كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور
| |
اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعهي بخشهای عمومی است: بايزيد بسطامى ، به حتم در شمار بزرگ ترين و مؤ ثرترين عارفان اسلامى و شيفتگان الهى است . به دليل تاءثيرش بر همه مردان راه حق ، داستان ها و سخنان او بيش از هر عارفى در كتاب ها آمده است . عطار در كتاب تذكرة الاولياء كه شرح ...
| ثبت نام | پست جدید | All Albums | Blogs | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| | ||||||||
| اطلاعيههاي سايت |
|
| LinkBack | ابزارهای موضوع |
| | #31 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | بايزيد بسطامى ، به حتم در شمار بزرگ ترين و مؤ ثرترين عارفان اسلامى و شيفتگان الهى است . به دليل تاءثيرش بر همه مردان راه حق ، داستان ها و سخنان او بيش از هر عارفى در كتاب ها آمده است . عطار در كتاب تذكرة الاولياء كه شرح حال و مقامات عارفان است ، بيش از همه ، درباره او سخن گفته و شرح حال داده است . در اواخر قرن دوم هجرى در شهر بسطام كه اكنون در نزديكى شهر شاهرود قرار دارد، تولد يافت و در سال 261 قمرى در همان جا درگذشت . مزار او، اينك محل اجتماع گروه هايى از مردم اهل دل است و زيارتگاه عام و خاص . درباره بايزيد بسطامى ، سخن بسيار مى توان گفت ؛ اما در اين جا همين قدر بيفزاييم كه وى سمبل و نماد عرفان اسلامى نيز محسوب مى شود و علت آن ، شهرت وى در ميان اهل معرفت است . تا آن جا كه مولوى در مثنوى ، او را سمبل حقيقت و بزرگى مى شمارد و مثل پاكى و صداقت ؛ آن جا كه مى گويد: از برون ، طعنه زنى بر بايزيد از درونت ننگ مى دارد يزيد يعنى از بيرون چنان خود را آراسته اى كه بايزيد را هم قبول ندارى ؛ ولى درونت ، چنان است كه يزيد از آن ننگ دارد . حكايت زير را عطار در كتاب خود آورده است : نقل است كه بايزيد را پرسيدند كه اين درجه به چه يافتى و بدين مقام از چه راه رسيدى ؟ گفت : شبى در كودكى ، از بسطام بيرون آمدم . ماهتاب مى تافت و جهان آرميده بود. به قدرت خدا، جايگاهى را ديدم هژده هزار عالم در جنب آن ، ذره اى مى نمود . سوزى در من افتاد و حالتى عظيم بر من غالب شد . گفتم : خداوندا!درگاهى بدين عظيمى و چنين خالى ؟!و كارگاهى بدين شگرفى و چنين پنهان ؟ همان دم هاتفى آواز داد كه درگاه خالى نه از آن است كه كس نمى آيد؛ از آن است كه ما نمى خواهيم ؛ هر ناشسته رويى ، شايسته اين درگاه نيست . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #32 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | نوشته اند: روزى اسكندر مقدونى ، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت ، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس ، برآشفت و گفت : اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى ؟ آيا گمان كرده اى كه از ما بى نيازى ؟ آرى ، بى نيازم . تو را بى نياز نمى بينم .بر خاك نشسته اى و سقف خانه ات ، آسمان است . از من چيزى بخواه تا تو را بدهم . اى شاه !من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند . تو بنده بندگان منى . آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانى اند؟ خشم و شهوت . من آن دو را رام خود كرده ام ؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى كشند. برو آن جا كه تو را فرمان مى برند؛ نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى . وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟....................طالب مردى چنينم كو به كو | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #33 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | ابوالقاسم ، جنيد بن محمد بن جنيد، ملقب به سيد الطائفه ، از بزرگان و مشاهير عرفان است . اصلش از نهاوند و مقيم بغداد بود . وى خواهرزاده سرى سقطى است . سى بار پياده به حج رفت . پايه طريقت و شيوه عرفانى او صحو يعنى هشيارى و بيدارى است ؛ بر خلاف پيروان بايزيد بسطامى كه سكر يعنى ناهشيارى را پايه طريقت خود قرار داده اند . وى در طريقت عرفانى خود، سخت پايبند شريعت بود . اكثر سلسله هاى عرفانى ، خود را به او منسوب مى كنند . جنيد، در سال 297 ه .