كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور
| |
اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعهي بخشهای عمومی است: ابوسعيد ابو الخير، از پر آوازه ترين عارفان اسلامى در قرن چهارم و پنجم است . به سال 357 (ه .ق ) در ميهنه به دنيا آمد و در سال 440 (ه .ق ) در همان جا وفات يافت . گويا او نخستين كسى است كه بر انديشه هاى عرفانى ...
| ثبت نام | پست جدید | All Albums | Blogs | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| | ||||||||
| اطلاعيههاي سايت |
|
| LinkBack | ابزارهای موضوع |
| | #21 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | ابوسعيد ابو الخير، از پر آوازه ترين عارفان اسلامى در قرن چهارم و پنجم است . به سال 357 (ه .ق ) در ميهنه به دنيا آمد و در سال 440 (ه .ق ) در همان جا وفات يافت . گويا او نخستين كسى است كه بر انديشه هاى عرفانى ، جامه شعر پوشاند . نوه او (محمد بن منور) در قرن ششم كتابى نوشت به نام اسرار التوحيد كه در آن شرح حال و مقامات ابوسعيد، گزارش * شده است . كلمات كوتاه و حكايات زيباى او مشهور است ؛ از جمله اين كه نوشته اند: روزى يكى از دوستان ديرين و شاگردش ، به نام ابومحمد جوينى براى ديدار شيخ ابوسعيد، به منزل او رفت .اهل خانه گفتند كه شيخ به گرمابه رفته است . ابومحمد راهى حمام شد .شيخ را در حمام يافت .در آن جا از هر درى سخن رفت ؛ از جمله شيخ به ابومحمد گفت : آيا به عقيده تو، اين حمام جاى خوب و خوشايندى است ؟ ابومحمد گفت : آرى هست . شيخ گفت : چرا؟ ابومحمد گفت : زيرا جناب شيخ در آن است و هر جا كه شيخ ما ابوسعيد در آن باشد، آن جا خوش است . شيخ گفت : دليلى بهتر بياور. ابومحمد از شيخ خواست كه او خود بگويد كه چرا اين حمام ، جايى خوش و نيكو است . شيخ گفت : اين جا خوش است ، زيرا با تو، جز لنگى و سطلى پيش * نيست و آن دو نيز امانت است . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #22 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | مردى ، چندين رمه گوسفند داشت . آن ها را به چوپانى سپرده بود تا در بيابان بگرداند و شير آن ها را بدوشد. هر روز، شير گوسفندان را نزد صاحب آن ها مى آورد و او بر آن شير، آب مى بست و به مردم مى فروخت . چوپان ، چندين بار، صاحب گوسفندان را نصيحت داد كه چنين مكن كه اين خيانت به مردم است . اما آن مرد، سخن شبان را به كار نمى بست و كار خود مى كرد. روزى ، گوسفندان در ميان دو كوه ، به چرا مشغول بودند و چوپان ، بر بالاى كوه رفته ، به آن ها مى نگريست . ناگاه ابرى عظيم بر آمد و بارانى شديد، باريد. تا چوپان به خود بجنبد، سيلى تند و خروشان ، راه افتاد و گوسفندان را با خود برد . چوپان ، به شهر آمد و نزد صاحب گوسفندان رفت . مرد پرسيد: چگونه است كه امروز، براى ما شير نياورده اى ؟ چوپان گفت :اى خواجه !چندين بار تو را گفتم كه آب بر شير نريز و خيانت به مردم را روا مدار . اكنون آن آب ها كه بر شيرها مى ريختى ، جمع شدند و گوسفندانت را با خود بردند. | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #23 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | شبلي خسته و رنجور، به مسجدى رسيد . داخل شد . وضويى ساخت و دو ركعت نماز خواند. سپس به گوشه اى رفت تا قدرى بياسايد .اما سر و صداى بچه ها، توجه او را به خود جلب كرد . چندين كودك از معلم خود، درس مى گرفتند و اكنون وقت استراحت آنها بود. بچه ها، در گوشه و كنار مسجد، پراكنده شدند تا چيزى بخورند يا استراحتى بكنند. دو كودك ، در نزديك شبلى ، نشستند و هر يك سفره خود را گشود. يكى از آن دو كودك كه لباسى نو و تمييز داشت و معلوم بود كه از خانواده مرفهى است ، در سفره خود نان و حلوا داشت . كودك ديگر كه سر و وضع خوبى نداشت ، با خود، جز يك تكه نان خشك نياورده بود . كودك فقير، نگاهى مظلومانه به سفره كودك منعم انداخت و ديد كه او با چه ولعى ، نان و حلوا مى خورد . قدرى ، مكث كرد؛ ولى بالاخره دل به دريا زد و گفت : نان من خشك است ، آيا از آن حلوا، كمى به من هم مى دهى تا با اين نان خشك ، بخورم ؟ نه ، نمى دهم . اما اين نان خشك ، بدون حلوا، از گلوى من پايين نمى رود! اگر از اين حلوا به تو بدهم ، سگ من مى شوى ؟ آرى ، مى شوم . پس تو حالا سگ من هستى ؟ بله ، هستم . پس چرا مثل سگ ها، صدا در نمى آورى ؟ پسرك بيچاره ، پارس مى كرد و حلوا مى گرفت و همين طور هر دو به كار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند كه به درس استاد برسند. شبلى در همه اين مدت ، مى نگريست و مى گريست . دوستانش كه او را در گوشه مسجد يافته بودند، كنارش نشستند و از علت گريه او پرسيدند .شبلى گفت : ببينيد كه طمع چه بر سر مردم مى آورد!اگر اين كودك فقير، به همان نان خشك خود قناعت مى كرد و به حلواى ديگرى ، طمع نمى بست ، سگ ديگران نمى شد و خود را چنين خوار نمى كرد! | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #24 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | بشر بن حارث كه به بشر حافى نيز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گويند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مى كرد كه ناگهان به زهد و عرفان گراييد . علت شهرت او به حافى آن است كه هماره با پاى برهنه مى گشت . از او حكايات بسيارى نقل شده است ؛ از جمله : در بازار بغداد مى گشتم كه ناگهان ديدم مردى را تازيانه مى زنند. ايستادم و ماجرا را پى گرفتم . ديدم كه آن مرد، ناله نمى كند و هيچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمى شود. پس از آن كه تازيانه ها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جايى ، با او رو در رو شدم و پرسيدم : اين تازيانه ها را به چه جرمى خوردى ؟ گفت : شيفته عشقم . گفتم : چرا هيچ زارى نكردى ؟ اگر مى ناليدى و آه مى كشيدى و مى گريستى ، شايد به تو تخفيف مى دادند و از شمار تازيانه ها مى كاستند. گفت : معشوقم در ميان جمع بود و به من مى نگريست . او مرا مى ديد و من نيز او را پيش چشم خود مى ديدم . در مرام عشق ، زاريدن و ناليدن نيست . گفتم : اگر چشم مى گشودى و ديدگانت معشوق آسمانى را مى ديد، به چه حال بودى !؟ مرد زخمى ، از تاءثير اين سخن ، فريادى كشيد و همان جا جان داد . در اين معنا، مولوى گفته است : عشق مولا كى كم از ليلا بود...............گوى گشتن بهر او اولى بود همو گويد: اى دوست شكر بهتر، يا آن كه شكر سازد..........خوبى قمر بهتر، يا آن كه قمر سازد .......بگذار شكرها را، بگذار قمرها را...................او چيز دگر داند، او چيز دگر سازد | |||||||||||
| |
| | #25 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | د غزالى ، از دانشمندان بزرگ اسلامى در قرن پنجم و ششم هجرى است . به سال 450 هجرى در توس زاده شد و پنجاه و پنج سال بعد (505 هجرى ) در همان جا درگذشت . زندگانى شخصى و علمى امام محمد غزالى ، پر از حوادث و مسافرت ها و نزاع هاى علمى است . وى برادرى داشت كه به عرفان و اخلاق شهره بود و در شهرهاى ايران مى گشت و مردم را پند و اندرز مى داد . نام او احمد بود و چند سالى از محمد، كوچك تر . محمد و احمد، هر دو در علم و عرفان به مقامات بلندى رسيدند؛ اما محمد بيش تر در علم و احمد در عرفان . محمد غزالى بر اثر نبوغ و دانش بسيارى كه داشت ، از سوى خواجه نظام الملك طوسى ، وزير ملكشاه سلجوقى و مؤ سس دانشگاه هاى نظاميه ، به رياست بزرگ ترين دانشگاه اسلامى آن روزگار، يعنى نظاميه بغداد، منصوب شد . وى در همان جا، نماز جماعت اقامه مى كرد و عالمان و طالبان علم به او اقتدا مى كردند. روزى به برادر كوچك تر خود، احمد، گفت : مردم از دور و نزديك به اين جا مى آيند تا در نماز به من اقتدا كنند و نماز خود را به امامت من بگزارند؛ اما تو كه در كنار من و برادر منى ، نماز خود را با من نمى گزارى . احمد، رو به برادر بزرگ تر خود كرد و گفت : پس از اين در نماز شما شركت خواهم كردم و نمازم را با شما خواهم خواند. مؤ ذن ، صداى خود را كه گواهى به يكتايى خداوند و رسالت محمد (ص ) بود، بلند كرد و همه را به مسجد فرا خواند. محمد غزالى ، عالم بزرگ آن روزگار، پيش رفت و تكبير گفت . احمد به برادر اقتدا كرد و به نماز ايستاد؛ اما هنوز در نيمه نماز بودند كه احمد نماز خود را كوتاه كرد و از مسجد بيرون آمد و در جايى ديگر نماز خواند. محمد غزالى از نماز فارغ شد و همان دم پى برد كه برادر، نماز خود را از جماعت به فرادا برگردانده است . او را يافت و خشمگينانه از او پرسيد: اين چه كارى بود كه كردى ؟ برادر، محمد!آيا تو مى پسندى كه من از جاده شرع خارج شوم و به وظايف دينى خود عمل نكنم ؟ نه نمى پسندم . وقتى در نماز شدى ، من به تو اقتدا كردم ؛ ولى تا وقتى به نماز خود، پشت سر تو ادامه دادم كه تو در نماز بودى . آيا من از نماز خارج شدم ؟ آرى ؛ تو در اثناى نماز، از آن بيرون آمدى و پى كارى ديگر رفتى . اما من نمازم را به پايان بردم . نه برادر در اثناى نماز، به ياد اسب خود افتادى و يادت آمد كه او را آب نداده اند . پس در همان حال ، در اين انديشه فرو رفتى كه اسب را آب دهى و او را از تشنگى برهانى . وقتى ديدم كه قلب و فكر تو از خدا به اسب مشغول شده است ، وظيفه خود ديدم كه نمازم را با كسى ديگر بخوانم ؛ زيرا در آن هنگام ، تو ديگر در نماز نبودى و نمازگزار بايد به كسى اقتدا كند كه او در حال خواندن نماز است . محمد غزالى ، از خشم پيشين به شرم فرو رفت و دانست كه برادر، از احوال قلب او آگاه است . آن گاه روى به اطرافيان خود كرد و گفت : برادرم ، احمد، راست مى گويد . در اثناى نماز به يادم آمد كه اسبم را آب نداده اند و كسى بايد او را سيراب كند . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #26 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | ابراهيم ادهم از نامورترين عرفان اسلامى است كه در قرن دوم هجرى مى زيست ؛ درباه او نوشته اند كه در جوانى ، امير بلخ بود و جاه و جلالى داشت . سپس به راه زهد و عرفان گراييد و همه آنچه را كه داشت ، رها كرد. علت تغيير حال و دگرگونى ابراهيم ادهم را به درستى ، كسى نمى داند . عطار نيشابورى در كتاب تذكرة الاولياء، دو حكايت مى آورد و هر يك را جداگانه ، علت تغيير حال و تحول شگفت ابراهيم ادهم مى شمرد . در اين جا هر دو حكايت را با تغييراتى در عبارات و الفاظ مى آوريم . حكايت نخست : در هنگام پادشاهى ، شبى بر تخت خوابيده بود كه صدايى از سقف كاخ شنيد. از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت . ديد كه مردى ساده و ميان سال ، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است ، ابراهيم گفت : تو كيستى ؟ گفت : شترم را گم كرده ام و اين جا، او را مى جويم . ابراهيم گفت :اى نادان !شتر بر بام مى جويى ؟ آيا شتر، بال دارد كه پرواز كند و به اين جا بيايد!؟ شتر بر بام چه مى كند؟! مرد عامى گفت : آرى ؛ شتر بر بام جستن ، عجيب است ؛ اما از آن عجيبت تر كار تو است كه خدا را بر تخت زرين و جامه اطلس مى جويى . اين سخن ، چنان در ابراهيم اثر كرد كه يك مرتبه از هر چه داشت ، دل كند و سر به بيابان نهاد. در آن جا، يكى از غلامان خود را ديد كه گوسفندان او را چوپانى مى كند. همان جا، جامه زيبا و گرانبهاى خود را به او داد، و جامه چوپانى او را گرفت و پوشيد.(37) حكايت دوم : روزى ابراهيم ادهم كه پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذيرفت . همه بزرگان كشورى و لشكرى نزد او ايستاده و غلامان صف كشيده بودند . ناگاه مردى با هيبت از در درآمد و هيچ كس را جراءت و ياراى آن نبود كه گويد: تو كيستى ؟ و به چه كار مى آيى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پيش تخت ابراهيم رسيد . ابراهيم بر سر او فرياد كشيد و گفت : اين جا به چه كار آمده اى ؟ مرد گفت : اين جا كاروانسرا است و من مسافر . كاروانسرا، جاى مسافران است و من اين جا فرود آمده ام تا لختى بياسايم . ابراهيم به خشم آمد و گفت : اين جا كاروانسرا نيست ؛ قصر من است . مرد گفت : اين سرا، پيش از تو، خانه كه بود؟ ابراهيم گفت : فلان كس . گفت : پيش از او، خانه كدام شخص بود. گفت : خانه پدر فلان كس . گفت : آن ها كه روزى صاحبان اين خانه بودند، اكنون كجا هستند؟ گفت : همه آن ها مردند و اين جا به ما رسيد. مرد گفت : خانه اى كه هر روز، سراى كسى است و پيش از تو، كسان ديگرى در آن بودند، و پس از تو كسان ديگرى اين جا خواهند زيست ، به حقيقت كاروانسرا است ؛ زيرا هر روز و هر ساعت ، خانه كسى است . ابراهيم ، از اين سخن ، در انديشه فرو رفت و دانست كه خداوند، او را براى اين جا و يا هر خانه ديگرى نيافريده است . بايد كه در انديشه سراى آخرت بود، كه آن جا آرام گاه ابدى است و در آن جا، هماره خواهيم بود و ماند . پيش صاحب نظران ، ملك سليمان باد است..............بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #27 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | حكايت كرده اند كه مردى در بازار دمشق ، گنجشكى رنگين و لطيف ، به يك درهم خريد تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى كنند. در بين راه ، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت : در من فايده اى ، براى تو نيست . اگر مرا آزاد كنى ، تو را سه نصيحت مى گويم كه هر يك ، همچون گنجى است . دو نصيحت را وقتى در دست تو اسيرم مى گويم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گويم . مرد با خود انديشيد كه سه نصيحت از پرنده اى كه همه جا را ديده و همه را از بالا نگريسته است ، به يك درهم مى ارزد . پذيرفت و به گنجشك گفت كه پندهايت را بگو. گنجشك گفت : نصيحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غصه مخور و غمگين مباش ؛ زيرا اگر آن نعمت ، حقيقتا و دائما از آن تو بود، هيچ گاه زايل نمى شد . ديگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت ، به آن سخن هيچ توجه نكن و از آن درگذر . مرد، چون اين دو نصيحت را شنيد، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشيد و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها ديد، خنده اى كرد . مرد گفت : نصيحت سوم را بگو!گنجشك گفت : نصيحت چيست !؟اى مرد نادان ، زيان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر يك بيست مثقال وزن دارد . تو را فريفتم تا از دستت رها شوم . اگر مى دانستى كه چه گوهرهايى نزد من است ، به هيچ قيمت ، مرا رها نمى كردى . مرد، از خشم و حسرت ، نمى دانست كه چه كند. دست بر دست مى ماليد و گنجشك را ناسزا مى گفت . ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت : حال كه مرا از چنان گوهرهايى محروم كردى ، دست كم ، آخرين پندت را بگو. گنجشك گفت : مرد ابله ! با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غم مخور ؛ اما اينك تو غمگينى كه چرا مرا از دست داده اى . نيز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذير؛ اما تو هم اينك پذيرفتى كه در شكم من گوهرهايى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال ، گوهر با خود حمل كنم !؟ پس تو لايق آن دو نصيحت نبودى و پند سوم را نيز با تو نمى گويم كه قدر آن نخواهى دانست . اين را گفت و در هوا ناپديد شد . پند گفتن با جهول خوابناك................تخم افكندن بود در شوره خاك | |||||||||||
| |
| | #28 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | شقيق بلخى از عرفاى قرن دوم هجرى و معاصر هارون الرشيد، خليفه مقتدر عباسى است . از مهم ترين تعاليم او به شاگردانش ، توكل بود. نقل است كه چون شقيق بلخى ، قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد، هارون الرشيد، او را نزد خود خواند. چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون گفت : تو شقيق زاهدى ؟ گفت : شقيق ، منم ، اما زاهد نيستم . مرا پندى ده ! اگر در بيابان تشنه شوى ، چنانكه به هلاكت نزديك باشى ، و آن ساعت ، آب بيابى ، آن را به چند دينار مى خرى ؟ به هر چند كه فروشنده ، بخواهد. اگر نفروشد مگر به نيمى از سلطنت تو، چه خواهى كرد؟ نيمى از ملك خود را به او مى دهم و آب را از او مى گيرم تا در بيابان ، بر اثر تشنگى نميرم . اگر تو آن آب بخورى ، ولى نتوانى آن را دفع كنى ، چه خواهى كرد؟ همه اطبا را از هر گوشه مملكتم ، جمع مى كنم تا مرا درمان كنند. اگر طبيبان نتوانستند، مگر طبيبى كه دستمزدش ، نيمى از سلطنت تو باشد، چه خواهى كرد؟ براى آن كه از مرگ ، رهايى يابم ، نيمى از ملك خود را به او مى دهم تا مرا درمان كند. اى هارون !پس چه مى نازى به ملكى كه قيمتش يك شربت آب است كه بخورى و از تو بيرون آيد؟ هارون ، بگريست و شقيق را گرامى داشت . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #29 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | بالاخره ، سقراط به مرگ ، محكوم شد . اكنون او بايد خود را براى مرگ آماده كند. كسانى گرد او جمع شدند و از او خواستند كه از عقايد خود دست بردارد تا حكم دادگاه درباره او اجرا نشود. سقراط، گفت : هرگز به حقيقت ، پشت نمى كنم . من آنچه را كه فهميده ام ، گفته ام و از آن ، دست بر نخواهم داشت . گفتند: فقط براى نجات خود، سخنى باب ميل آنان بگو . پس از آن كه آزاد شدى ، باز به عقايد و باورهاى خود بازگرد . سقراط گفت : هرگز چنين نخواهم كرد . من مرگ را پذيرايم ، ولى دروغ را تن نمى دهم . شاگردانش ، گريه مى كردند و ضجه مى زدند . يكى از آن ميان گفت :اى استاد!اكنون كه دل به مرگ داده اى و خود را براى سفر آخرت آماده مى كنى ، ما را بگوى كه پس از مرگت ، تو را در كجا و چگونه ، به خاك بسپاريم . سقراط تبسم كرد و گفت : پس از مرگ ، اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد. شاگردان دانستند كه استاد، در آخرين لحظات عمر خويش نيز، به آنان درس معرفت مى دهد و دريافتند كه پس از مرگ انسان ، آنچه باقى مى ماند، خود او نيست ؛ بلكه مقدارى گوشت و استخوان است كه اگر به سرعت ، آن را در جايى دفن نكنند، فاسد خواهد شد. سقراط به آنان آموخت كه آدمى ، پس از مرگ ، به جايى مى رود كه زندگان ، او را نمى يابند و آنچه از او ميان مردم ، باقى مى ماند، جسمى است كه ديگر، ارتباطى و نسبتى با انسان ندارد. از اين رو به شاگردانش گفت : اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد . يعنى شما مرا نخواهيد يافت تا در اين انديشه باشيد كه كجا و چگونه دفن كنيد | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #30 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | الياس ، امير و سالار سپاه نيشابور بود . در قرن چهارم ، نيشابور از بزرگ ترين و مهم ترين ، شهرهاى ايران به شمار مى آمد . منصب سپه سالارى در آن شهر و در آن قرون ، بسيار مهم و عالى بود . روزى الياس نزد عارف بزرگ و همشهرى خود، ابوعلى دقاق آمد .پيش او دو زانو نشست و او را بسى احترام كرد . سپس از ابوعلى خواست كه او را پندى دهد. ابوعلى دقاق گفت : تو را پند نمى دهم ؛ اما از تو سؤ الى دارم كه مى خواهم آن را پاسخ درست گويى . الياس گفت : بپرس تا پاسخ گويم . دقاق ، چشم در چشم الياس دوخت و گفت : مى خواهم بدانم كه تو زر و مال را بيش تر دوست دارى يا دشمنت را؟ الياس از اين سؤ ال به شگفت آمد . بى درنگ گفت : سيم و زر را دوست تر دارم . ابوعلى ، قدرى در خود فرو رفت . سپس سر برداشت و گفت : اگر چنين است كه تو مى گويى ، پس چرا آن را كه دوست تر دارى (زر) اين جا مى گذارى و با خود نمى برى ؛ اما آن را كه هيچ دوست ندارى و خصم تو است ، با خويشتن مى برى ؟! الياس ، از اين سخن تكانى خورد و چشمانش پر از اشك شد . لختى گذشت ؛ به خود آمد و به دقاق گفت : مرا پندى نيكو دادى و از خواب غفلت ، بيدار كردى . خداوند به تو خير دهد كه مرا به راه خير راه نمودى . | |||||||||||
| |
| برچسب ها |
| كوتاه , داستانهاي |
| ابزارهای موضوع | |
| |
تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد