كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور

فروشگاه سايت

تبليغات

آخرين ارسالي‌هاي گوناگون

داستانهای زیبا

اين يك بخش از موضوع داستانهای زیبا است كه در انجمن گوناگون مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعه‌ي بخشهای عمومی است: هدیه ی دلتنگی چندروزمانده به كريسمس با تمام پس اندازم به فروشگاهي رفتم تا براي بچه هاي بي سرپرست هديه ي سال نو بخرم. داخل فروشگاه پسركي را ديدم كه دست در دست خانمي با عروسكي در بغل به سمت من مي آمدند ، پسرك عروسك را در آغوش گرفته ...

 

بازگشت   انجمن های آموزشی پارس > بخشهای عمومی > گوناگون


اطلاعيه‌هاي سايت

 

لطفاً پيش از فعاليت در سايت، قوانين سايت را مطالعه نماييد

كليه‌ي كاربراني كه توانايي مديريت هر يك از بخش‌هاي سايت را دارند، با كليك روي اين لينك به مديريت سايت اطلاع دهند


پاسخ

 

LinkBack ابزارهای موضوع
قدیمی Friday 2 March 2007, 09:12 PM   #1
ناظم ارشد
 
ناظم ارشد آواتار ها
 

تاریخ عضویت: November 15th, 2005
محل سکونت: ParsDVB
نوشته ها: 1,479

سطح دانش: 32 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 79 / 796
قابليت: 493 / 8456
ميزان تجربه: 85%

Thanks: 111
Thanked 504 Times in 317 Posts
قدرت اعتبار: 5 ناظم ارشد is on a distinguished road
Thumbs up داستانهای زیبا

هدیه ی دلتنگی

چندروزمانده به كريسمس با تمام پس اندازم به فروشگاهي رفتم تا براي بچه هاي بي سرپرست هديه ي سال نو بخرم. داخل فروشگاه پسركي را ديدم كه دست در دست خانمي با عروسكي در بغل به سمت من مي آمدند ، پسرك عروسك را در آغوش گرفته بود و با صداي بغض آلود مداوم به خانمي كه همراهش بود مي گفت : عمه خواهش مي كنم . آن زن هم با بي اعتنائي كامل رو به پسر گفت : جيمي بهت گفتم پولمان نمي رسد ، حالا برو عروسك رو بگذار سر جاش. و دست پسرك رو رها كرد و به طرف ديگر فروشگاه رفت . به آرامي به پسر نزديك شدم و از او پرسيدم عروسك رو براي چه كسي مي خواهي بخري ؟

آرام و با بغض گفت براي خواهرم .

گفتم مگر خواهرت كجاست؟

گفت : يك هفته است كه رفته پیش خدا و ادامه داد بابا مي گه مامان هم داره مي ره پيش خدا و پیش خواهرم . من مي خوام اين عروسك رو بدم تا مامان براش ببره ، به بابا گفتم به مامان بگه تا برگشتن من از فروشگاه منتظرم بمونه و ناگهان بغضش تركيد و با گريه اي سوزناك گفت من خيلي دلم براشون تنگ مي شه . ولي بابا مي گه خواهرم اونجا خيلي تنهاست و ممکنه که بترسه ، در همين لحظه يه عكسي رو از داخل جيبش در اورد و به من نشون داد ( يكي از افراد داخل عكس خود پسرك بود ) و گفت مي خواهم اين عكس رو بدم مامان تا با خودش ببره و هروقت كه دلشون برام تنگ شد به اين عكس نگاه كنند .

من خيلي از شنيدن صحبتهاي پسرك ناراحت شدم و دلم مي خواست يه جوري كمكش كنم . يكدفعه يه فكري به سرم زد و به آرامي و به طوري كه اون پسرك متوجه نشود دست در جيبم كردم و مشتي اسكناس در آوردم و به او گفتم بيا دوباره پولهايت را بشمريم شايد اندازه باشد. گفت:عمه خيلي شمردتشون ولي هنوزم كمه ، با بي ميلي پولهايش را در دستم ريخت .

پولها را برايش شمردم و به او گفتم اين پولها كه خيلي زياده و تو مي توني با ااين پول اون عروسك رو بخري . پسرك خوشحال به دستهايم نگاه كرد و با صدائي لرزان از خوشحالي گفت اين پولها اينقدر هست كه براي مامانم گل رز سفيد بخرم آخه مامانم گل رز سفيد خيلي دوست داره . ديگر نتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم بوسه اي بر پيشاني پسر زدم و گفتم: آره عزيزم مي توني هر چند تا كه دوست داري براي مامانت گل رز بخري .و در همين لحظه به خاطر نگاههاي پر از تعجب عمه ي پسرك مجبور شدم آنجا را به سرعت ترك كنم .

از فروشگاه كه خارج شدم به یاد مطلبي كه هفته ي گذشته در روزنامه خوانده بودم افتادم :مادر و دختري حين گذشتن از خيابان با اتوبوسي تصادف كرده بودند دختر در دم مرده و مادر در حال كما به سر مي برد . تا صبح روز بعد با اين فكر كلنجار مي رفتم كه آيا اين مطلب به اون پسرک ربطي دارد يا نه .

صبح روز بعد نيروي بي اراده مرا به سمت كليسايي كه در روزنامه به آن اشاره شده بود كشاند.

داخل كليسا يك تابوت بود كه روي آن يك عروسك بود ودر بغل عروسك يك عكس و چند شاخه گل رز قرار داشت .

بله من در آن روز با دیدن اون پسرک و تابوت مادرش بزرگترین داستان غمناک زندگی ام رو تجربه کردم.
__________________
بخشهاي مختلف سايت

قوانين سايت ---> اينجا:0190:
بخش DVB سايت --->اينجا
بخش Plugins & Softcam سايت --->اينجا
بخش دانلود آفلاين مديريت شده سايت ---> اينجا
بخش ريسورهاي مختلف سايت ---> اينجا
بخش فركانس و خبرهاي كانالهاي ماهواره ---> اينجا


Attention ButtonAttention Buttonهرگونه توهین کاربر یا مدیر به دیگری = اخراج شدن از سایتAttention ButtonAttention Button

اگه پستی زدم که لیاقت تشکر داشته بجای تشکر این چندتا والپیپر زیبا رو دانلود کنید :

http://rapidshare.com/files/10426387...k_You_Dear.rar

for thanks me please download it

View ناظم ارشد's Photo Album ناظم ارشد آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Friday 2 March 2007, 09:13 PM   #2
ناظم ارشد
 
ناظم ارشد آواتار ها
 

تاریخ عضویت: November 15th, 2005
محل سکونت: ParsDVB
نوشته ها: 1,479

سطح دانش: 32 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 79 / 796
قابليت: 493 / 8456
ميزان تجربه: 85%

Thanks: 111
Thanked 504 Times in 317 Posts
قدرت اعتبار: 5 ناظم ارشد is on a distinguished road
پیش فرض

داستان يك اتفاق ترسناك
در يكي از ايالات انگلستان به نام ويگان دو برادر با هم زندگي مي كردند. هردو برادر هنرمند هستند و در موسيقي تبديل به دو استاد بزرگ شده بودند و از همين راه موسيقي امرار معاش مي كردند . در طي روز از طريق درس دادن به دانشجوهاي موسيقي هم سرگرم مي شندن و هم از اين راه پول در مي آوردند.

معمولا آنها از 8 صبح تا 9 شب كلاس داشتند كه اين كلاسها رو در 6 نوبت برگزار مي كردند و بعد از صرف شام مختصر به اتاق موسيقي رفته و درسهاي روز بعد رو تمرين مي كردند و اگر انرژي داشتند براي يافتن سبكهاي جديد هم مقداري وقت مي گذاشتند.