ق درگذشت . نقل است كه جنيد مريدى داشت كه او را از همه عزيزتر مى شمرد و گرامى اش مى داشت . ديگران را حسد آمد . شيخ از حسادت ديگر مريدان ، آگاه شد . گفت : ادب و فهم او از همه بيش تر است . ما را نظر در آن (ادب و فهم ) است . امتحان كنيم تا شما را معلوم گردد . فرمود تا بيست مرغ آوردند و گفت : هر مرغ را، يكى برداريد و جايى كه كسى شما را نبيند، بكشيد و بياريد. همه برفتند و بكشتند و باز آمدند، الا آن مريد، كه مرغ را زنده باز آورد. شيخ پرسيد كه چرا نكشتى ؟ گفت :شيخ فرموده بود كه جايى بايد مرغ را كشت كه كسى نبيند، و من هر جا كه مى رفتم حق تعالى مى ديدم . شيخ رو به اصحاب كرد و گفت : ديديد كه فهم او چگونه است و فهم ديگران چون ؟ همه استغفار كردند و مقام آن مريد را بزرگ داشتند . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #34 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | سليمان (ع ) روزى نشسته بود و نديمى با وى . ملك الموت (عزرائيل ) در آمد و تيز در روى آن نديم مى نگريست . پس چون عزرائيل بيرون شد ، آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كسى بود كه چنين تيز در من مى نگريست ؟ سليمان گفت : ملك الموت بود . نديم ترسيد . از سليمان خواست كه باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمين هندوستان برد تا شايد از اجل گريخته باشد . سليمان باد را فرمان داد تا نديم را به هندوستان برد . پس در همان ساعت ملك الموت باز آمد. سليمان از وى پرسيد كه آن تيز نگريستن تو در آن نديم ما، براى چه بود . گفت : عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعت در زمين هندوستان قبض كنم ؛ حال آن كه مسافتى بسيار ديدم ميان اين مرد و ميان آن سرزمين . پس تعجب مى كردم تا خود خواست بدان سرعت ، به آن جا رود . | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007),
خروس (Wednesday 10 October 2007)
|
| | #35 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی*که پاهای برهنه*اش را روی برف جابه*جا می*کرد تا شاید سرمای برف*های کف پیاده*رو کم*تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می*کرد. در نگاهش چیزی موج می*زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته*هاش رو از خدا طلب می*کرد، انگاری با چشم*هاش آرزو می*کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی*که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می*زد وقتی آن خانم، کفش*ها را به *او داد.پسرک با چشم*های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، می*دانستم که با خدا نسبتی دارید! | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #36 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #37 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند. | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #38 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود . معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند . معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند . آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید : پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟ | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #39 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | يه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين خوبينبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟ " دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود! نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #40 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | شبلى نزد جنيد بغدادى رفت و گفت : گويند گوهر حقيقت ، نزد تو است . آن را يا به من بفروش و يا ببخش . جنيد گفت : اگر بخواهم كه بفروشم ، تو بهاى آن را ندارى و از عهده پرداخت قيمت آن بر نمى آيى . و اگر بخواهم كه آن را رايگان به تو دهم ، قدر آن را نخواهى دانست زيرا: هر كه او ارزان خرد، ارزان دهد ................ گوهرى ، طفلى به قرصى نان دهد شبلى گفت : پس تكليف من چيست ؟ گفت : در صبر و انتظار باقى بمان و بر اين درد، بسوز و بساز تا شايسته آن شوى ، كه چنين گوهرى را جز به شايستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند. | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| برچسب ها |
| كوتاه , داستانهاي |
| ابزارهای موضوع | |
| |
تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد