كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور

فروشگاه سايت

تبليغات

آخرين ارسالي‌هاي بخش ادبيات

. . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . .

اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعه‌ي بخشهای عمومی است: عيسى (ع ) به قومى بگذشت . آنان را نزار و ضعيف ديد . گفت : شما را چه رسيده است كه چنين آشفته ايد؟ گفتند: از بيم عذاب خداى تعالى بگداختيم . گفت : حق است بر خداى تعالى كه شما را از عذاب خود ايمن كند. و به ...

 

بازگشت   انجمن های آموزشی پارس > بخشهای عمومی > بخش ادبيات


اطلاعيه‌هاي سايت

 

لطفاً پيش از فعاليت در سايت، قوانين سايت را مطالعه نماييد

كليه‌ي كاربراني كه توانايي مديريت هر يك از بخش‌هاي سايت را دارند، با كليك روي اين لينك به مديريت سايت اطلاع دهند


پاسخ

 

LinkBack ابزارهای موضوع
قدیمی Friday 25 January 2008, 10:45 PM   #111
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض همنشين عاشقان

عيسى (ع ) به قومى بگذشت . آنان را نزار و ضعيف ديد . گفت : شما را چه رسيده است كه چنين آشفته ايد؟ گفتند: از بيم عذاب خداى تعالى بگداختيم . گفت : حق است بر خداى تعالى كه شما را از عذاب خود ايمن كند. و به قومى ديگر بگذشت نزارتر و ضعيف تر .
گفت : شما را چه رسيده است ؟ گفتند: آرزوى بهشت ما را بگداخت . گفت : حق است بر خداى تعالى كه شما را به آرزوى خويش رساند. و به قومى ديگر بگذشت از اين هر دو قوم ، ضعيف تر و نزارتر و روى ايشان از نور مى تافت . گفت : شما را چه رسيده است ؟ گفتند: ما را دوستى خداى تعالى بگداخت . با ايشان نشست و گفت : شماييد مقربان . خداوند مرا به همنشينى با شما فرمان داده است .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
jungle_boy (Tuesday 5 February 2008)
قدیمی Friday 25 January 2008, 10:47 PM   #112
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض رنج افلاطون

گويند: روزى افلاطون نشسته بود . مردى نزد او آمد و نشست و از هر در سخنى مى گفت . در ميانه سخن گفت :اى حكيم !امروز فلان مرد را ديدم كه تو را دعا و ثنا مى گفت و مى گفت : افلاطون ، مردى بزرگوار است كه هرگز چون او نبوده است و نباشد. خواستم كه ثناى او به تو برسانم .
افلاطون چون اين سخن بشنيد، سر فرو برد و بگريست و سخت دل تنگ شد . آن مرد گفت :اى حكيم !از من چه رنج آمد تو را كه چنين دل تنگ شدى ؟ افلاطون گفت : از تو مرا رنجى نرسيد و لكن مرا مصيبتى از اين بتر
چه خواهد بود كه جاهلى مرا بستايد و كار من ، او را پسنديده آيد؟ ندانم كه كدام كار جاهلانه كردم كه به طبع او سازگار بود كه او را خوش آمد و مرا بدان كار ستود؟!تا توبه كنم از آن كار. اين غم مرا از آن است كه مگر من هنوز جاهلم ، كه ستوده جاهلان ، جاهلان باشند.
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
jungle_boy (Tuesday 5 February 2008)
قدیمی Friday 25 January 2008, 10:48 PM   #113
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض آسوده بخواب