بلاخره در يك روز بعد از كلاسهاي بسيار خسته كننده هردو رفتند براي صرف شام و بعد مي خواستند با استراحت مختصري برگردند به اتاق موسيقي كه تمام آلات موسيقي انها در آنجا قرار داشت و درس فردا رو تمرين كنند كه اتفاقات ترسناكي افتاد كه با ما همراه باشيد چون هيجان نسبتا خوبي دارد.

برادر كوچكتر نامش ديويد و نام برادر بزرگتر هم جو است . هردو به طبقه ي بالا رفته بودند و در اتاقهاي اختصاصي خود داشتند درس فردا رو تمرين مي كردند تا اينكه بيش از يك ساعت و سي دقيقه از آغاز تمرين اونها گذشت و از اونجا كه اونها هيچ وقت تا به اون موقع تمرين نمي كردند برادر كوچكتر به جاي برادر بزرگتر رفت پيش برادرش و گفت : جو تو هنوز خسته نشدي ، ما فردا ساعت 8 كلاس داريم و بايد زودتر بخوابيم تا مشكلي براي فردا پيش نياد ، و جو در پاسخ گفت كه ديويد تو برو من الان ميام مقداري در اين قسمت مشكل دارم و به محض اينكه برطرف شد ميام پائين . ديدويد هم حرف برادر بزرگترش رو گوش كرد و شب بخير گفت رو رفت پائين تا در اتاق خود و برادرش بخوابد.

در راه ديويد داشت به صداي ساز جو با اشتياق زيادي گوش مي داد چون جو خيلي زيبا داشت يه ريتم رو مي نواخت و خيلي هم به نظر ديويد گوش نواز بود و هميشه ديويد از هنر جو لذت مي برد. در همين مدت كوتاه كه ديويد به پائين برسه اين قسمت رو كه برادرش مي نواخت رو به خاطر سپرد و اتفاقا با خودش داشت مي گفت يادم باشد كه فردا حتما از جو خواهش كنم كه اين قسمت رو براي من بيشتر بزند ، چون بسيار زيبا مي نوازد.

ديويد به تخت خوابش كه درست در كنار تخت برادرش بود رسيد وچون خيلي خسته بود ديگر منتظر برادرش نشد و خيلي زود به خواب رفت.

ديويد در عالم خواب و بيداري بود كه احساس كرد كه يكي وارد اتاقش شد ، اما هيچ عكس العملي را نشان نداد چون مطمئنا بايد جو باشد كه همانطور كه قول داده بود برگشته .خيال ديويد ديگر با اين موضوع راحت شده بود و خيلي راحت به ادامه ي استراحتش پرداخت .

درست بعد از چند دقيقه كه ديويد كاملا خوابش برده بود يه صدائي ذهن ديويد را مقداري هوشيار كرد ، ديويد اول به خاطر خستگي اعتنائي نكرد اما بعد كه مقدار صدا بيشتر شد يكدفعه از خواب پريد و گوشهايش رو تيز كرد كه ببيند اين صدا از چيست ؟ و در كمال تعجب فهميد كه صداي ساز (پيانو) برادرش است كه به گوشش مي رسد . خيلي تعجب كرد زيرا ساعت از 12 نيمه شب هم گذشته بود و تا به حال سابقه نداشته كه برادرش تا اين موقع بيدار بموند .

در همان حالت مستي كه به خاطر خستگي بود بلند شد و به سمت طبقه ي بالا حركت كرد . در راه متوجه ي يك موضوع بسيار تعجب برانگيزي شد ، چراكه وقتي با دقت بيشتري به به صداي موسيقي كه از بالا مي آمد گوش مي كرد متوجه شد كه برادرش بسيار بي نظم و آماتور داشت مي نواخت و اصلا اين نتي نبود كه يك استاد تمام عيار ساز بنوازد و به خصوص اينكه برادرش در ساعتي قبل يك قطعه ي بسيار گوشنواز و عالي رو داشت تمرين مي كرد.

با اين اتفاق مقداري سريعتر به طبقه ي بالا رفت ولي اصلا خودش رو اماده نكرده بود تا صحنه ي غير عادي ببيند. دقيقا به پشت در اتاق برادرش رسيد و بدون تلف كردن حتي يك لحظه درب رو باز كرد و داخل شد.

وقتي در داخل اتاق قرار گرفت با كمال تعجب ديد كه هنوز برادرش پشت پيانو نشسته ، مقداري اروم شد و با حالت گلايه از برادرش خواست كه ديگر بس كند و برگردد به تخت خوابش و برادرش هم هيچ پاسخشي رو بهش نداد . از اونجا كه ديويد بسيار خواب آلود بود ديگر ادامه ي مسئله رو نگرفت و به طبقه ي پايين برگشت .

ديويد در راه با خودش مي گفت جو امشب چش شده ، چرا بايد اين كا رو بكنه و .......... ، و كم كم به اتاقش رسيد و وقتي خواست كه به تخت خودش برگردد ناگهان نگاهش به تخت بغل يعني تخت جو افتاد و در كمال تعجب ديد كه جو در تختش خوابيده!!!!

اصلا باورش نمي شد چون هنوز يك دقيقه هم نشده كه جو در طبقه ي بالا بود و داشت تمرين مي كرد ، راستي هنوز هم صداي موسيقي از بالا به گوش مي رسد ، چطور ممكن است كه يك نفر در يك زمان در دو جا حضور داشته باشد.

ديويد با اين اتفاقاتي كه افتاد بسيار شوكه شه بود و اصلا نمي دانست چي كار كند و چند دقيقه اي رو فقط خوشكش زده بود و به برادرش كه كاملا خواب بود نگاه مي كرد. تا اينكه خواست ببيند واقعا اين برادرش است كه در اون تخت خوابيده و يا يك موجود ديگر است از دنياي ماورا .

با شجاعت تمام رفت بالاي سر جو و با تكانهاي شديدي اون رو تكان داد ، جو با اين كار برادرش از خواب پريد و با تعجب زياد به ديويد نگاه كرد و گفت : ديويد مشكلي داري .

ديويد همين طور ذول زده بود به چشمان جو و جو هم كاملا از اين موضوع ترسيده بود و بارها و بارها به ديويد مي گفت كه تو حالت خوبه ، اتفاقي برات افتاده ، ديويد يه چيزي بگو. بعد جو بلند شد و دست ديويد رو گرفت و در كنار خودش نشاند و گفت كه ديويد تو رو به خدا بگو چي شده ، من ديگر طاقت ندارم . با اين حرفهاي جو ، ديويد مقداري آروم گرفت و از اون حالت اوليه اش خارج شد و گفت من الان تو رو تو طبقه ي بالا ديم و داشتي پيانو مي زدي.

جو با شنيدن اين حرف ديويد اصلا تعجب نكرد و گفت كه عيب نداره تو خواب ديدي ، و يه لبخند زد و گفت كه از اين اتفاقها پيش مي آيد .

ديودي دوباره با صداي لرزان گفت كه نه خواب نبوده ، اصلا گوش كن هنوز داره صداي پيانو مياد . وقتي كه جو مقداري گوشهايش رو تيز كرد با تعجب فراوان ديد كه ديويد راست مي گويد و داره صداي پيانوي خودش از بالا مي آيد و با اين اتفاق جو از ديويد هيجانزده تر شد چون كه در همون لحظه يادش آمد كه بيش از يك ساعت قبل پيانو اش رو تميز كرده بود و درش را هم قفل كرده بود و از اتاق هم خارج شده بود و از همه مهمتر در اتاق رو هم قفل كرده بود و هنوز كليدش در دستانش قرار داشت .

هردوی اونها روی تخت نشسته بودن و نمی دونستند که باید در این موقعیت باور نکردنی چی کار کنند . بعد از چند دقیقه بلاخره جو به دیوید گفت که بلاخره چی ، مطمئنا اوني كه اون بالاست من نيستم و يه نفر رفته اونجا كه بايد من و تو ، دوتا مرد بزرگ برن و اون رو بگيرن و به دست پليس بسپرن.

با حرفهاي جو مقداري از ترس هردوشون ريخت و تصميم گرفتند كه يه چند سلاح يا چيزي كه با اون بتونن از خودشون دفاع كنند پيدا كنند و به طبقه ي بالا بروند.

بعد از در دست گرفتن دوتا چوب بيس بال يواش يواش به سمت طبقه ي بالا حركت كردند. هردوشون از اين قافل بودند كه چه اتفاقي ممكن است براشون بي افتد و همين طور به راهشون ادامه مي دادند . جالبه ، هنوز كه هنوزه صداي موسيقي داره به گوش مي رسه و انگار همزاد جو دست بردار نيست .

بلاخره هردوشون به طبقه ي بالا رسيدند و درست وقتي كه خواستند از راه پله دور شوند ناگهان صداي موزيك قطع شد . هردوشون دريافتند كه اون موجود متوجه ي حضور آنها شده و براي همين سريع دويدند تا اجازه ندهند كه فرار كند . وقتي به درب ورودي رسيدند در بسته بود و مطوئنا اون هنوز از در خارج نشده بود . جو سريع خواست در رو باز كنه كه وارد شوند و اون موجود رو گير بيندازند ، اما در كمال تعجب درب اتاق قفل بود. هردوشون تعجب كردند چون كليد هنوز دست جو بود و اون موجود چطور مي تونه در رو روي خودش قلف كنه .

جو بي سروصدا با كليدي كه داشت در رو باز كرد و هردوشون با اربده ي بلندي كه كشيدند وارد اتاق موسيقي شدند و چيزي رو كه مي ديدند هرگز باور نمي كردند.

د كمال تعجب هردوي اونها ديدند كه در اون اتاق هيچ كس حضور ندارد و اصلا پيانو طبق گفته ي جو قفل بود . باور كردني نبود اصلا به اون اتاق دست نخورده بود ولي اون چيزي كه ديويد ديده بود چي ، اصلا اون صداي موزيك كه هردوشون شنيده بود از چي بود ، پيانو كه قفل بود و اصلا كسي نتونسته وارد اتاق بشه .

اين اتفاقات هردو برادر رو كاملا به هم ريخته بود و تنها چيزي كه به عقل هردوشون رسيده بود اين بود كه به پليس خبر بدهند ولي از توضيحات كامل براي پليس عاجز بودند .

اين اتفاقات باعث شد كه كلاسهاي فرداي هرو برادر تعطيل شود .

در بررسي هاي پليس ، اونها متوجه ي يه موضوعي شدند كه براي جو و ديويد بسيار خوشحال كننده بود ، به خاطر كاركرد زياد پيانو يكي از سيمهاي فولادي و تيز پيانو پاره شه بود و فقط كافي بود كه يك مقدار كوچك به اون فشار بيايد تا كسي را كه پشت پيانو بابوده را به دونيم كند .

بله شايد اون اتفاقات از مرگ حتمي يكي از دوبرادر جلوگيري كرده بود
__________________
بخشهاي مختلف سايت

قوانين سايت ---> اينجا:0190:
بخش DVB سايت --->اينجا
بخش Plugins & Softcam سايت --->اينجا
بخش دانلود آفلاين مديريت شده سايت ---> اينجا
بخش ريسورهاي مختلف سايت ---> اينجا
بخش فركانس و خبرهاي كانالهاي ماهواره ---> اينجا


Attention ButtonAttention Buttonهرگونه توهین کاربر یا مدیر به دیگری = اخراج شدن از سایتAttention ButtonAttention Button

اگه پستی زدم که لیاقت تشکر داشته بجای تشکر این چندتا والپیپر زیبا رو دانلود کنید :

http://rapidshare.com/files/10426387...k_You_Dear.rar

for thanks me please download it

View ناظم ارشد's Photo Album ناظم ارشد آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Friday 2 March 2007, 09:20 PM   #3
ناظم ارشد
 
ناظم ارشد آواتار ها
 

تاریخ عضویت: November 15th, 2005
محل سکونت: ParsDVB
نوشته ها: 1,479

سطح دانش: 32 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 79 / 796
قابليت: 493 / 8456
ميزان تجربه: 85%

Thanks: 111
Thanked 504 Times in 317 Posts
قدرت اعتبار: 5 ناظم ارشد is on a distinguished road
پیش فرض




سارا خیلی خوشحال بود و خيلي هم انرژي داشت ، يك لحظه هم آروم نمي گرفت ، دائما از فرط خوشحالي به اين طرف و آن طرف مي دويد و هركسي را كه مي ديد بهش سلام مي داد و مردم هم كه شادابي و نشاط سارا رو مي ديدند بي اختيار شاد مي شدند و خدا را به خاطر اين همه مهر وعطوفت شكر مي ردند.

بلاخره قطار به ايستگاه آخر رسيد و به مسافران اطلاع دادند كه بايد قطار رو ترك كنند . به همين دليل سارا ديگر سر از پا نمي شناخت و بعد از خارج شدن از قطار تمام ايستگاه رو با خوشحالي دويد به سمت درب خروجي ايستگاه و با خودش دائما مي گفت كه بعد از اين همه انتظار بلاخره مي تونم بابام رو ببينم ، اي خدا ، چقدر دوست دارم ، چقدر مهربوني كه من مي تونم اينقدر خوشبخت باشم و سريعتر مي دويد تا زدتر به بيرون از ايستگاه برسد.

در حال دويدن بود كه يكدفعه يادش افتاد كه او هنوز نمي داند بايد به كجا برود و در همان جا ايستاد . يك كاغذ در داخل كيفش بود كه در آن آدرس محل كار پدرش نوشته شده بود و براي همين در كيفش رو باز كرد تا اون كاغذ رو بيرون بياورد ولي بدبختانه بعد از ورداشتن كاغذ فراموش كرد كه در كيفش رو ببندد .

آدرسي كه در دستش بود را به يك مرد بد ذاتي نشان داد ، اون مرد در ابتدا سارا رو رد كرد اما وقتي كه نگاهش به داخل كيف سارا افتاد و ديد كه در داخل كيف سارا پول نسبتا زيادي وجود دارد نظرش عوض شد و به سارا گفت بيا مي برمت اونجا و ساراي از همه جا بي خبر هم قبول كرد و با اون مرد بي انصاف به راه افتاد.

در راه اون مرد دائما از سارا مي خواست كه سريع تر حركت كند و سارا هم به حرفش گوش مي كردو سريعتر مي دويد ، اما خبر نداشت كه چه سرنوشتي در انتظارش است . سرانجام به به يك محل خلوت رسيدند ، اون مرد سارا رو متوقف كرد و گفت من بايد يه چيزي رو نشون بدم ، يه لحظه به اون سر كوچه نگاه كن و سارا همين كه سرش را به اون طرف برگردادند و به اون طرف نگاه كرد اون مرد بي وجدان كيف سارا رو از دستش قاپيد و با بي رحمي تمام لگد محكمي به پهلوي ساراي بي چاره كوبيد و فرار كرد. سارا از شدت ضربه به زمين افتاد ، او تا به حال چنين ضربه ي سختي رو نخورده بود و اصلا باورش نمي شد كسي كه اينقدر بهش اعتماد كرده بود با او اينچنين رفتار كند، از شدت درد و و تعجب زبون سارا بند اومده بود و حتي نمي توانست از كسي تقاضاي كمك كند و اون دزد بي رحم هم كاملا از اون محله خارج شد و در تاريكي شب ناپديد گشت.

