كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور
| |
اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعهي بخشهای عمومی است: "توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟" سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود. يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري ...
| ثبت نام | پست جدید | All Albums | Blogs | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| | ||||||||
| اطلاعيههاي سايت |
|
| LinkBack | ابزارهای موضوع |
| | #11 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | "توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟" سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود. يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه*ي طول فشارسنج خواهد بود." پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد. نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد. دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد. قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد." دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!" "روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام." "ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام." "آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم." "ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد." "ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!" دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي بود. | |||||||||||
| |
| The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007),
يه دوست (Saturday 24 November 2007)
|
| | #12 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست . هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد . ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد : - چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است ! گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است . ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم . خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد . اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی . هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست . | |||||||||||
| |
| The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007),
يه دوست (Saturday 24 November 2007)
|
| | #13 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ . من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت. در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه . خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ..... سالها گذشت آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است. و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند. یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم. خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد. و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید. | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007)
|
| | #14 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود،باهيجان نزد او آمد و گفت: سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟ "اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است ونه حتي سودمنداست پس چرااصلاآن رابه من مي گويي؟سقراط پاسخ داد: "لحظه اي صبرکن. قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي. "مردپرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل ازاينکه راجع به شاگردم با من صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم. اولين پرسش حقيقت است. کاملامطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مردجواب داد: "نه، فقط درموردش شنيده ام. "سقراط گفت: "بسيارخوب، پس واقعا نميداني که خبر درست است يا نادرست. حالاپرسش دوم رابگويم، "پرسش خوبي" آنچه راکه در مورد شاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟ "مردپاسخ داد: "نه، برعکس…" سقراط ادامه داد: "پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ "مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد: "و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه راکه مي خواهي درمورد شاگردم به من بگويي برايم سودمنداست؟ "مرد پاسخ داد: "نه، واقعا…" سقراط نتيجه گيري کرد: | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007)
|
| | #15 | |||||||||||
| مدير سابق بخش دانشجويان و بخش ادبيات ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: July 5th, 2006 محل سکونت: خرابات
نوشته ها: 943
سطح دانش: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 65 / 657 Thanks: 212
Thanked 458 Times in 334 Posts
قدرت اعتبار: 4 | از دفتر اول مثنوی معنوی دوستی بر در خانهءمعشوق رفت و در زد . معشوق گفت:کیستی؟ گفت :منم. معشوق گفت :برو فرصتی برای چنین ناپخته ای ندارم.ناپخته را جز آتش فراق چه چیز دیگری میتواند پخته کند و از دو گانگی جدا سازد؟ آن درمانده رفت و سالی در سفر بود و در فراق معشوق از آتش عشق سوخت. آن سوخته پخته شد و به کمال رسید و برگشت.باز دور و بر خانه معشوق به گردش پرداخت .با صد ترس و ادب در زد،مواظب بود که لفظی خلاف ادب از دهانش بیرون نیاید. معشوق گفت:کیست که در میزند؟ آن شخص گفت:ای دلبر دم در هم تویی. معشوق گفت:چون منی ، وارد شو،خانه تنگ است ، دو من در این خانه نمی گنجد. آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد گفت من ، گفتش برو هنگام نیست بر چنین خوانی مقام خام نیست خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد کی وا رهاند از نفاق رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته پس باز گشت باز گرد خانه*ی همباز گشت حلقه زد بر در بصد ترس و ادب تا بنجهد بی*ادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم توی ای دلستان گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایی دو من را در سرا
__________________ . . . . . تاریخچه قوانین مکانیک به بزرگانی همچون ارشمیدس ، گالیله ،کپلر و نیوتن بازمی گردد که هیچ رشته ایی چنین تاریخ پر افتخاری نداشته و نخواهد داشت و به تعبیر لئوناردو داوینچی ؛ مکانیک ، بهشت ریاضیات است ---------------------------------------------------------- همیشه دو درس را در زندگی خود به یاد داشته باشید 1- جسارت در بیان عقیده 2- جرأت در پذیرش اشتباه | |||||||||||
| |
| The Following 2 Users Say Thank You to sk1382 For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007),
يه دوست (Saturday 24 November 2007)
|
| | #16 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت. چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کني . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 8 January 2008)
|
| | #17 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | در سرزمین دمشق، بازرگانی زندگی می كرد كه كارش امانتداری بود. او از این راه پول در می آورد و زندگی می كرد. روزی، در امانت كسی خیانت كرد. همه بارزگانان این موضوع را فهمیدند و از او متنفر شدند. از آن پس، كار و كاسبی مرد بازرگان به هم خورد و بیچاره شد. او به بیشتر مردم شهر بدهكار بود. این مرد بازرگان، پسری داشت بسیار باهوش و دانا، پسر كه حال و روز پدر خود را دید، از عاقبت او عبرت گرفت و رو به درگاه خداوند آورد. او نماز می خواند و سعی می كرد كه در فقر و بدبختی صبور باشد. سرهنگی، همسایه آنها بود كه در لشكر « عبدالملك مروان » خدمت می كرد. روزی عبدالملك، سرهنگ را با لشكری به جنگ روم فرستاد. سرهنگ پسر مرد بازرگان را صدا زد و در جایی با او خلوت كرد و گفت : « من دختری كوچك دارم كه برایش مقداری پول پس انداز كرده ام. امروز مرا به جنگ با روم می فرستند. این پول ها را پیش تو به امانت می گذارم. اگر خدا خواست و زنده برگشتم، پاداش كار تو را می دهم. اگر در جنگ كشته شدم، یك دهم پول ها را برای خودت بردار و باقی آن را به دختر من بده. » پسر بازرگان قبول كرد. سرهنگ رفت و دو كیسه پر از سكه های طلا آورد و آنها را به امانت پیش او گذاشت و در مقابل آن، هیچ مدركی هم نگرفت. سرهنگ به جنگ روم رفت و شهید شد. وقتی این خبر به شهر رسید مرد بازرگان به پسر خود گفت : « می دانی كه ما خیلی فقیر و بیچاره هستم. پول های سرهنگ در دست توست و كسی هم خبر ندارد. پس بیا تا آنها را خرج خودمان كنیم . » پسر گفت : « تو به خاطر خیانتی كه كرده ای به این روز افتاده ای، اگر جان مرا هم بگیری هرگز در این امانت خیانت نمی*كنم.» یك سال گذشت، فرزندان و دختر سرهنگ كه بی سرپرست مانده بودند، فقیر و بیچاره شدند. یك روز پیش پسر بازرگان كه می دانستند دانا و با سواد است رفتند. از او خواهش كردند كه از قول آنها شكایتی به عبدالملك مروان بنویسد و از او چیزی بخواهد. وقتی كه شكایت نامه را به دست عبدالملك دادند، گفت : « غصه نخورید! پدر شما امانتی پیش من گذاشته و وصیت كرده كه یك دهم آن را برای خودم بردارم و باقی را به شما بدهم، اما گفته بود هر وقت فرزندان من بی پول و فقیر شدند پول ها را به آنها بده. من هم تا امروز دست به این امانت نزده و در كیسه ها را باز نكرده ام. حالا كه محتاج شده اید، وقت آن رسیده كه پول ها را به شما بدهم. اگر دوست دارید یك دهم پول ها را كه سهم من است بدهید، اگر نه كه هیچ. » فرزندان سرهنگ خیلی خوشحال شدند و گفتند :* « ما همان مقدار كه پدرمان وصیت كرده است به تو می دهیم و كمی هم از سهم خودمان اضافه می كنیم. » پسر بازرگان رفت و كیسه های پول را آورد. فرزندان سرهنگ، دو هزار دینار به او دادند و بقیه را برای خود برداشتند و او را دعا كردند. روزی عبدالملك به یاد فرزندان سرهنگ افتاد و پرسید :« حال آنها چطور است؟* » گفتند : « خوب است و مشكلی ندارند. » گفت : « یادم می آید كه به من شكایت كرده بودند و از فقر و بدبختی خود می نالیدند. چطور شد كه امروز مشكلی ندارند؟ » بعد دستور داد آنها*، به حضورش بیایند. عبدالملك از حال آنها پرسید آنها هم ماجرا را تعریف كردند و گفتند كه پدرشان امانتی پیش پسر بازرگان گذاشته بود. عبدالملك گفت : « عجیب است! یعنی آن پسر این قدر درستكار و امانتدار است؟ با اینكه می دانسته صاحب پول ها كشته شده است و هیچ كس هم از آن امانت خبر ندارد ، خیانت نكرده و پول ها را به دست شما داده است؟! چنین آدمی لیاقت پاداش بیشتری را دارد. » و دستور داد كه پسر بازرگان را بیاوند. بعد هدیه های گرانبهایی به او داد و او را رئیس خزانه خود كرد. پسر بازرگان به خاطر درستكاری و امانتداری خود، ثروت زیادی به دست آورد و در بغداد هیچ كس از او ثروتمند تر نبود. پیغمبر (ص) فرموده است : «امانت داری موجب زیاد شدن روزی است. » | |||||||||||
| |
| | #18 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | حدود سه سال قبل از هجرت , پيامبر(ص ) دو يار و حامى باوفاى خود, يعنى ابوطالب و خديجه را از دسـت داد. رحـلـت ايـن دوبـزرگـوار بـه قـدرى سـخـت بـود كـه پـيامبر(ص ) آن سال را عـام الـحـزن ناميد. اما به جاى ابوطالب , فرزندش على (ع ) و به جاى خديجه , دخترش فـاطـمه (س ) بودند كه ضايعه رحلت آنها راجبران كنند. على (ع ) در آن وقت نوزده سال داشت و فـاطـمه (س ) - طبق احاديث معروف - بيش از پنج سال نداشت . اما همين دختر پنج ساله ,مونسى فـداكـار و مـهـربـان و شجاع براى پيامبر(ص ) بود. گاه دشمنان سنگدل , خاك يا خاكستر بر سر پـيـامـبـر(ص ) مى پاشيدند, چون پيامبر(ص ) به خانه مى آمد فاطمه (س ) خاك و خاكستر را از سر وروى پـدر پـاك مـى كـرد, در حـالـى كه اشك در چشمش حلقه زده بود. پيامبر(ص ) مى فرمود: دخترم , غمگين مباش ! خداوند, حافظ پدر