كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور

فروشگاه سايت

تبليغات

آخرين ارسالي‌هاي بخش ادبيات

. . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . .

اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعه‌ي بخشهای عمومی است: ابوسعيد ابو الخير، از پر آوازه ترين عارفان اسلامى در قرن چهارم و پنجم است . به سال 357 (ه .ق ) در ميهنه به دنيا آمد و در سال 440 (ه .ق ) در همان جا وفات يافت . گويا او نخستين كسى است كه بر انديشه هاى عرفانى ...

 

بازگشت   انجمن های آموزشی پارس > بخشهای عمومی > بخش ادبيات


اطلاعيه‌هاي سايت

 

لطفاً پيش از فعاليت در سايت، قوانين سايت را مطالعه نماييد

كليه‌ي كاربراني كه توانايي مديريت هر يك از بخش‌هاي سايت را دارند، با كليك روي اين لينك به مديريت سايت اطلاع دهند


پاسخ

 

LinkBack ابزارهای موضوع
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 01:47 PM   #21
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض چه خوش است حمام

ابوسعيد ابو الخير، از پر آوازه ترين عارفان اسلامى در قرن چهارم و پنجم است . به سال 357 (ه .ق ) در ميهنه به دنيا آمد و در سال 440 (ه .ق ) در همان جا وفات يافت . گويا او نخستين كسى است كه بر انديشه هاى عرفانى ، جامه شعر پوشاند . نوه او (محمد بن منور) در قرن ششم كتابى نوشت به نام اسرار التوحيد كه در آن شرح حال و مقامات ابوسعيد، گزارش * شده است . كلمات كوتاه و حكايات زيباى او مشهور است ؛ از جمله اين كه نوشته اند:
روزى يكى از دوستان ديرين و شاگردش ، به نام ابومحمد جوينى براى ديدار شيخ ابوسعيد، به منزل او رفت .اهل خانه گفتند كه شيخ به گرمابه رفته است .
ابومحمد راهى حمام شد .شيخ را در حمام يافت .در آن جا از هر درى سخن رفت ؛ از جمله شيخ به ابومحمد گفت : آيا به عقيده تو، اين حمام جاى خوب و خوشايندى است ؟ ابومحمد گفت : آرى هست . شيخ گفت : چرا؟ ابومحمد گفت : زيرا جناب شيخ در آن است و هر جا كه شيخ ما ابوسعيد در آن باشد، آن جا خوش است .
شيخ گفت : دليلى بهتر بياور. ابومحمد از شيخ خواست كه او خود بگويد كه چرا اين حمام ، جايى خوش و نيكو است .
شيخ گفت : اين جا خوش است ، زيرا با تو، جز لنگى و سطلى پيش * نيست و آن دو نيز امانت است .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 02:43 PM   #22
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض قطره قطره سيل گردد

مردى ، چندين رمه گوسفند داشت . آن ها را به چوپانى سپرده بود تا در بيابان بگرداند و شير آن ها را بدوشد. هر روز، شير گوسفندان را نزد صاحب آن ها مى آورد و او بر آن شير، آب مى بست و به مردم مى فروخت . چوپان ، چندين بار، صاحب گوسفندان را نصيحت داد كه چنين مكن كه اين خيانت به مردم است . اما آن مرد، سخن شبان را به كار نمى بست و كار خود مى كرد.
روزى ، گوسفندان در ميان دو كوه ، به چرا مشغول بودند و چوپان ، بر بالاى كوه رفته ، به آن ها مى نگريست . ناگاه ابرى عظيم بر آمد و بارانى شديد، باريد. تا چوپان به خود بجنبد، سيلى تند و خروشان ، راه افتاد و گوسفندان را با خود برد . چوپان ، به شهر آمد و نزد صاحب گوسفندان رفت . مرد پرسيد: چگونه است كه امروز، براى ما شير نياورده اى ؟ چوپان گفت :اى خواجه !چندين بار تو را گفتم كه آب بر شير نريز و خيانت به مردم را روا مدار . اكنون آن آب ها كه بر شيرها مى ريختى ، جمع شدند و گوسفندانت را با خود بردند.
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 02:56 PM   #23
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض حلوا به قيمت گزاف

شبلي خسته و رنجور، به مسجدى رسيد . داخل شد . وضويى ساخت و دو ركعت نماز خواند. سپس به گوشه اى رفت تا قدرى بياسايد .اما سر و صداى بچه ها، توجه او را به خود جلب كرد . چندين كودك از معلم خود، درس مى گرفتند و اكنون وقت استراحت آنها بود. بچه ها، در گوشه و كنار مسجد، پراكنده شدند تا چيزى بخورند يا استراحتى بكنند.
دو كودك ، در نزديك شبلى ، نشستند و هر يك سفره خود را گشود. يكى از آن دو كودك كه لباسى نو و تمييز داشت و معلوم بود كه از خانواده مرفهى است ، در سفره خود نان و حلوا داشت . كودك ديگر كه سر و وضع خوبى نداشت ، با خود، جز يك تكه نان خشك نياورده بود . كودك فقير، نگاهى مظلومانه به سفره كودك منعم انداخت و ديد كه او با چه ولعى ، نان و حلوا مى خورد . قدرى ، مكث كرد؛ ولى بالاخره دل به دريا زد و گفت : نان من خشك است ، آيا از آن حلوا، كمى به من هم مى دهى تا با اين نان خشك ، بخورم ؟
نه ، نمى دهم .
اما اين نان خشك ، بدون حلوا، از گلوى من پايين نمى رود!
اگر از اين حلوا به تو بدهم ، سگ من مى شوى ؟
آرى ، مى شوم .
پس تو حالا سگ من هستى ؟
بله ، هستم .
پس چرا مثل سگ ها، صدا در نمى آورى ؟
پسرك بيچاره ، پارس مى كرد و حلوا مى گرفت و همين طور هر دو به كار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند كه به درس استاد برسند.
شبلى در همه اين مدت ، مى نگريست و مى گريست . دوستانش كه او را در گوشه مسجد يافته بودند، كنارش نشستند و از علت گريه او پرسيدند .شبلى گفت : ببينيد كه طمع چه بر سر مردم مى آورد!اگر اين كودك فقير، به همان نان خشك خود قناعت مى كرد و به حلواى ديگرى ، طمع نمى بست ، سگ ديگران نمى شد و خود را چنين خوار نمى كرد!
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 03:00 PM   #24
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض مـولا و ليـلا

بشر بن حارث كه به بشر حافى نيز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گويند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مى كرد كه ناگهان به زهد و عرفان گراييد . علت شهرت او به حافى آن است كه هماره با پاى برهنه مى گشت . از او حكايات بسيارى نقل شده است ؛ از جمله :
در بازار بغداد مى گشتم كه ناگهان ديدم مردى را تازيانه مى زنند. ايستادم و ماجرا را پى گرفتم . ديدم كه آن مرد، ناله نمى كند و هيچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمى شود. پس از آن كه تازيانه ها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جايى ، با او رو در رو شدم و پرسيدم : اين تازيانه ها را به چه جرمى خوردى ؟ گفت : شيفته عشقم . گفتم : چرا هيچ زارى نكردى ؟ اگر مى ناليدى و آه مى كشيدى و مى گريستى ، شايد به تو تخفيف مى دادند و از شمار تازيانه ها مى كاستند. گفت : معشوقم در ميان جمع بود و به من مى نگريست . او مرا مى ديد و من نيز او را پيش چشم خود مى ديدم . در مرام عشق ، زاريدن و ناليدن نيست .
گفتم : اگر چشم مى گشودى و ديدگانت معشوق آسمانى را مى ديد، به چه حال بودى !؟ مرد زخمى ، از تاءثير اين سخن ، فريادى كشيد و همان جا جان داد .
در اين معنا، مولوى گفته است :

عشق مولا كى كم از ليلا بود...............گوى گشتن بهر او اولى بود

همو گويد:

اى دوست شكر بهتر، يا آن كه شكر سازد..........خوبى قمر بهتر، يا آن كه قمر سازد

.......بگذار شكرها را، بگذار قمرها را...................او چيز دگر داند، او چيز دگر سازد
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 03:11 PM   #25
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض آب دادن اسب ، در حال نماز

د غزالى ، از دانشمندان بزرگ اسلامى در قرن پنجم و ششم هجرى است . به سال 450 هجرى در توس زاده شد و پنجاه و پنج سال بعد (505 هجرى ) در همان جا درگذشت . زندگانى شخصى و علمى امام محمد غزالى ، پر از حوادث و مسافرت ها و نزاع هاى علمى است . وى برادرى داشت كه به عرفان و اخلاق شهره بود و در شهرهاى ايران مى گشت و مردم را پند و اندرز مى داد . نام او احمد بود و چند سالى از محمد، كوچك تر . محمد و احمد، هر دو در علم و عرفان به مقامات بلندى رسيدند؛ اما محمد بيش تر در علم و احمد در عرفان .
محمد غزالى بر اثر نبوغ و دانش بسيارى كه داشت ، از سوى خواجه نظام الملك طوسى ، وزير ملكشاه سلجوقى و مؤ سس دانشگاه هاى نظاميه ، به رياست بزرگ ترين دانشگاه اسلامى آن روزگار، يعنى نظاميه بغداد، منصوب شد . وى در همان جا، نماز جماعت اقامه مى كرد و عالمان و طالبان علم به او اقتدا مى كردند. روزى به برادر كوچك تر خود، احمد، گفت : مردم از دور و نزديك به اين جا مى آيند تا در نماز به من اقتدا كنند و نماز خود را به امامت من بگزارند؛ اما تو كه در كنار من و برادر منى ، نماز خود را با من نمى گزارى . احمد، رو به برادر بزرگ تر خود كرد و گفت : پس از اين در نماز شما شركت خواهم كردم و نمازم را با شما خواهم خواند.
مؤ ذن ، صداى خود را كه گواهى به يكتايى خداوند و رسالت محمد (ص ) بود، بلند كرد و همه را به مسجد فرا خواند. محمد غزالى ، عالم بزرگ آن روزگار، پيش رفت و تكبير گفت . احمد به برادر اقتدا كرد و به نماز ايستاد؛ اما هنوز در نيمه نماز بودند كه احمد نماز خود را كوتاه كرد و از مسجد بيرون آمد و در جايى ديگر نماز خواند. محمد غزالى از نماز فارغ شد و همان دم پى برد كه برادر، نماز خود را از جماعت به فرادا برگردانده است . او را يافت و خشمگينانه از او پرسيد: اين چه كارى بود كه كردى ؟
برادر، محمد!آيا تو مى پسندى كه من از جاده شرع خارج شوم و به وظايف دينى خود عمل نكنم ؟
نه نمى پسندم .
وقتى در نماز شدى ، من به تو اقتدا كردم ؛ ولى تا وقتى به نماز خود، پشت سر تو ادامه دادم كه تو در نماز بودى .
آيا من از نماز خارج شدم ؟
آرى ؛ تو در اثناى نماز، از آن بيرون آمدى و پى كارى ديگر رفتى .
اما من نمازم را به پايان بردم .
نه برادر در اثناى نماز، به ياد اسب خود افتادى و يادت آمد كه او را آب نداده اند . پس در همان حال ، در اين انديشه فرو رفتى كه اسب را آب دهى و او را از تشنگى برهانى . وقتى ديدم كه قلب و فكر تو از خدا به اسب مشغول شده است ، وظيفه خود ديدم كه نمازم را با كسى ديگر بخوانم ؛ زيرا در آن هنگام ، تو ديگر در نماز نبودى و نمازگزار بايد به كسى اقتدا كند كه او در حال خواندن نماز است .
محمد غزالى ، از خشم پيشين به شرم فرو رفت و دانست كه برادر، از احوال قلب او آگاه است . آن گاه روى به اطرافيان خود كرد و گفت : برادرم ، احمد، راست مى گويد . در اثناى نماز به يادم آمد كه اسبم را آب نداده اند و كسى بايد او را سيراب كند .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 03:18 PM   #26
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض شتر بر بام خانه !!!