سارا دقايق زيادي رو در اون مكان افتاده بود و هيچ كس به كمكش نيامد. با خودش فكر مي كرد كه چگونه مي تواند بدون پول و آدرس پدرم رو پيدا كنم ، من كه آدرس ديگري از پدرم ندارم ، اصلا چگونه به خونه برگردم ، اون بي انصاف كه همه ي پول من رو ازم گرفت.

در همين حال بود كه يكدفعه يادش افتاد كه اون كاغذ حاوي آدرس پدرش اصلا داخل كيف نبوده و در دستش بوده ، سريع به خود تكاني داد و با اينكه پهلويش درد زيادي مي كرد ، شروع به گشتن كرد و خوشبختانه كاغذ آدرس رو در همون نزديكي ها پيدا كرد و خيلي خوشحال شد ، انگار كه خوني تازه در رگهايش جاري شده چون مي تونست با اين آدرس پدرش رو پيدا كند و با پدرش به خانه برگردد و در كنار مادرش دوباره خوشبخت شوند.

دوباره با آدرسي كه در دست داشت به راه افتاد و ديگر درد پهلويش را فراموش كرد .

سارا در راه آدرس رو به چند نفر نشان داد و اونها همگي مي گفتند تو بايد وارد شهر شوي و اونجا به تو كمك مي كنند تا مكان دقيق آدرس رو پيدا كنيو سارا با سوار شدن يك اتوبوس و با خوشحالي ديگري به سمت شهر نيو يورك راه افتاد.

بلاخره سارا به خيابانهاي پرزرق و برق نيويورك رسيد و كاملا از چيزهائي كه مي ديد حيرت زده شد . اون باور نمي كرد ساختمان هائي به اين بلند وجود داشته باشد و يا مغازه ها و فروشگاهها اين قدر زيبا باشند و همچنين اين همه آدم در يه خيابان تردد كنند.

سارا دخترك زيباي ما با خوشحالي از اتوبوس پياده شد و دوباره شروع كرد به پرس و جو كردن و يه عده اي از خدا بي خبر راه رو به سارا اشتباه نشان مي دادند و سارا از اينكه هركسي يه جائي رو نشون مي داد كاملا سردر گم شده بود تا اينكه يك مرد خوش پوش رو ديد و سارا آدرس رو به اون هم نشان داد ، اون مرد در جواب سارا اين چنين گفت : من تو رو به اين مكان مي برم اما تو بايد يه كاري براي من انجام دهي و ساراي زياي ما هم قبول كرد.

اون مرد سارا رو به داخل ماشينش برد و در راه شروع به حرف زدن كرد و سارا متوجه شد كه اون مرد با بي شرمي تمام از سارا مي خواهد كه از يك مكان دزدي كند و سارا هم كه مي دانست اين كار بي شرمانه اي است هم مخالفت كامل خود را با اين موضوع گفت و همچنين اضافه كرد كه هرگز دست به همچين كاري نمي زند . اون مرد بي رحم هم كه با مخالفت شديد سارا مواجه شد ، بسيار عصباني شد و سارا رو با كتك از ماشينش بيرون انداخت و باز سارا صدمه ي شديد را به خاطر اين اتفاق دردناك متحمل شد ، چرا كه سارا به خاطر هول اون مرد بي رحم زانوهايش به لبه ي خيابان خورد.

سارا با كمك خانم مهرباني از كنار خيابان بلند شد و به كناري رفت ، از شدت درد داشت گريه مي كرد و اون خانم هم بغلش كرده بود و با سارا رو با خود برد و روي يك سكو نشاند و به سارا گفت چه شده عزيزم؟ سارا هم با گريه گفت يه آقائي مرا كتك زد و از ماشينش همين الان مرا هول داد بيرون كه خوردم لب خيابون. اون خانم هم با سارا هم دردي كرد و داشت سارا رو آروم مي كرد كه يكدفعه شوهر اون خانم از داخل يك ماشين صدايش كرد ، اون خانم به همين دليل به سارا گفت كه چند لحظه صبر كن من برم براي شوهرم توضيح بدم كه چي شده الان برمي گردم.

اما سارا به خاطر اينكه كاملا ترسيده بود بدون فوت وقت ، با اون زانو و پهلوي مجروحش به راه افتاد تا مبادا اونها هم قصد اذيت كردنش را داشته باشند.

ديگر چند ساعتي از شب گذشته بود و سارا نمي دانست به كجا برود ، اصلا در نيمه شب ممكن است كه باز گير آدمهاي نا به كار بيفتد و همچنين اگر حتي محل كار پدرش را پيدا كند حتما آنجا تعطيل خواهد بود، پس بنابراين دخترك بي چاره مجبور شد كه در يك محل پرتي و در كنار مقدار زيادي آشغال بخوابد ، اما وقتي دراز كشيد به خاطر صدماتي كه بهش وارد شده بود ناله اش به آسمون رفت و در همان حالت ناله كنان ، كاملا معصومانه به خواب رفت .

با پريدن يك گربه ي زشت روي سارا ، سارا از خواب بلند شد و از ديدن اون گربه كاملا ترسيد و جيغ بلندي زد ، اين اولين باري بود كه سارا اين چنين بلند مي شد و اصلا اسارا نمي دانست اون مكان كجا بود .

سارا مدت زيادي بود كه چيزي نخورده بود ولي مانند هميشه نمي توانست چيزي را براي صبحانه دست و پا كند . مقدار بسيار كمي پول همچنان در جيبش باقي مونده بود ، با آن يك نان ارزان خريد و آن را خورد و بر حسب عادت باز هم خدايش رو شكر كرد و دوباره با آدرسش به راه افتاد . راستي دردهاي سارا نه تنها بهتر نشد بلكه ديگر امان سارا را بريده بود ، اما ساره به جز، پيدا كردن پدرش راهي رو براي رها شدن از اين وضيعت لعنتي نمي ديد ، پس بنابر اين مجبور بود باز هم براي يافتن محل كار پدرش از اين و اون پرس و جو كند .

از بخت بد در راه يك ولگرد پليد سارا رو ديد و چون سارا دختر بسيار زيبائي بود براي سوء استفاده از سارا به دنبالش به راه افتاد و سارا رو بسيار اذيت كرد ، اما سارا بسيار محترمانه از ايشون مي خواست كه دست از سرش بردارد و ديگر اذيتش نكند ولي اون ولگرد ول كن نبود تا اين كه در يك مكاني سارا رو گير انداخت و خواست سارا رو با خود به مكان نا معلومي ببرد كه با جيغ و فريادهاي سارا چند نفر خود را به آنجا رساندند و اون ولگرد هم سارا رو رها كرد و گريخت.

سارا هم بعد از كمك اون چند نفر دوباره به راهش ادامه داد . دمدماي ظهر بود كه سارا خيلي به آدرسش نزديك بود ، اما بسيار خسته بود و ديگر پاهايش ناي رفتن را نداشتند و از طرف ديگر هم كه قسمتهاي زيادي از بدنش آسيب ديده بود ، تصميم گرفت كه در يك مكاني استراحت كند و اون مكان روي يك پلكان بود .

سارا وقتي داشت استراحت مي كرد يك پليس به سمت سارا آمد و از سر و وضع كثيف سارا ( به خاطر اتفاقاتي كه افتاده بود ) فكر كرد كه سارا يك ولگرد است و از سارا خواست كه اون مكان رو ترك كند . سارا با ديدن پليس خيلي خوشحال شد و خواست كه داستانش رو براي اون افسر پليس توضيح دهد ، اما با عكس الععمل خشن پليس مواجه شد و وقتي هم كه براي گفتن داستانش بيشتر اصرار كرد پليس با خشونت تمام سارا رو با خودش از اون مكان بیرون مي بره و سارا رو تهديد مي كنه كه اگه از اينجا نره اون رو دستگير مي كند و باز هم دل كوچيك سارا از يك بي مهري ديگر مي شكند و دوباره راهش را مي كشد و مي رود.

سارا با دلي پر خون و روياي ديدن پدر با كمك چند انسان مهربان ديگر به محل كار پدرش كاملا نزديك شده بود و داشت لحظه شماري مي كرد كه پدرش رو ببيند و تمام درد دلهايش رو براي پدرش بكند و مورد نوازش پدرش قرار بگير و دوباره اون خاطرات خوش زندگيش با پدر و مادر مهربانش رو جشن بگيرد.

سرانجام سارا به فروشگاهي كه پدرش در آن كار مي كرد رسيد و با ذوق و شوق فراوان رفت داخل فروشگاه و دنبال پدرش گشت ، اما هرچه به اين طرف و اون طرف نگاه كرد اثري از پدرش نيافت و رفت از يك خانمي كه در اونجا مسئول صندوق بود پرسيد نمي دونيد پدر من كجاست ، اون خانم هم گفت پدرت كيه ، سارا دوباره گفت پدرم جان كاكرز است و من بعد از اين كه سه ماه ازش خبر نشده اومدم دنبالش.

اون خانم با شنيدن اين موضوع خيلي ناراحت شد و گفت آخي ، دخترم خيلي متاسفم پدر تو سه ماه پيش در همين جا كار مي كرد يعني درست قسمتي كه من دارم در اون كار مي كنم ولي در سه ماه پيش پدرت تو يه تصادف فوت كرد و ما نتونستيم هيچ نشوني از خانواده اش پيدا كنيم ، وگرنه حتما به شما خبر مي داديم.

سارا با اون چهره ي معصومانه وزيبايش وقتي اين موضوع رو شنيد بسيار در هم رفت و انگار كه دنيا روي سرش خراب شده بود شروع به شيون و زاري كرد و از اين همه بي مهري و ناملايمتي روزگار به ستوه آمد و از همه چيز دلخسته شد. اونقدر ناراحت شده بود كه نمي تونست خودش رو كنترل كند و همش گريه مي كرد.

بله اينچنين است ، اگر روزگار از كسي روي برگرداند نمي توان هيچ گلايه اي كرد و بدون توقف مصيبت و بلا است كه بر سر انسانهاي بي گناه مي بارد.

سارا وقتي اون همه بلا سرش آمد فقط به اين اميد كه پدرش رومي بيند و خط بطلاني روي بدبختي هايش مي كشد تحمل مي كرد ، اما حالا پدرش هم مرده و بزرگترين بلاي ممكن به سرش آمده و اصلا ديگه تحمل اين يكي رو نداشت. دائما بي قراری مي كرد و حتي اون خانم فروشنده و چندتا از مشتري هاي فروشگاه هم نتونستن سارا رو آروم كنند تا اينكه رئيس فروشگاه با شنيدن سروصدا خودش رو به اون مكان رسوند .

با شنيدن توضيحات آدمهائي كه در اونجا بودند متوجه ي موضوع شد و سارا را با خود به اتاق رئيس برد و سعي كرد كه به سارا دلداري دهد وهمچنين به سارا اطمينان داد كه كليه ي حق و حقوقي كه پدرش از آن فروشگاه و قانون مي خواهد رو به سارا خواهد برگرداند.و سارا با هق هق زيادي كه داشت ، بسيار غمناك گفت ديگر چه سودي دارد وقتي كه من ديگر پدري ندارم، من تنها 16 سال دارم و خيلي بي رحمي است كه پدرم رو از دست داده باشم.

سارا بعد از ساعتها گريه كردن كاملا بي حال شده بود و رئيس فروشگاه هم متوجه ي اين موضوع شد و براي سارا يه چيزهائي براي خوردن آورد و به سارا گفت كه تو رو امروز به منزل پسرم خواهم برد ، كه اون از تو مراقبت كنه و فردا صبح هم براي كارهاي پدرت هم اقدام مي كنم تا خيالت راحت باشد. سارا از اون مرد مهربون تشكر كرد و با تمام غمهايش آماده شد كه به خونه ي پسر رئيس برود.

رئيس بعد از تمام شدن كارش و به همراه سارا به منزلش رفت و سارا رو به پسر جوونش سپرد .

اون پسر جون با ديدن سرو وضع سارا و همچنين زيبائي خاصي كه سارا داشت به فكر سوء استفاده از سارا افتاد و بعد از رفتن پدرش مي خواست كه مقاصد شومش رو عملي كند و به سارا پيشنهاد بي شرمانه اي داد . سارا بعد از اون همه ناراحتي باز هم شاهد يه درخواست زشت ديگري بود و كاملا عصباني شد و با جيغ و فرياد با اون پسر جوان درگير شد و اون پسر هم با نامروتي تمام با همه ي توانش سارا رو مورد ضرب وشتم قرار داد و اون را از خانه اش بيرون كرد و در را پشت سر سارا بست و رفت داخل خونه اش.

سارا باز مورد بي مهري زياد انساني ديگر قرار گرفت و بايد باز هم در كوچه و خيابانهاي شلوغ شهر در به در شود . سارا اونقدر دلش گرفته بود كه با ذجه اي بسيار زننده به خدايش گفت ، خدايا مگر من چه گناهي كردم كه بايد به اين سرنوشت شوم دچار شوم ، خداي مهربان تو هم منو فراموش كردي و ديگر من رو دوست نداري. شايد خدا در اين لحظه دلش به درد آمد و شروع كرد............

سارا چون ديگر جائي رو نداشت كه شب در آنجا باشد يك خيابان فرعي و خلوت رو انتخاب كرد و با گريه اي زجر آور در آنجا قدم مي زد تا اينكه يك ماشين استیشن كه روي آن يك بشقابك ماهواره اي بزرگ قرار داشت به اون مكان رسيد و دونفري كه در آن ماشين قرار داشتند از داخل آن با عجله بيرون آمدند ، يكي از آن دو نفر به این يكي گفت كه من مي رم تو اينجا وايسا برمي گردم و اون يكي هم در خيابان ايستاد . اون مرد در حالي كه منتظر بود متوجه ي سارا شد كه با نارحتي تمام در حال رفتن بود ، ابتدا وقتي سرو وضع سارا رو ديد فكر كرد سارا يك ولكرد خياباني است اما وقتي چهره ي زيبا ، معصومانه و روشن به همراه موهاي بلند و طلائي سارا رو ديد ، بهش الهام شد كه سارا بايد مورد ظلم يك نفري قرار گرفته باشد كه اين طور رنجيده است و گريه مي كند ، سريع به سمت سارا رفت و به سارا گفت خانم مشكلي پيش اومده ، سارا هم كه اون همه تجربه ي تلخ داشت به اون مرد گفت آقا تو رو خدا من رو اذيت نكنيد ، اون مرد گفت ببخشيد من پول آندرس مجري شبكه ي سراسري پيپول آرت هستم و هرگز قصد آزار شما رو ندارم و چون ديدم خيلي رنجيده خاطر هستيد خواستم ببينم مي تونم كمكي كنم ، اگر مزاحم هستم خوب ميرم ، اما فقط بگو كه چه اتفاقي براي شما افتاده كه به اين حال و روز افتاديد ، سارا هم با بغض بزرگي كه در گلويش بود به پول گفت من براي پيدا كردن پدرم اومدم نيويورك و هركسي من رو ديد يه جوري من رو اذيت كرد و كتكم زد ، و وقتي هم كه به محل كار پدرم رفتم ، بهم گفتن كه پدرم سه ماه است كه فوت كرده و من ديگه نمي دونم چي كار كنم ، هرچه بلا بوده توي اين دو روز سرمن اومده. در همين لحظه دوست پول از ساختمان اومد و گفت پول زود باش بريم ديگه ديرمون شده ، الان نمايش شروع ميشه. و پول هم كه از شنيدن سرگذشت سارا بسيار منقلب شده بود به نيكي دوستش گفت چند لحظه صبر كن الان ميام ، بعد پول به سارا گفت كه من مي تونم كمكت كنم ولي الان بايد برم جائي كار واجبي دارم ، من آدرس خونه ام رو بهت مي دم و يه مقدار پول برو اونجا ، به همسرم هم تلفن مي كنم منتظرت باشه و خودم برمي گردم پيشت . سارا كه كاملا چشمش ترسيده بود دعوت پول رو رد كرد و گفت كه نه من خونه ي تو نميام ، چون مي ترسم تو هم بخواي من رو اذيت كني ، پول با شنيدن اين موضوع خيلي نگران شد و گفت مگر تو رو تو اين دو روز چگونه اذيت كردند ، سارا هم جواب داد كه من رو با زور به داخل خونه هاشون مي بردند و مي خواستند كه با من ......... ، پول ديگر از شدت ناراحتي دندونهايش رو به هم فشرود و به سارا گفت كه قسم مي خورم كه من قصد بدي ندارم و فقط مي خواهم كمكت كنم . در تمام اين مدت نيكي دوست پول هم فقط داشت پول رو صدا مي زد و مي گفت كه ديگه دير شده ، نمي خواي كه ما رو اخراج كنند . پول هم ديگر بيش از اين نمي توانست معطل كند به سارا گفت كه تو همين جا منتظر من بمون ، من كارم تموم شد بر مي گردم پيشت و بعد پول رفت به نيكي ملحق شد و با هم سوار ماشين شدند . پول هر كاري كرد كه به سارا فكر نكند و تمركزش را روي گزارشش از جشنواره ي كوتاه ترين سال بكند ، نتوانست ، به نيكي گفت كه مي دوني من الان با چه كسي حرف مي زدم ، نيكي گفت با اون دختر جوان ، پول گفت آره ، نيكي پرسيد چرا با اون ولگرد اين همه حرف زدي اون هم در اين موقعيت كه ما ديرمون شده . پول در جواب نيكي گفت اگر بدوني اون بي چاره چه سرگذشتي داشت هيچ وقت اين حرف رو نمي زدي . نيكي گفت خوب اگه سرگذشتش خيلي جالبه بريم يه گزارش ازش بگيريم . با اين شوخي نيكي يه فكري به سر پول زد ، و به نيكي گفت كه سريع دور بزن برگرديم به همون مكان . نيكي كاملا حيرت زده شد و گفت مگه ما نمي خواهيم بريم گزارش بگيريم . پول گفت بله ما مي خواهيم بريم گزارش بگيريم ولي نه از اونهائي كه دارن تفريح مي كنند و پولدار مي شوند ، بلكه از يك انسان پاكي كه زير پاهاي انسانهاي خود پرست خرد شده ، سريع دور بزن ، مي خواهم شهر رو به آتيش بكشم . نيكي با اين كه كاملا متوجه نشد چي شد ولي به حرف پول گوش كرد و دور زد و شغلش را به خطر انداخت . در راه برگشت پول از نقشه اش براي نيكي اينچنين گفت : ما پيش اون دختره مي ريم و به جاي اينكه گزارش مستقیم اون جشنواره ي لعنتي رو روي اير بفرستيم ، صحبتهاي اون دختر بي چاره رو براي مركز مي فرستيم تا مردم ببينند تو اين شهر زيبا و پهناور ، چه ظلمهائي به انسانهاي بي چاره مي شود . نيكي در جواب پول گفت خوب مركز رو چي كار كنيم ،؟ اونها تا ببينن كه گزارش ما درست نيست سريع ما رو قطع مي كنند. پول هم گفت : دعا كن كه قطع نكنند و البته اونها برنامه ي ديگري رو كه آماده ندارند براي پخش و مطمئنا اون زمان فقط در اختيار ما خواهد بود و فقط ممكن است كه ما رو بخاطر اين كار اخراج كنند كه اون هم شايد به نفع ما باشد ، چون ديگه از اينكه شب و روز بايد در اين طرف و اون طرف باشيم راحت مي شويم و هم اين كه يه شغلي انتخاب مي كنيم كه بيشتر پيش خانواده ي خودمون باشيم . نيكي هم كه انگار پول داره حرفهاي دلش رو مي زند ، هم قبول كرد و با هم به همون مكان برگشتند.

وقتي از ماشين پياده شدند ، سارا هنوز همون جا بود و پول سريع رفت پيش سارا و گفت كه من برگشتم . سارا هم از ديدن پول خوشحال شد . بعد پول براي سارا قصدش رو توضيح داد و گفت كه مي خواهم تمام گذشتت رو برام بگي و مطمئن باش كه تمام اون آدمهاي بد به جزاي كار خود مي رسند. سارا هم كه دل پرخوني داشت قبول كرد . و پول شروع كرد توضيح دادن اينكه سارا بايد چي كار كند.

در همين حد فاصل كه پول داشت براي سارا توضيح مي داد ، نيكي داشت دستگاهها و دوربين فيلمبرداري رو براي گزارش مستقيم آماده مي كرد ، همچنين به توسط بي سيمش با مركز تماس گرفت و اعلام كرد كه گزارش رو تا 5 دقيقه ي ديگر مي فرستد و بعد رفت به پول و سارا ملحق شد.

ميكروفن را به پول داد و گفت الان ديگه وقتشه . پول هم در كنار سارا نشست روي پله و شروع كرد به سخن گفتن جلوي دوربين :

سلام بينندگان عزيز ، ساعت الان 23 و 30 دقيقه است و ما به جاي اينكه از يك جشنواره بريم براي گزارشي كه بهتون قول داده بوديم ، به اين نقطه تاريك دراين قسمت شهر اومديم تا با يك انسان ستمديده حرف بزنيم كه درد دل بسياري دارد، با ما تا انتها باشيد .

سلام سارا خودت رو معرفي مي كني ؟

سارا : من سارا چامبر هستم و 16 سال دارم.

سارا اهل كجائي؟

سارا : من اهل شهر آيووا هستم .

سارا چي شد كه به اينجا اومدي و چه اتفاقاتي در اين دو روز براي تو افتاده؟

سارا : پدرم چند سال پيش براي كار به نيويورك اومد



سارا : پدرم چند سال پيش براي كار به نيويورك اومد و هرماه براي من و مادر پول مي فرستاد ، و در هر ماه دو روز مي اومد پيش ما و بعد مي رفت . تا اينكه سه ماه از پدرم خبري نشد و من و مادر زندگي سختي داشتيم و بي خبري از پدر هم براي ما بسيار سخت بود. تا اينكه مادرم مريض شد و به من گفت بيام دنبال پدر ، آدرسي كه پدر از محل كارش به ما داده بود را به همراه تمام پس انداز مادرم را بر داشتم تا بيايم و پدرم رو پيدا كنم . بعد از دو روزي كه با قطار در راه بودم بلاخره رسيدم اينجا . در همون ايستگاه آدرسم رو به يك نفر نشان دادم و اون مرا به يك مكان خلوت برد و با لگد محكمي كه بر پهلويم زد كيفم و تمام پولم رو از من گرفت و فرار كرد.

بعد من فقط اميدم به آدرس پدرم بود وفقط مي خواستم كه با اون آدرس پدرم رو پيدا كنم اما آدمهاي بدي سر راه من قرار گرفتند و مرا اذيت كردند . من نمي دانم با آنها چي كار كرده بودم كه اين چنين به من ظلم مي كردند و مرا كتك مي زدند.

سارا داشت با سوزناكي تمام براي پول و نيكي اتفاقات غم انگيزش رو تعريف مي كرد و در تمام اين مدت صدا و تصوير سارا در سراسر آمريكا پخش مي شد . در تمام اين مدت مركز پخش با نيكي تماس مي گرفت و مي گفتند كه هرچه سريعتر اين برنامه را قطع كنند اما نيكي اصلا اعتنائي نمي كرد تا اينكه رئيس مركز پخش تلويزيون پيپول آرت وقتي مقداري از صحبتهاي غمناك سارا رو شنيد دلش به رحم آمد و اجازه داد كه گزارش رو به پايان برسونند و خودش هم نشست به پای صحبتهاي سارا.

سارا همينطور داشت از اتفاقاتي كه برايش رخ مي داد تعريف مي كرد و تمام انسانهایي كه داشتند مي شنيدند بسيار ناراحت و عصباني مي شدند از اين همه ناملايمتي بعضي انسانهاي از خدا بي خبر.

تا اينكه سارا به قسمت رفتن به فروشگاهي كه پدرش در آن كار مي كرد رسيد و آن را اين گونه تعريف كرد:

بعد از اون همه رنج و عذاب رسيدم به فروشگاه و با خودم گفتم كه ديگه همه ي بدبختي ها تموم شد و ديگر مي تونم به پدر تكيه كنم و در كنارش احساس آرامش كنم و مطمئن باشم كه ديگر پدرم اجازه نمي دهد كه كسي مرا اذيت كند ، رفتم داخل فروشگاه و هرچه گشتم پدرم رو پيدا نكردم و براي همين از يك خانمي پرسيدم كه شما پدر من رو نديدي ، اون خانم هم گفت كه پدر من بيش از سه ماه است كه بر اثر يك تصادف فوت كرده ( در همين لحظه بغض سنگين سارا تركيد و و ادامه ي صحبتهايش رو با گريه اي پر از غم و سوز تعريف مي كرد) يعني من ديگر پدري ندارم كه بهش تكيه كنم ، پدري ندارم كه مواظبم باشد ، پدري ندارم كه به من محبت كند و مرا در آغوش بگيرد و اشكهايم رو پاك كند ، من و مادر ديگر هيچ كسي رو در اين دنيا نداريم و اصلا من چگونه مي توانم به مادرم بگويم كه تنها شده ايم ، اصلا من چگونه پيش مادرم برگردم چون اون آدمهاي بي انصاف به پولهاي ناچيز من هم رحم نكردند و ...........

پول و نيكي با شنيدن حرفهاي سوزناك سارا ديگر نتوانستند خودشان را كنترل كنند و همراه سارا اونها هم گريه مي كردند .

سارا ادامه داد بعد رئيس فروشگاه اومد و مرا به اتاقش برد و بعد با هم به خونه ي پسرش رفتيم ، پسر اون مرد هم آدم خوبي نبود و مي خواست از من سوء استفاده كند كه من به او اجازه ندادم و اون هم با بي رحمي تمام مرا كتك زد و از خونه اش بيرونم كرد ............. حالا ديگر نمي دانم چه كار كنم و به چه كسي اعتماد كنم وادامه ي زنگي خيلي برايم سخت است.

سارا ديگر توان حرف زدن نداشت و فقط گريه كرد و از طرف ديگر هم پول ديگر چيزي نمي توانست بگويد و هردوي آنها فقط گريه مي كردند ، نيكي كه مقداري وضعش از اون دوتا بهتر بود با بينندگان از پشت دوربين خداحافظي كرد و دور بين را روي يه پايه اي قرار داد و به جمع سارا و پول پيوست و شروع كرد به دلداري دادن سارا ، كمانكه خودش هم داشت اشك مي ريخت .

شايد باورتان نشود كه چقدر انسان اين تصاوير و صحبتهاي تكان دهنده ي سارا رو ديدند از جمله ي آنها مي توان به شهردار شهر نيويورك اشاره كرد كه از ابتدا تا انتهاي صحبت سارا رو شنيد و صورت كبود و زخمي سارا رو به هراه اشكهايش مشاهده كرد.

شهردار همينطور كه تصاوير رو مي ديد در جايش ميخ كوب ميشد و از اين كه در شهرش اين همه اتفاق هاي بد رخ مي داد بسيار ناراحت بود.

براي همين به معاونش زنگ زد و گفت كه موضوع سارا رو پيگيري كند و دستور داد كه با خرج دولت او را در يك بيمارستان عالي بستري كنند و موضوع اونهائي كه سارا رو اذيت كردند رو هم به مراجع قانوني اطلاع دهند. بعد از تلفنش هم كه رفت بخوابد ، چرا كه تا به حال تا اون موقع از شب بيدار نبوده و بايد صبح زود به كارش برسد . به همسرش شب بخير گفت و رفت در اتاقش ، اما هرگز خوابش نبرد و همش ياد صحبتهاي سارا مي افتاد و بي تابي مي كرد و از طرف ديگر هم همسرش هم به طبقه ي بالا نيومده بود . بلند شد و رفت طبقه ي پائين تا ببيند كه چرا همسرش بالا نيامد و ديد كه همسرش هنوز در حال تماشاي تلويزيون است و تلويزيون بنا به درخواست بي شمار مردم دوباره قسمتهائي از صحبتهاي سارا رو داشت پخش مي كرد و سارا با آهي جانگداز داشت سرگذشتش رو تعريف مي كرد و همسر شهردار هم كاملا احساساتي شده بود و گريه ي بلندي را سر داده بود. شهردار وقتي اين صحنه را ديد ، ديگر نتونست بغضش را نگه دارد و شروع كرد به گريستن. بله اينچنين بود كه بالا ترين مقام و همچنين استوار ترين شخصيت شهر نيويورك با داستان سرگذشت سارا به زانو در آمد.

همسر شهردار با شنيدن صداي گريه ي شهردار برگشت و شوهرش را ديد كه در حال گريه كردن است بلند شد و رفت سمت شهردار و ايشون رو در آغوش كشيد و هردو با هم گريستن . شهردار با گريه اش گفت ديدي تو شهر من چه بلاهائي سر اون دخترك بي چاره آوردند و ما در اون لحظات فقط در آرامش بوديم.

و از طرف ديگر هم رئيس پليس در زمان پخش گزارش ( چون خيلي ها مي خواستند تصاوير جشنواره ي كوتاه ترين شب سال رو ببينند كه رئيس پليس و شهردار و بسياري از مقامات بلند پايه ي شهر نيويورك جزو آنها بودند ولي به جاي جشنواره تصاوير غمناك سارا رو ديدند و دلشان به درد آمد) دستور داد كه ماشينهاي پليس به اون مكان بروند و از هرج و مرج جلوگيري كنند و همچنين دستور داد كه سارا را با خرج خود پليس شهر نيويورك به بهترين بيمارستان ببرند.

وقتي ماشينهاي پليس به اون مكان رسيدند ، آدمهاي زيادي در اون مكان جمع شده بودند ، اما هيچ كدومشون دلش نمي آمد به سارا نزديك شود و همه با خود مي گفتند : آخه اسم ما رو هم ميشه گذاشت انسان ، ببين چگونه يك دختر بي چاره داره غصه مي خوره.