دو همشهرى به سفر مى رفتند . يكى هيچ نداشت و ديگرى پنج دينار با خود آورده بود . آن كه هيچ با خود نداشت ، هر جا كه مى رسيد، مى نشست و مى خفت و مى آسود و هيچ بيم نداشت . آن ديگر، پيوسته مى هراسيد و يك دم از همشهرى خود جدا نمى شد.
در راه بر سر چاهى رسيدند .جايى ترسناك بود و محل حيوانات درنده و دزدان . صاحب دينارها، نمى آسود و آهسته با خود مى گفت : چكنم چكنم ؟ از قضا، صداى او به گوش همراهش كه آسوده بود، رسيد . وى را گفت :اى رفيق !دينارهاى خود را دمى به من ده تا بنگرم . دينارها به دست او داد . دينارها را گرفت و همان دم در چاه انداخت و گفت : اكنون آسوده باش و ايمن بخسب و بيم به دل راه مده . صاحب دينارها، نخست بر آشفت و خواست كه رفيق راه را عتاب كند و غرامت بخواهد؛ اما چون به خود آمد، آرامشى در خود ديد كه بسى ارزنده تر از آن دينارها بود . پس * سنگى به زير سر گذاشت و آسوده بخسبيد.
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
jungle_boy (Tuesday 5 February 2008)
قدیمی Friday 25 January 2008, 10:51 PM   #114
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض شنيدن كى بود مانند ديدن

يك روز، شيخ ابوسعيد ابوالخير در نيشابور، مجلس مى گفت . خواجه بوعلى سينا، از خانقاه شيخ در آمد و ايشان هر دو پيش * از اين يكديگر را نديده بودند؛ اگر چه ميان ايشان مكاتبه (نامه نگارى ) رفته بود. چون بوعلى از در درآمد، ابوسعيد روى به وى كرد و گفت حكمت دانى آمد.
خواجه بوعلى در آمد و بنشست . شيخ به سر سخن خود رفت و مجلس * تمام كرد و به خانه خود رفت . بوعلى سينا با شيخ در خانه شد و در خانه فراز كردند
و با يكديگر سه شبانه روز به خلوت سخن گفتند كه كس * ندانست و هيچ كس نيز نزد ايشان در نيامد مگر كسى كه اجازت دادند، و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند.
بعد از سه شبانه روز، خواجه بوعلى سينا برفت .
شاگردان او سؤ ال كردند كه شيخ ابوسعيد را چگونه يافتى ؟ گفت هر چه من مى دانم ، او مى بيند.
و مريدان از شيخ سؤ ال كردند كه اى شيخ ، خواجه بوعلى سينا را چگونه يافتى ؟ گفت : هر چه ما مى بينيم ، او مى داند .

و البته كه بسيار فرق است ميان ديدن و دانستن .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
jungle_boy (Tuesday 5 February 2008)
قدیمی Friday 25 January 2008, 10:53 PM   #115
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض نشان دوستى

ذوالنون مصرى ، از نخستين عارفان اسلامى است . متوكل ، خليفه عباسى ، او را به جرم كفر و بى دينى ، در زندان كرد؛ اما پس مدتى ، تحت تاءثير سخنان او قرار گرفت و وى را آزاد كرد . ذوالنون در سال 245 هجرى قمرى وفات يافت .
ذوالنون مصرى را به جرم جنون و ديوانگى به ديوانه خانه بردند و در آن جا، وى را حبس كردند . روزى دوستان و مريدانش به ديدار او رفتند . ذوالنون گفت : شما كيستيد؟ گفتند: ما دوستداران توييم . ذوالنون ، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود يافت ، به سوى آنان ، پرتاب كرد . مريدان همه گريختند و كسى بر جاى نماند . ذوالنون ، خنديد و سر خود را به نشانه تاءسف ، جنباند و گفت : شرم بادتان !شما دوستداران من نيستيد . اگر دوستان من بوديد، بر جفاى من صبر مى كرديد و اين چنين از من نمى گريختيد . دوست ، بلاى دوست را به جان مى خرد و از او نمى گريزد.
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
jungle_boy (Tuesday 5 February 2008)
قدیمی Friday 25 January 2008, 10:55 PM   #116
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض شير است نه گاو

مردى روستايى ، گاو خود را در آخور بست و به سراى خود رفت . شيرى آمد، گاو را خورد و در جاى او نشست . مدتى گذشت . مرد روستايى به آخور آمد تا گاو را آب و علف دهد . آخور چنان تاريك بود كه روستايى ندانست كه در جاى گاو، شيرى درنده نشسته است . بر سر شير آمد و دست بر پشت او مى كشيد و مى نواخت .
شير در زير نوازش هاى دست روستايى ، به خنده افتاد و پيش خود گفت : راست است كه مى گويند آدميان ، دوست مى رانند و دشمن مى نوازند . اگر مى دانست كه چه كسى را مى نوازد، زهره اش پاره مى شد و جان مى داد.
آرى ، آدمى گاه آرزوى چيزى يا كسى را مى كند كه اگر حقيقت آن چيز يا كس * را مى دانست و مى شناخت ، مى گريخت ، و چون دشمن خويش را نمى شناسد، گاه عمر خود را در خدمت او صرف مى كند، و در همه عمر عاشق او است !
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post:
arshamclip (Monday 28 January 2008), jungle_boy (Tuesday 5 February 2008), Sarah (Saturday 26 January 2008)
قدیمی Saturday 26 January 2008, 01:22 PM   #117
عضو فعال
 
Sarah آواتار ها
 

تاریخ عضویت: May 18th, 2006
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 113

سطح دانش: 9 [♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 0 / 216
قابليت: 37 / 1981
ميزان تجربه: 65%

Thanks: 235
Thanked 117 Times in 59 Posts
قدرت اعتبار: 4 Sarah is on a distinguished road
Sarah به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض آن طرف کوچه

گفت : «مي ... مي خوري مـ ... مـ ... محبوبه ؟»
كيسه*ي پفك را گرفت جلوم . گفتم : «بچه شدي تو هم ؟» . دستش را عقب كشيد . يك سال مي شد كه عروسي كرده بوديم . از روي مبل بلند شد . قد بلند بود و لاغر . رفت كنار پنجره و پرده كركره را بالا داد . نور ، هجوم آورد توي هال . تلويزيون روشن بود . گفت : «تا ... تا ... تازه اومـ ... مدن ؟ » .
نگاهش به پايين بود . به خانه*ي ويلايي آن طرف كوچه انگار . چند ماهي بود كه خالي بود . گفتم : «دو سه روزي مي شه . تو ماموريت بودي» . توي يك شركت ساختماني كار مي كرد . از كيسه*ي پفكي كه دستش گرفته بود ، يكي برداشت : «چند نـ ... نفرن؟ » .
بلند شدم و رفتم كنارش . گفتم : «سه نفر» .
گفت : «هـ ... هـ ... همين حالاش كه سـ ... سه نفرن»
دختر و پسر كوچكي توي حياط ، لاي درخت*هاي خانه*ي ويلايي دنبال هم مي*دويدند. گفتم :« اينا كه دوتان» .
ابروهاي كلفتش را بالا داد و با انگشت اشاره كرد : «نيگا ، اين يـ ... يك ، اين د...دو ، اينم
سـ ... سـ .... سه » .
دست هام را روي سكوي پنجره گذاشتم . بازويم را گرفت و كنارم كشيد : «كـ ... كنار بيا
خـ ... خره مي بيننت » .
روبرومان ، پشت شيشه هاي قدي خانه*ي ويلايي ايستاده بود . تاپ قرمز تنش بود و دامن گلدار سفيد پايش . رفته بود بالاي چهارپايه و شيشه را از داخل دستمال مي*كشيد.
گفت :«با شوهرش مي ... مي ... ميشن چـ ... چهار تا » .
گرمم شده بود . از كنار مبل و تلويزيون گذشتم و رفتم توي آشپزخانه . گفتم : «نداره».
بالا تنه اش را از پشت پيشخوان مي ديدم . خودش را مثل بچه ها پشت ستون كنار پنجره قايم كرده بود . گفت : «تـ ... تو از كجا مي ... مي دوني؟» .
كولر را روشن كردم . يك استكان از جاظرفي برداشتم :«چايي كه نمي خوري؟». چيزي نگفت . تي*شرت مشكي اش تنش بود . چاي ريختم . گفتم :«خودتو نمال به ديوار ، گچي مي شي » . كمي از ستون فاصله گرفت .
«ديروز كه رفته بودم خريد ، ديدمش . با هم برگشتيم».
يك دانه پفك توي دهانش گذاشت : «خب ؟ » . وقتي گير مي داد به چيزي ول*كن نبود . استكان چاي را برداشتم و از آشپزخانه بيرون آمدم : «هيچي ، زن خوبيه ، مي*گفت شوهرش دو سال پيش مرده ». نشستم روي مبل . باد كولر مي زد به صورتم . تلويزيون چيزي نداشت . كنترل را برداشتم و خاموشش كردم . كنار پنجره ، سيخ ايستاده بود .
«نمي*ياي بشيني ؟» .
كيسه*ي خالي پفك را از پنجره انداخت بيرون . از توي قندان يك قند برداشتم و گفتم: «امروز بريم خونه مامان اينا؟» .
نشست كنارم : «نه مـ ... محبوبه خيلي خـ ...خـ ... خستم» .
يك قلپ چاي خوردم :«تو هم كه يا نيستي ، يا خسته اي» . خم شد طرفم و خواست پيشاني ام را ببوسد . ريش هاش پوستم را اذيت مي كرد . خودم را عقب كشيدم :«چاييم ريخت ...» . بلند شد و رفت توي اتاق خواب :«ما...ماشاا... د...د...دو تا بچه».
گفتم :«حسوديت مي شه ؟» .
صداش از اتاق خواب آمد :«بـ ... بـ ... به شوهرش؟»
داد زدم : «حرف دهنتو بفهم » . از اتاق بيرون آمد . دستش به شلوارش بود . شلوارش را بالا كشيد :«مـ ... مـ ... مگه من چـ ... چي گفتم؟» .
به پنجره نگاه كردم : «حرف مفت مي زني ديگه ؛ همة زحمتش با منه » .
كمربندش را سفت كرد و گفت :«مي گي چـي ... چيكار كنم؟ مـي ... مي خواي خـ ... خودم جات ... ؟ » .
بلند شدم و رفتم كنار پنجره :«خفه شو حامد» . حالم خوب نبود . احمق فقط فكر خودش بود . داد زد : «يـ ... يـ ... يعني تو ا... ا... از اون ... از اون ...» .
زن هنوز داشت دستمال مي كشيد . به پايين شيشه رسيده بود . بچه ها پيدا نبودند . گفتم :«آره ، كمترم . خيلي ناراحتي ؟ » . چيزي به ديوار هال خورد . شيشه*ي عطرش را كوبيده بود به ديوار. دست*هاش را مثل ديوانه ها توي هوا تكان داد : «آره لعنتي ، ناراحتم.مي فهمي لامصب ؟ ناراحتم ».
به روي خودم نياوردم . دست*هام را به سينه زدم و گفتم :«هر وقت فرچه ات به بند
كـ ... كـ ... كونت رسيد اونوقت بچه بچه راه بنداز » .
صورتش سرخ شده بود . نفس نفس مي زد . رفت سمت در . كفش*هاش را از روي جاكفشي برداشت : «من مي رم خير سرم قدم بزنم » .
خيلي وقت بود صداش را اينقدر روان نشنيده بودم . پوزخندي زدم و گفتم : «خوش اومدي ».
در را محكم بست . مي دانستم شب نشده منت كشي مي كند . پنجره را باز كردم . صداي پاهاش را كه انگار پله ها را دو تا يكي مي رفت پايين ، مي شنيدم . بوي عطر داشت خفه ام مي كرد . توي كوچه پيدا شد . ايستاد وسط كوچه و به بالا نگاه كرد . خودم را كنار كشيدم و پشت ستون قايم شدم . سرش را تكان داد و رفت زير ساختمان . گريه ام گرفته بود . پرده كركره را پايين دادم . زن لعنتي روبرو ديگر نبود . از روي خورده شيشه ها پريدم و نشستم روي مبل . دماغم را بالا كشيدم . تلويزيون را روشن كردم :«يك مرد كلاه به سر روي يك گاو زخمي نشسته بود و با گاو به اين طرف و آن طرف مي پريد».
كليد را انداخت به در و وارد شد . سرم را سمت پنجره برگرداندم . با كفش آمد و ايستاد روبروم . گردنش را ماليد و گفت :«چيزي نـ ... نـ ... نمي خواي و...واسه خونه ؟»

منبع
__________________
Just turn off the lights
Don't wanna see me die
I look like I'm dead
But when you look at me
I am still alive

با تمام وجود دوستت دارم
ای همیشه بهترین من
View Sarah's Photo Album Sarah هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Sarah For This Useful Post:
arshamclip (Monday 28 January 2008), jungle_boy (Tuesday 5 February 2008)
قدیمی Saturday 26 January 2008, 01:24 PM   #118
عضو فعال
 
Sarah آواتار ها
 

تاریخ عضویت: May 18th, 2006
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 113

سطح دانش: 9 [♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 0 / 216
قابليت: 37 / 1981
ميزان تجربه: 65%

Thanks: 235
Thanked 117 Times in 59 Posts
قدرت اعتبار: 4 Sarah is on a distinguished road
Sarah به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض خانهای که از هم پاشید

در جزيره اي دورافتاده در دامنه هاي صاف خليج بارنتوك، خانواده اي ماهيگير زندگي مي كردند به نام پروت. هفت نفري مي شدند و تنها ساكنان جزيره بودند. با كنسرو و ذرت و كنسرو گوجه فرنگي، قورمه گوشت اردك، نان تمام گندم، گوشت لاك پشت، برنجك، خرچنگ، پنير، زيتون درشت و مرباي خانگي انگور روزگار مي گذراندند. بابا پروت هم گه گاه [...] و همه لبي تر مي كردند.افراد خانواده پروت جزيره را دوست داشتند و با ميل آنجا را براي زندگي انتخاب كرده بودند. زمستان ها كه كار و بار چنداني نبود، مثل بسياري از خرس ها، شبانه روز مي خوابيدند. تابستان ها، صدف خوراكي صيد مي كردند و با روشن كردن چند گردونه آتش، روز چهارم ژوئيه را گرامي مي داشتند. هرگز سابقه نداشت كه كسي از خانواده پروت به آپانديس حاد مبتلا شده باشد و وقتي يكي از پروت ها، دردي در پهلويش حس مي كرد، هرگز به اين فكر نمي افتاد كه درد در پهلوي راست است يا در پهلوي چپ و همين طور منتظر مي ماند تا درد خوب شود و خوب هم مي شد.
يك زمستان بسيار سخت، خليج بارنتوك سراسر يخ بست و خانواده پروت در جزيره تك و تنها ماندند. نه مي توانستند با قايق به مركز ايالت بروند، چون لايه هاي يخ ضخامت زيادي داشت و نه قادر بودند تا آن سوي ساحل روي يخ قدم بردارند، چون لايه هاي يخ بسيار نامطمئن و خطرناك بودند. اما از آنجا كه هيچ يك از پروت ها با آن سوي ساحل كاري نداشت، به جز البته دريافت نامه هاي پستي (كه تماماً نامه هاي معمولي و غيرسفارشي بود) بود و نبود يخبندان فرق چنداني نمي كرد. در خانه ماندند، خودشان را گرم كردند و غذاي سيري خوردند، و وقتي كار واجب تري نبود كه بكنند، نشستند و به بازي يك قل و دوقل مشغول شدند. زمستان به آرامي مي گذشت اگر البته بنده خدايي در مركز، به ياد نمي آورد كه پروت ها، آنجا در يخ و يخبندان خليج گرفتار آمده اند. اين خبر دهان به دهان گشت و در سراسر ايالت پخش شد و عاقبت به گوش رئيس پليس ايالت رسيد كه او هم في الفور به خبرگزاري «پاته» و ارتش ايالات متحده خبر داد.
ارتش اول از همه به آنجا رسيد، با سه هواپيماي بمب افكن از پايگاه لنگلي كه با ارتفاع كم روي جزيره به پرواز درآمدند و بسته هايي از برگه خشك زردآلو و گرداله هاي كوچك گوشت و سبزي نمك سود روي جزيره ريختند كه پروت ها آنها را خيلي هم دوست نداشتند. بعد هواپيماي گروه فيلمبرداري خبري رسيد كه كوچك تر از هواپيماهاي بمب افكن بود و مجهز به چوب هاي اسكي و روي منطقه اي پوشيده از برف در مرز شمالي جزيره فرود آمد. در اين اثنا، سرگرد بالك، رئيس پليس ايالتي كه با خبر شده بود يكي از بچه هاي پروت آپانديس دارد و بايد براي او كاري كرد، ترتيباتي داد تا گروهي همراه چند سگ آزموده با هواپيما از لاكونيا در ايالت نيوهمپشاير به محل اعزام شود و همچنين ترتيباتي داد تا جوخه اي از افراد پليس به محل بروند بلكه بتوانند براي عبور از يخبندان و باز كردن راهي به جزيره چاره اي بينديشند. غروب ريزش برف آغاز شد، و در طول شب، سه تن از گروه نجات در فاصله نيم مايلي از ساحل جانشان را از دست دادند چون سعي مي كردند از يك قطعه يخ به روي قطعه اي ديگر بپرند.
هواپيمايي كه سگ هاي سورتمه را حمل مي كرد، ديگر به آسمان نيوانگلند جنوبي رسيده بود كه بال هايش منجمد شد و تا خلبان خواست براي فرودي اجباري چرخي بزند، تكه استخوان درشتي كه يكي از سگ ها با خود آورده بود، در حفره جعبه تقسيم كنترل مركزي فرو رفت و هواپيما شيرجه اي سراشيبي زد و به پهلوي يك نيروگاه اصابت كرد و خلبان و همه سگ ها در دم كشته شدند و والتر رينگ استد، پلاك ۷ از شماره ۳۴۵۲ خيابان گاردن ويو، استنفورد، كانكتيكات به طرز مهلكي زخمي شد.
چيزي به نيمه شب نمانده بود كه خبر آپانديس به خانه خود پروت ها رسيد، وقتي كه يك هلي كوپتر از نوع اتوجيرو از سرويس خبرگزاري بين المللي هرست، در دل توفان فرود آمد و خبرنگاران به جناب پروت خبر دادند كه پسر بزرگش، چارلز مريض است و لازم است او را براي يك عمل اضطراري به بالتيمور ببرند. خانم پروت مخالفت كرد اما چارلز گفت كه بله، پهلويش قدري درد مي كند و ماجرا با سوار شدن او بر اتوجيرو فيصله يافت.
بيست دقيقه بعد هواپيماي ديگري رسيد كه يك جراح، دو پرستار آزموده، و آقايي از شركت خبرپراكني ملي را آورد، و پسر دوم پروت، چستر را در آشپزخانه منزل پروت با پخش جزئيات آن از شبكه آبي رنگ، تحت يك عمل جراحي اختصاصي قرار دادند. اين جوان در همان روزهاي اول بعد از بيماري، بر اثر خوردن برگه هاي خشك زردآلو به رحمت ايزدي پيوست، اما چارلز، آن پسر ديگر، بعد از يك دوره نقاهت طولاني بهبود يافت و در روزهاي گرم اول فصل بهار به جزيره برگشت.چارلز متوجه شد كه در جزيره دگرگوني هاي زيادي رخ داده است. خانه به كلي ويران شده بود، در سومين و آخرين شب عمليات نجات، وقتي كه فشفشه منوري از يكي از هواپيماهايي كه قصد بازگشت داشته، فرو مي افتد و در درون سطل زباله اي كه در ايوان خانه بوده جا مي گيرد و خانه به آتش كشيده مي شود. بعد از آتش سوزي، جناب پروت، گويا خانواده اش را به يك پناهگاه فوري و اضطراري مي برد كه گويندگان راديو در آنجا برپا كرده بودند و آنها در آنجا تحت شرايط سخت زندگي مي كنند تا شبي كه همه اعضاي خانواده بر اثر نوشيدن محلولي آميخته با ده درصد اسيدكربوليك كه جراح از خود به جا گذاشته بود و بابا پروت آن را به جاي الكل طبي اشتباه گرفته بود، همگي يكسره نيست و نابود مي شوند.خليج بارنتوك از ديد چارلز جاي متفاوتي به نظر مي رسيد و پس از آن كه مراسم تدفين آبرومندانه اي براي افراد فاميل برگزار كرد، جزيره آبا و اجدادي اش را ترك گفت و رفت تا در مركز ايالت به زندگي اش ادامه دهد.