ابراهيم ادهم از نامورترين عرفان اسلامى است كه در قرن دوم هجرى مى زيست ؛ درباه او نوشته اند كه در جوانى ، امير بلخ بود و جاه و جلالى داشت . سپس به راه زهد و عرفان گراييد و همه آنچه را كه داشت ، رها كرد. علت تغيير حال و دگرگونى ابراهيم ادهم را به درستى ، كسى نمى داند . عطار نيشابورى در كتاب تذكرة الاولياء، دو حكايت مى آورد و هر يك را جداگانه ، علت تغيير حال و تحول شگفت ابراهيم ادهم مى شمرد . در اين جا هر دو حكايت را با تغييراتى در عبارات و الفاظ مى آوريم .
حكايت نخست :
در هنگام پادشاهى ، شبى بر تخت خوابيده بود كه صدايى از سقف كاخ شنيد. از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت . ديد كه مردى ساده و ميان سال ، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است ، ابراهيم گفت : تو كيستى ؟ گفت : شترم را گم كرده ام و اين جا، او را مى جويم . ابراهيم گفت :اى نادان !شتر بر بام مى جويى ؟ آيا شتر، بال دارد كه پرواز كند و به اين جا بيايد!؟ شتر بر بام چه مى كند؟!
مرد عامى گفت : آرى ؛ شتر بر بام جستن ، عجيب است ؛ اما از آن عجيبت تر كار تو است كه خدا را بر تخت زرين و جامه اطلس مى جويى . اين سخن ، چنان در ابراهيم اثر كرد كه يك مرتبه از هر چه داشت ، دل كند و سر به بيابان نهاد. در آن جا، يكى از غلامان خود را ديد كه گوسفندان او را چوپانى مى كند. همان جا، جامه زيبا و گرانبهاى خود را به او داد، و جامه چوپانى او را گرفت و پوشيد.(37)
حكايت دوم :
روزى ابراهيم ادهم كه پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذيرفت . همه بزرگان كشورى و لشكرى نزد او ايستاده و غلامان صف كشيده بودند . ناگاه مردى با هيبت از در درآمد و هيچ كس را جراءت و ياراى آن نبود كه گويد: تو كيستى ؟ و به چه كار مى آيى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پيش تخت ابراهيم رسيد . ابراهيم بر سر او فرياد كشيد و گفت : اين جا به چه كار آمده اى ؟
مرد گفت : اين جا كاروانسرا است و من مسافر . كاروانسرا، جاى مسافران است و من اين جا فرود آمده ام تا لختى بياسايم . ابراهيم به خشم آمد و گفت : اين جا كاروانسرا نيست ؛ قصر من است .
مرد گفت : اين سرا، پيش از تو، خانه كه بود؟ ابراهيم گفت : فلان كس . گفت : پيش از او، خانه كدام شخص بود. گفت : خانه پدر فلان كس .
گفت : آن ها كه روزى صاحبان اين خانه بودند، اكنون كجا هستند؟
گفت : همه آن ها مردند و اين جا به ما رسيد.
مرد گفت : خانه اى كه هر روز، سراى كسى است و پيش از تو، كسان ديگرى در آن بودند، و پس از تو كسان ديگرى اين جا خواهند زيست ، به حقيقت كاروانسرا است ؛ زيرا هر روز و هر ساعت ، خانه كسى است .
ابراهيم ، از اين سخن ، در انديشه فرو رفت و دانست كه خداوند، او را براى اين جا و يا هر خانه ديگرى نيافريده است . بايد كه در انديشه سراى آخرت بود، كه آن جا آرام گاه ابدى است و در آن جا، هماره خواهيم بود و ماند .

پيش صاحب نظران ، ملك سليمان باد است..............بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 03:22 PM   #27
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض پند سوم

حكايت كرده اند كه مردى در بازار دمشق ، گنجشكى رنگين و لطيف ، به يك درهم خريد تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى كنند. در بين راه ، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت : در من فايده اى ، براى تو نيست . اگر مرا آزاد كنى ، تو را سه نصيحت مى گويم كه هر يك ، همچون گنجى است . دو نصيحت را وقتى در دست تو اسيرم مى گويم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گويم . مرد با خود انديشيد كه سه نصيحت از پرنده اى كه همه جا را ديده و همه را از بالا نگريسته است ، به يك درهم مى ارزد . پذيرفت و به گنجشك گفت كه پندهايت را بگو.
گنجشك گفت : نصيحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غصه مخور و غمگين مباش ؛ زيرا اگر آن نعمت ، حقيقتا و دائما از آن تو بود، هيچ گاه زايل نمى شد . ديگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت ، به آن سخن هيچ توجه نكن و از آن درگذر .
مرد، چون اين دو نصيحت را شنيد، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشيد و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها ديد، خنده اى كرد . مرد گفت : نصيحت سوم را بگو!گنجشك گفت : نصيحت چيست !؟اى مرد نادان ، زيان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر يك بيست مثقال وزن دارد . تو را فريفتم تا از دستت رها شوم . اگر مى دانستى كه چه گوهرهايى نزد من است ، به هيچ قيمت ، مرا رها نمى كردى .
مرد، از خشم و حسرت ، نمى دانست كه چه كند. دست بر دست مى ماليد و گنجشك را ناسزا مى گفت . ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت : حال كه مرا از چنان گوهرهايى محروم كردى ، دست كم ، آخرين پندت را بگو. گنجشك گفت : مرد ابله ! با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غم مخور ؛ اما اينك تو غمگينى كه چرا مرا از دست داده اى . نيز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذير؛ اما تو هم اينك پذيرفتى كه در شكم من گوهرهايى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال ، گوهر با خود حمل كنم !؟ پس تو لايق آن دو نصيحت نبودى و پند سوم را نيز با تو نمى گويم كه قدر آن نخواهى دانست . اين را گفت و در هوا ناپديد شد .
پند گفتن با جهول خوابناك................تخم افكندن بود در شوره خاك
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 03:23 PM   #28
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض قيمت ملك

شقيق بلخى از عرفاى قرن دوم هجرى و معاصر هارون الرشيد، خليفه مقتدر عباسى است . از مهم ترين تعاليم او به شاگردانش ، توكل بود.
نقل است كه چون شقيق بلخى ، قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد، هارون الرشيد، او را نزد خود خواند. چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون گفت : تو شقيق زاهدى ؟ گفت : شقيق ، منم ، اما زاهد نيستم .
مرا پندى ده !
اگر در بيابان تشنه شوى ، چنانكه به هلاكت نزديك باشى ، و آن ساعت ، آب بيابى ، آن را به چند دينار مى خرى ؟
به هر چند كه فروشنده ، بخواهد.
اگر نفروشد مگر به نيمى از سلطنت تو، چه خواهى كرد؟
نيمى از ملك خود را به او مى دهم و آب را از او مى گيرم تا در بيابان ، بر اثر تشنگى نميرم .
اگر تو آن آب بخورى ، ولى نتوانى آن را دفع كنى ، چه خواهى كرد؟
همه اطبا را از هر گوشه مملكتم ، جمع مى كنم تا مرا درمان كنند.
اگر طبيبان نتوانستند، مگر طبيبى كه دستمزدش ، نيمى از سلطنت تو باشد، چه خواهى كرد؟
براى آن كه از مرگ ، رهايى يابم ، نيمى از ملك خود را به او مى دهم تا مرا درمان كند.
اى هارون !پس چه مى نازى به ملكى كه قيمتش يك شربت آب است كه بخورى و از تو بيرون آيد؟
هارون ، بگريست و شقيق را گرامى داشت .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 03:25 PM   #29
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض اگر مرا يافتيد ...

بالاخره ، سقراط به مرگ ، محكوم شد . اكنون او بايد خود را براى مرگ آماده كند. كسانى گرد او جمع شدند و از او خواستند كه از عقايد خود دست بردارد تا حكم دادگاه درباره او اجرا نشود.
سقراط، گفت : هرگز به حقيقت ، پشت نمى كنم . من آنچه را كه فهميده ام ، گفته ام و از آن ، دست بر نخواهم داشت .
گفتند: فقط براى نجات خود، سخنى باب ميل آنان بگو . پس از آن كه آزاد شدى ، باز به عقايد و باورهاى خود بازگرد . سقراط گفت : هرگز چنين نخواهم كرد . من مرگ را پذيرايم ، ولى دروغ را تن نمى دهم .
شاگردانش ، گريه مى كردند و ضجه مى زدند . يكى از آن ميان گفت :اى استاد!اكنون كه دل به مرگ داده اى و خود را براى سفر آخرت آماده مى كنى ، ما را بگوى كه پس از مرگت ، تو را در كجا و چگونه ، به خاك بسپاريم . سقراط تبسم كرد و گفت : پس از مرگ ، اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد.
شاگردان دانستند كه استاد، در آخرين لحظات عمر خويش نيز، به آنان درس معرفت مى دهد و دريافتند كه پس از مرگ انسان ، آنچه باقى مى ماند، خود او نيست ؛ بلكه مقدارى گوشت و استخوان است كه اگر به سرعت ، آن را در جايى دفن نكنند، فاسد خواهد شد.
سقراط به آنان آموخت كه آدمى ، پس از مرگ ، به جايى مى رود كه زندگان ، او را نمى يابند و آنچه از او ميان مردم ، باقى مى ماند، جسمى است كه ديگر، ارتباطى و نسبتى با انسان ندارد. از اين رو به شاگردانش گفت : اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد . يعنى شما مرا نخواهيد يافت تا در اين انديشه باشيد كه كجا و چگونه دفن كنيد
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Wednesday 10 October 2007, 03:26 PM   #30
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13003
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض همسفر با دشمن

الياس ، امير و سالار سپاه نيشابور بود . در قرن چهارم ، نيشابور از بزرگ ترين و مهم ترين ، شهرهاى ايران به شمار مى آمد . منصب سپه سالارى در آن شهر و در آن قرون ، بسيار مهم و عالى بود .
روزى الياس نزد عارف بزرگ و همشهرى خود، ابوعلى دقاق آمد .پيش او دو زانو نشست و او را بسى احترام كرد . سپس از ابوعلى خواست كه او را پندى دهد.
ابوعلى دقاق گفت : تو را پند نمى دهم ؛ اما از تو سؤ الى دارم كه مى خواهم آن را پاسخ درست گويى .
الياس گفت : بپرس تا پاسخ گويم .
دقاق ، چشم در چشم الياس دوخت و گفت : مى خواهم بدانم كه تو زر و مال را بيش تر دوست دارى يا دشمنت را؟
الياس از اين سؤ ال به شگفت آمد . بى درنگ گفت : سيم و زر را دوست تر دارم .
ابوعلى ، قدرى در خود فرو رفت . سپس سر برداشت و گفت : اگر چنين است كه تو مى گويى ، پس چرا آن را كه دوست تر دارى (زر) اين جا مى گذارى و با خود نمى برى ؛ اما آن را كه هيچ دوست ندارى و خصم تو است ، با خويشتن مى برى ؟!
الياس ، از اين سخن تكانى خورد و چشمانش پر از اشك شد . لختى گذشت ؛ به خود آمد و به دقاق گفت :
مرا پندى نيكو دادى و از خواب غفلت ، بيدار كردى . خداوند به تو خير دهد كه مرا به راه خير راه نمودى .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
كوتاه , داستانهاي

ابزارهای موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



اکنون ساعت 03:50 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.

Skin developed by: ParsDVB


نقل مطالب سايت با ذکر منبع (http://drdvb.com) و نام نويسنده مجاز است. مسئوليت پستها بر عهده نويسنده آن است و سايت parsdvb به هيچ عنوان در قبال نوشته‌های ديگران مسئوليتی ندارد.
 

تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد

website monitoring service check web page

    

100
Search 2

parsdvb satdw skynet skynet جدید skystar3 tps.bin vplug vplug جدید vpnمجانی zeeaflam آموزش لب گرفتن استارست اموزش لب گرفتن انتخاب رشته مجازي ترانه ی مادری ثبت نام فيات ثبت نام فیات حسین استیری دانلود نرم افزار ویروس ساز دانلود ويروس ساز رضایا ساسي مانكن ساسی مانکن سریال ترانه ی مادری عکس دختر عکس لب عکس لب گرفتن فركانس شبكه هاي استاني فركانس ماهواره فرکانس فرکانس شبکه های استانی فرکانس ماهواره فرکانسهای ماهواره فيات فيات سينا فیات فیات سینا لب لب گرفتن مجله تپش منصور حیدری مولتی ویژن همسر خسرو شكيبايي همسر خسرو شکیبایی پخش افتتاحیه المپیک پخش المپیک پخش زنده ماهواره پوریا شکیبایی کانالهای پخش المپیک یاسر محمودی ... powered by Search 2
Google
جستجو در گوگل جستجو درانجمنهای آموزشی پارس