همه ي آدمها با فاصله از سارا و پول ايستاده بودند و اصلا خشكشان زده بود و حتي چندين نفر هم زانو زده بودند و فقط داشتند به سارا نگاه مي كردند . سارا هم در تمام اين مدت در آغوش گرم پول قرار داشت و پول هم فقط داشت سارا رو دلداري مي داد و اشكهايش رو پاك مي كرد.

پليس از مردم خواست كه متفرق شوند و مردم هم با دستور پليس كم كم از اون مكان رفتند . پليس سارا رو به يك بيمارستان بزرگ انتقال داد و اتفاقا در بيمارستان هم تصاوير سارا رو ديده بودند و وقتي سارا رو از نزديك ديدند ، سرا از پا نمي شناختند و هركس مي خواست به يه نحوي به سارا محبت كند.

شهردار نيويورك تا صبح در كنار همسرش و روي يك صندلي نشسته بود و فكر مي كرد ، تا اينكه وقتي صبح شد رفت به اتاقش و شروع كرد به نوشتن يك نامه و بعد به همراه همسرش آماده شد و صبح خيلي زود رفتن براي ديدن سارا .

در جلوي در بيمارستان تعداد زيادي از مردم اومده بودند تا سارا رو ببينند ولي نگهبانان بيمارستان اجازه نمي دادند ، شهردار رفت جلوي مردم و از اونها خواست كه به خونه هاي خودشان برگردند و در ضمن به آنها قول داد كه سارا را تحت حمايت خود نگه دارد و مردم هم به حرفهاي شهردار گوش كردند و اونجا رو ترك كردند .

شهردار وقتي وارد بيمارستان شد تعداد زيادي خبرنگار رو هم ديد كه آنها هم اومده بودند تا با سارا صحبت كنند ولي به خاطر قوانين بيمارستان نمي توانستند پيش سارا بروند ، اما وقتي خبرنگارها شهردار رو ديدند بي نهايت خوشحال شدند و به سمت شهردار هجوم آوردند تا نظر شهردار رو در مورد اين اتفاقات بدونند و به سمع و نظر مردم برسونند اما شهردار هيچي نگفت و فقط گفت كه اين اتفاق تاثير زيادي رو زندگي او گذاشته و خبرهاي كاملش رو امروز خواهم گفت كه چه خواهد شد . شهردار اين را گفت و به همراه همسرش به داخل بيمارستان رفت و با راهنمائي پرستاران به اتاق سارا رفت ، شهردار وقتي وارد اتاق شد ، ديد كه در آنجا چند مامور پليس و پرستار و دكتر حضور داشتند به همراه يك خبرنگار كه داشت تمام اظهارات سارا رو ضبط مي كرد .

همه از ديدن شهردار جا خوردند و اصلا باور نمي كردند كه شهردار اومده كه سارا رو ببينه ، اما سارا هنوز متوجه نشده بود كه چه كسي به اتاقش آمده .

شهردار به همه سلام كرد و اجازه خواست كه با سارا صحبت كند و همه از كنار سارا رفتند و جلوي درب ايساتند اما خارج نشدند. شهردار هم اول رفت به سمت سارا و جلوي چندين چشم و دوربين خم شد و پيشاني سارا رو بوسيد و گفت : من اوسكار كمپر شهردار نيويورك هستم ، يكي از اونهائي كه در اذیت هاي تو نقش داشت ، چون اين شهر من است كه با تو اين چنين رفتار كرد و اومدم ازت عذر خواهي كنم و بهت بگم كه مطمئن باش من هم مجازات مي شوم چون اين نامه اي كه در دست من است استعفاي من از اين سمت است دخترم.

سارا كه ديگر متوجه شده بود چه شخصيت مهمي روبه رويش ايستاده كمي خودش رو تكان داد و گفت كه آقا من اصلا از دست شما ناراحت نيستم و نيازي به اين كار نيست . شهردار وقتي اين جمله ي سارا رو شنيد ديگر طاقت نياورد و دست سارا رو گرفت و بوسيد و گفت كه خيلي ممنونم دختر ، بهت قول می دم ديگر اجازه ندهم كه هيچ كس در شهر من با مهمان ها اين چنين كند و از اين به بعد اگه افتخار بدي تو را دختر نداشته ي خودم صدا كنم و سارا هم از اين بابت خيلي خوشحال شد و از شهردار تشكر كرد
__________________
بخشهاي مختلف سايت

قوانين سايت ---> اينجا:0190:
بخش DVB سايت --->اينجا
بخش Plugins & Softcam سايت --->اينجا
بخش دانلود آفلاين مديريت شده سايت ---> اينجا
بخش ريسورهاي مختلف سايت ---> اينجا
بخش فركانس و خبرهاي كانالهاي ماهواره ---> اينجا


Attention ButtonAttention Buttonهرگونه توهین کاربر یا مدیر به دیگری = اخراج شدن از سایتAttention ButtonAttention Button

اگه پستی زدم که لیاقت تشکر داشته بجای تشکر این چندتا والپیپر زیبا رو دانلود کنید :

http://rapidshare.com/files/10426387...k_You_Dear.rar

for thanks me please download it

View ناظم ارشد's Photo Album ناظم ارشد آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
داستانهای , زیبا

ابزارهای موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه

موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
موزیک ویدیو بسیار زیبا از رامن به نام : چی شده iranpersian ايراني 1 Friday 26 January 2007 05:10 AM
30 تم زیبا برای گوشی های سری 60 نوکیا ناظم ارشد Themes 0 Friday 12 January 2007 11:17 PM
تعدادی skins زیبا برای مای تیاتر tala123 MyTheatre 0 Saturday 11 November 2006 10:35 AM
آلبوم فوق العاده زیبا و شنیدنی پسران آفتاب ۳ SALAM HAMSHAHRI موسیقی ایرانی 0 Wednesday 1 November 2006 11:52 PM
:: خلق جلوه های ویژه ی بسیار زیبا و حرفه ای سینمایی توسط نرم افزار بسیار قدرتمند و در behzad1363 معرفی جدیدترین نرم افزار‌ها 0 Saturday 26 August 2006 03:31 PM


اکنون ساعت 08:01 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.

Skin developed by: ParsDVB


نقل مطالب سايت با ذکر منبع (http://drdvb.com) و نام نويسنده مجاز است. مسئوليت پستها بر عهده نويسنده آن است و سايت parsdvb به هيچ عنوان در قبال نوشته‌های ديگران مسئوليتی ندارد.
 

تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد

website monitoring service check web page

    

100
Search 2

parsdvb satdw skynet skynet جدید skystar3 tps.bin vplug vplug جدید vpnمجانی zeeaflam آموزش لب گرفتن استارست اموزش لب گرفتن انتخاب رشته مجازي ترانه ی مادری ثبت نام فيات ثبت نام فیات حسین استیری دانلود نرم افزار ویروس ساز دانلود ويروس ساز رضایا ساسي مانكن ساسی مانکن سریال ترانه ی مادری عکس دختر عکس لب عکس لب گرفتن فركانس شبكه هاي استاني فركانس ماهواره فرکانس فرکانس شبکه های استانی فرکانس ماهواره فرکانسهای ماهواره فيات فيات سينا فیات فیات سینا لب لب گرفتن مجله تپش منصور حیدری مولتی ویژن همسر خسرو شكيبايي همسر خسرو شکیبایی پخش افتتاحیه المپیک پخش المپیک پخش زنده ماهواره پوریا شکیبایی کانالهای پخش المپیک یاسر محمودی ... powered by Search 2
Google
جستجو در گوگل جستجو درانجمنهای آموزشی پارس