منبع
__________________
Just turn off the lights
Don't wanna see me die
I look like I'm dead
But when you look at me
I am still alive

با تمام وجود دوستت دارم
ای همیشه بهترین من
View Sarah's Photo Album Sarah هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Sarah For This Useful Post:
arshamclip (Monday 28 January 2008), jungle_boy (Tuesday 5 February 2008)
قدیمی Saturday 26 January 2008, 01:25 PM   #119
عضو فعال
 
Sarah آواتار ها
 

تاریخ عضویت: May 18th, 2006
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 113

سطح دانش: 9 [♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 0 / 216
قابليت: 37 / 1981
ميزان تجربه: 65%

Thanks: 235
Thanked 117 Times in 59 Posts
قدرت اعتبار: 4 Sarah is on a distinguished road
Sarah به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض بازگشت

خفه کرد اینقدر زنگ خونه رو زد. شلوارمو پوشیدم و رفتم جلوی در . بازم اخطاریه برای بابا. پرتشون کردم روی میز وسط اتاق.
بلوزمو پوشیدم ، کتری رو گذاشتم روی گاز. تا ساعت دوازده داشتم تو روزنامه ها دنبال کار می گشتم.صدای تلفن اومد. سینا بود ، آدرس یه آژانس و داد گفت شاید برادرش یه کارایی بتونه برام بکنه.
حاضر شدم. از خونه زدم بیرون .یه شخصی نگه داشت.یه مسافتی رو رفتیم باید سوار یه ماشن دیگه می شدم.عقب نشستم از تو جیبم پول در آوردم و دادم راننده. آدرس آژانس و بهش دادم گفت :" می خوای کار کنی؟ " گفتم : "آره."
- چرا شخصی کار نمی کنی؟
-" ماشین ندارم "
-پس آشناست"
گفتم : می شه
گفت " گواهینامه که داری؟
-" رانندگی بلدم. راننده خندید : "خیلی وقت بیکاری؟ " گفتم: " آره،" بغل دستیم گفت : " نمی زارن، آژانس و می گم. "راننده گفت :" آشناست" بغل دستیم گفت : "پس چتو یکهو ؟ می شد زودتر بری سر کار، نه؟" چقدر فوضولن، گفتم :"آخه می خواستم استراحت کنم." راننده از تو آینه به بغل دستیم نگاه کرد می خواست بهش بفهمونه که یارو یه چیزیش هست.فکر کرد من نگاهشو ندیدم اما مطمئنم بغل دستیم منظورشو نگرفت!

مثل دخمه بود. تو کوچه پس کوچه های تاریک بدتر از کوچه ی خونه ی ما بود.سینا و داداششو دیدم. با سرعت رفتم طرفشون گفتم :" اینجاست؟ سینا گفت :"انتظار داشتی شمال شهر تو یه آژانس با کلاس کار کنی؟ اونم بدون گواهینامه؟ اونم بدون ماشین؟ اونم با سابقه ای که تو داری؟ " گفتم : "خفه شو دیگه." داداشش گفت : "بدون مجوز." گفتم: " فهمیدم، غیر این بود جای تعجب داشت. "سعید جلو رفت، سینا منو گرفت و آروم در گوشم گفت:" معنیش این نیست که هر غلطی خواستی بکنی ها! "
با هم رفتیم تو.
توش تمیز بود. صاحبش به ظاهر آدم خوبی به نظر می اومد به من مثل دوستام و آشناهام نگاه نکرد مثلاً به دستم نگاه نکرد آخه اولین برخورد همه اینه، فکر می کنن دستمو بریدن!
سعید آقا رو معرفی کرد، شاه چراغی و بعد منو. نمی دونستم سعید همه چی رو بهش گفته یا نه. پرسید :" چند سال زندان بودی؟ " فهمیدم همه چی رو نگفته. به سینا و سعید نگاه کردم خندیدم و گفتم:" کلاً ؟ ... -سینا به من چپ چپ نگاه کرد سریع خنده ام رو جمع کردم-... چهار سال... فکر کنم.
سعید گفت :" همش به یه جرم بودا ! "شاه چراغی سرشو تکون داد:" گفته بودین. "
چند لحظه سکوت بود گفتم : " حقوقش؟" سعید به من نگاه کرد.
با خودم گفتم چیه ؟ انگار جرم کردم پرسیدم . مگه یه آدمی مثل من نباید برا کاری که می کنه پول بگیره؟
سینا گفت : "می خواین ماه اول رو پول ندین اونوقت اگه کارش خوب بود از ماه بعد حقوق بدین."
از در زیر زمین اومدم بیرون.
سینا دنبالم اومد:" باز چیه؟" گفتم :" مثل اینکه آدم کشتم؟!" سینا گفت :" نمی دونستم روحیت اینقدر حساس شده! "
گفتم :" خودم می گردم یه کاری جور می کنم. "
از کوچه های تنگ که فقط جای یه ماشین بود در اومدم رفتم خونه. وقتی نبودم بابا اومده بود خونه از چند تا هزاری که روی میز گذاشته بود فهمیدم.


منبع
__________________
Just turn off the lights
Don't wanna see me die
I look like I'm dead
But when you look at me
I am still alive

با تمام وجود دوستت دارم
ای همیشه بهترین من
View Sarah's Photo Album Sarah هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Sarah For This Useful Post:
arshamclip (Monday 28 January 2008)
قدیمی Saturday 26 January 2008, 01:28 PM   #120
عضو فعال
 
Sarah آواتار ها
 

تاریخ عضویت: May 18th, 2006
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 113

سطح دانش: 9 [♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 0 / 216
قابليت: 37 / 1981
ميزان تجربه: 65%

Thanks: 235
Thanked 117 Times in 59 Posts
قدرت اعتبار: 4 Sarah is on a distinguished road
Sarah به Yahoo ارسال پیام
57 تله موش

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت:كاش یك غذای حسابی باشد.
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!
او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!

منبع
__________________
Just turn off the lights
Don't wanna see me die
I look like I'm dead
But when you look at me
I am still alive

با تمام وجود دوستت دارم
ای همیشه بهترین من
View Sarah's Photo Album Sarah هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Sarah For This Useful Post:
arshamclip (Monday 28 January 2008), KAZEMLU (Sunday 27 January 2008)
پاسخ

برچسب ها
كوتاه , داستانهاي

ابزارهای موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



اکنون ساعت 07:31 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.

Skin developed by: ParsDVB


نقل مطالب سايت با ذکر منبع (http://drdvb.com) و نام نويسنده مجاز است. مسئوليت پستها بر عهده نويسنده آن است و سايت parsdvb به هيچ عنوان در قبال نوشته‌های ديگران مسئوليتی ندارد.
 

تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد

website monitoring service check web page

    

100
Search 2

parsdvb satdw skynet skynet جدید skystar3 tps.bin vplug vplug جدید vpnمجانی zeeaflam آموزش لب گرفتن استارست اموزش لب گرفتن انتخاب رشته مجازي ترانه ی مادری ثبت نام فيات ثبت نام فیات حسین استیری دانلود نرم افزار ویروس ساز دانلود ويروس ساز رضایا ساسي مانكن ساسی مانکن سریال ترانه ی مادری عکس دختر عکس لب عکس لب گرفتن فركانس شبكه هاي استاني فركانس ماهواره فرکانس فرکانس شبکه های استانی فرکانس ماهواره فرکانسهای ماهواره فيات فيات سينا فیات فیات سینا لب لب گرفتن مجله تپش منصور حیدری مولتی ویژن همسر خسرو شكيبايي همسر خسرو شکیبایی پخش افتتاحیه المپیک پخش المپیک پخش زنده ماهواره پوریا شکیبایی کانالهای پخش المپیک یاسر محمودی ... powered by Search 2
Google
جستجو در گوگل جستجو درانجمنهای آموزشی پارس