تواست . روزى دشـمنان اسلام در حجر اسماعيل اجتماع كردند و سوگندخوردند كه هر كجا محمد(ص ) را يـافـتـنـد او را بكشند. فاطمه (س ) اين خبررا شنيد و به اطلاع پدر رساند تا آن حضرت مراقبت بـيـشـتـرى ازخـود كـنـد. باز در همان سال ها, ابوجهل عده اى از افراد پست راماموركرد تا وقتى پـيـامـبـر(ص ) در مـسجدالحرام در حال نماز به سجده رفت , شكمبه گوسفندى را بر سر ايشان بـيـفـكـنند. وقتى اين عمل زشت و ناجوانمردانه انجام شد, ابوجهل و مزدورانش با صداى بلند به ايـشـان خـنـديـدند. بعضى از ياران پيامبر اين منظره را ديدند, ولى كسى جرات نكرد پيش برود و شكمبه را بردارد. اين خبر به گوش حضرت فاطمه (س ) رسيد, با شتاب به مسجدالحرام رفت و آن رابـرداشـت و بـا شجاعت مخصوص خودش , ابوجهل و يارانش را باشمشير بيان , سرزنش و نفرين فرمود. | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Saturday 24 November 2007)
|
| | #19 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | از لابه*لاي پاي آدمهايي كه يكي يكي بالاي سرم جمع مي*شدند، زير چشمي كيفم را كه توي جوي آب بالا و پايين مي*رفت تعقيب مي*كردم. يك دسته بچه*ي مدرسه*اي قد و نيم قد راه افتاده بودند دنبال كيف و داد و بيداد مي*كردند. هر لحظه يكي مي*پريد تا كيف را از آب بگيرد؛ اماكيف مي*رفت آن طرف جوي و نمي*توانست و جيغ همه مي*رفت هوا. پايين*تر،يك بچه*ي كوچك دبستاني، كيف خودش را انداخت كنار و روي پل دراز كشيد؛ دستهايش را كرد توي آب كه وقتي كيف به آنجا رسيد نگذارد از زير پل رد شود و آن را بگيرد. جثه*اش خيلي كوچك بود؛ اگر كيف با آن سرعت مي*خورد به دستش، مي*افتاد توي آب. اين جوبهاي خيابان ولي*عصر هم تا يك باران مي*زند مي*شود عينهو رودخانه*ي آمازون! يكدفعه جوان خوش هيكلي كه داشت مي*رفت آن طرف خيابان، از نصف راه برگشت و دويد وسط آب! مثل برق كيف را گرفت و پريد وسط بچه*هايي كه كيف را تعقيب مي*كردند!. بچه*ها يكدفعه جيغشان طوري هوا رفت كه انگار در جام*جهاني فوتبال گل زده بوديم! خيلي خدا بهش رحم كرد. نزديك بود برود زير ماشين. با صداي ترمز ماشين و داد و فرياد راننده، مرد جوان كه تا بالاي زانوش خيس شده بود دولا شد و معذرت خواهي كرد. كيفم را كه توي دستش ديدم تازه خيالم راحت شد و توانستم حرفهاي مردمي كه دور سرم حلقه زده بودند را بشنوم. پسري كه بقيه را هل مي*داد تا جلو بيايد بالاخره سرش را از لابه*لاي جمعيت جلو آورد و گفت: «اوه اوه اوه! پيشونيش رو نگاه كن! عجب بادي كرده!» زن مسني كه بالاي سرم ايستاده بود گفت: «طفلك چقدر رنگش پريده؛ بچه*ام جوش كرده!» پير مردي كه سرم را توي بغلش گرفته بود رو به پسر نوجواني گفت: «پسر! بدو از اين حليمي روبه*رو يه ليوان آبجوش بگير بيار.» خانم جواني در حالي كه كارت تلفنش را توي كيفش مي*گذاشت گفت: «زنگ زدم اورژانس بياد، مبادا ضربه*اي مغزي شده باشه، دماغش داره خون مياد، كاشكي تلفن خونه*اش رو بگيرين تا به پدر و مادرش خبر بديم...» همين كه اسم خانه را آورد، اشك توي چشمانم حلقه زد. ياد صحبت*هاي امروز صبح پدر و مادرم افتادم؛ حرفهايي كه با شنيدنش از اول صبح منگ شده بودم. آنها فكر مي*كردند من خوابم و حرفهايي زدند كه نمي*خواستند بشنوم. قرار گذاشتند براي اينكه ما بچه*ها نفهميم كارگاه كفشدوزي بابا تعطيل و او بيكاره شده، فعلاً* مثل هميشه شب دير برگردد خانه. پدرم مي*گفت: «كفش و لباسهاي خارجي، بازار را قبضه*كرده؛ ديگه كسب و كار كساد شده و فروش نداريم.» بي*اختيار رفتم توي فكر كفش و لباسهاي مردم كه خارجي است، يا داخلي. توي اين فكر بودم كه جواني كه كيف را از جوي آب گرفته بود، جمعيت را شكافت و آمد جلو. پيرمرد بهش گفت: «چيكار كردي جوون؟ نبايد به خاطر يك كيف جونت رو تو خطر مينداختي؛ نزديك بود بري زير ماشين!» جوان در حالي كه كيف خيس را كه از آن آب مي*چكيد بغل من روي زمين گذاشت گفت: «وقتي ديدم خورد زمين دلم آتش گرفت. اگر اين كار را نمي*كردم، وجدانم راحت نمي*شد، شب خوابم نمي*برد.» هر چي زور داشتم جمع كردم و داد زدم: «شماها كه اينقدر خوبين، شماها كه اينقدر فداكارين، چرا كفش و لباسهاي خارجي مي*پوشين؟ فكر نمي*كنين چقدر كارگر بيكار مي*شن؛ چقدر كارگاه توليدي تعطيل مي*شن.» اين را كه گفتم همهمه*ي زيادي بلند شد. يكي مي*گفت موجي شده، يكي مي*گفت اين هم به جاي تشكر شه، سومي مي*گفت چه ربطي داره! پيرمرد دهانش را گذاشت در گوشم و با تمسخر گفت: «ولي كيف خودت هم كه خارجيه!» راست مي*گفت. كلي قهر و دعوا كرده بودم تا بابام راضي شده بود برايم اين كيف سامسونت را بخرد؛ آن هم فقط از لج بهرام بود. هر سال كه مدرسه شروع مي*شد، پز دادن*هاي آقا بهرام هم شروع مي*شد: كيف فلان را دايي*ام از فرانسه فرستاده، كفش فلان را عمويم از ايتاليا سوغاتي آورده، روان نويس فلان را رفتم از كيش خريدم و ... با كلاس گذاشتن*هايش حال همه*ي ما را مي*گرفت. ما هم با بچه*ها قرار گذاشتيم كه امسال حالش را بگيريم، اما او امسال از مدرسه*ي ما رفت و باز هم حال همه*ي ما را گرفت. - چه خبره؟ چي*شده؟ چرا اينجا جمع شدين؟ خيابون بند اومده . اين صداي يك افسر پليس بود. يكي جواب داد: «جناب سروان! چيزي نيس! اين آقا پسر مي*خواس از پل بالايي رد شه، حواسش نبود پاش رفت توي جوب و پيچ خورد و كيفش افتاد توي آب. داشت مي*دويد كيفش رو بگيره كه سرش خورد به درخت، افتاد زمين.» - خواهرا و برادرا لطفاً متفرق شين، راه رو بازكنين. جناب سروان اين را گفت و نشست نبضم را گرفت و گفت: «چيزي نيس، ولي حتماً* به دكتر مراجعه كن، بدجوري ضرب ديدي.» با كمك جناب سروان و پيرمرد بلند شدم. لنگ لنگان داشتم خودم را مرتب مي*كردم كه يكدفعه صداي آشنايي را شنيدم: «كفاشيان! كفاشيان! چي شده؟ مي*بينم مي*لنگي، بيا بالا.» آقا معلم بود كه در ماشينش را باز كرده بود و تعارف مي*زد. در كيف رو باز كردم؛ كتاب و دفترم را برداشتم و كيف را انداختم كنار خيابان و سوار ماشين آقا معلم شدم..... | |||||||||||
| |
| | #20 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | جعفر بن يونس ، مشهور به شبلى از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود. در شهرى كه شبلى مى زيست ، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى گذشت . گرسنگى ، چنان ، او را ناتوان كرده بود كه چاره اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده اى نان ، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت . شبلى رفت . در دكان نانوايى ، مردى ديگر نشسته بود كه شبلى را مى شناخت . رو به نانوا كرد و گفت : اگر شبلى را ببينى ، چه خواهى كرد؟ نانوا گفت : او را بسيار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد. دوست نانوا به او گفت : آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه اى نان را از او دريغ كردى ، شبلى بود . نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گويى آتشى در جانش برافروخته اند . پريشان و شتابان ، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بيابان يافت . بى درنگ ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى ، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار كرد و افزود: منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مى گردانى ، مردم بسيارى را اطعام كنم . شبلى پذيرفت . شب فرا رسيد . ميهمانى عظيمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دينار در آن ضيافت هزينه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد . بر سر سفره ، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت : يا شيخ !نشان دوزخى و بهشتى چيست ؟ شبلى گفت : دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمى دهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بيچاره او است ، صد دينار خرج مى كند!بهشتى ، اين گونه نباشد . | |||||||||||
| |
| برچسب ها |
| كوتاه , داستانهاي |
| ابزارهای موضوع | |
| |
تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد