كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور

فروشگاه سايت

تبليغات

آخرين ارسالي‌هاي بخش ادبيات

. . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . .

اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعه‌ي بخشهای عمومی است: از منبر پايين آمد و مردم ، مجلس را ترك مى گفتند . شيخ ابوسعيد ابوالخير امشب چه شورى برپا كرد!همه حاضران ، محو سخنان او بودند و او با هر جمله كه مى گفت : نهال شوق در دل ها مى كاشت . اما من هنوز نگران قرضى بودم ...

 

بازگشت   انجمن های آموزشی پارس > بخشهای عمومی > بخش ادبيات


اطلاعيه‌هاي سايت

 

لطفاً پيش از فعاليت در سايت، قوانين سايت را مطالعه نماييد

كليه‌ي كاربراني كه توانايي مديريت هر يك از بخش‌هاي سايت را دارند، با كليك روي اين لينك به مديريت سايت اطلاع دهند


پاسخ

 

LinkBack ابزارهای موضوع
قدیمی Friday 9 November 2007, 11:32 AM   #41
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض مطرب پير

از منبر پايين آمد و مردم ، مجلس را ترك مى گفتند . شيخ ابوسعيد ابوالخير امشب چه شورى برپا كرد!همه حاضران ، محو سخنان او بودند و او با هر جمله كه مى گفت : نهال شوق در دل ها مى كاشت . اما من هنوز نگران قرضى بودم كه بايد مى پرداختم . وام سنگينى برعهده داشتم و نمى دانستم كه چه بايد كرد . پيش خود گفتم كه تنها اميدى كه مى توانم به آن دل ببندم ، ابوسعيد است . او حتما به من كمك خواهد كرد . شيخ ، گوشه اى ايستاده بود و مردم گرد او حلقه زده بودند .ناگهان پيرزنى پيش آمد. شيخ به من اشاره كرد . دانستم كه بايد نزد پيرزن روم و حاجتش را بپرسم . پيرزن گفت : كيسه اى زر كه صد دينار در آن است ، آورده ام كه به شيخ دهم تا ميان نيازمندان تقسيم كند . او را بگو كه در حق من دعايى كند . كيسه را گرفتم و به شيخ ابوسعيد سپردم . پيش خود گفتم كه حتما شيخ حاجت من را دانسته و اين كيسه زر را به من خواهد داد . اما ابوسعيد گفت : اين كيسه را بردار و به گورستان شهر ببر. آن جا پيرى افتاده است ؛ سلام ما را به او برسان و كيسه زر را به او ده و بگوى : اگر خواستى ، نزد ما آى تا باز تو را زر دهيم .
شبانه به گورستان رفتم . بين راه با خود مى انديشيدم كه اين مرد كيست كه ابوسعيد از حال او خبر دارد، اما نياز من را نمى داند و بر نمى آورد . وقتى به گورستان رسيدم ، به همان نشانى كه شيخ داده بود، پيرى را ديدم كه طنبورى
(51) زير سر نهاده و خفته است .به او سلام كردم و سلام شيخ را نيز رسانيدم . اما ترس و وحشت ، پير را حيران كرده بود . سخت هراسيد . خواست كه بگويد تو كيستى كه من كيسه زر را به او دادم و پيغام ابوسعيد را نيز گفتم . پير همچنان متحير و ترسان بود . كيسه را گشود و دينارهاى سرخ را ديد . نخست مى پنداشت كه خواب است ، اما وقتى به سكه هاى طلا دست كشيد و آن ها را حس كرد، دانست كه خواب نمى بيند . لختى به دينارها نگريست ، سپس سر برداشت و خيره خيره به من نگاه كرد . ناگهان به حرف آمد و گفت : مرا نزد شيخ خود ببر. گفتم برخيز كه برويم .
بين راه همچنان متحير و مضطرب بود . گفتم : اگر از تو سؤ الى كنم ، پاسخ مى دهى ؟ سر خود را به پايين انداخت . دانستم كه آماده پاسخگويى است . گفتم : تو كيستى و در گورستان چه مى كردى و ابوسعيد، اين كيسه زر، به تو چرا داد؟ آهى كشيد و غمگينانه گفت : مردى هستم فقير و وامانده از همه جا. پيشه ام مطربى است و وقتى جوان بودم ، مردم مرا به مجالس خود مى خواندند تا طنبور زنم و آواز بخوانم و مجلس آنان را گرم كنم . در همه جاى شهر، هرگاه دو تن با هم مى نشستند، نفر سوم آنان من بودم . اكنون پير شده ام و صدايم مى لرزد و دستم آن هنر و توان را ندارد كه از طنبور، آواز خوش برآرد . كسى مرا به مجلس خود دعوت نمى كند و به هيچ كار نمى آيم . زن و فرزندم نيز مرا از خود رانده اند .
امشب در كوچه هاى شهر مى گشتم . هر چه انديشيدم ، ندانستم كه كجا مى توانم خوابيد و امشب را سر كنم . ناچار به گورستان آمدم و از سردرد و شكسته دلى ، گريستم و با خداى خود مناجات كردم و گفتم : خدايا!جوانى و توش و توانم رفته است . جايى ندارم . هيچ كس مرا نمى پذيرد . عمرى براى مردم طنبور زدم و خواندم و محفل آنان را آراستم و اكنون به اين جا رسيدم . امشب را مى خواهم براى تو بنوازم و مطرب تو باشم . تا ديرگاه مى نواختم و مجلسى را كه در آن خود و خدايم بود، گرم مى كردم . مى خواندم و مى گريستم تا اين كه خوابم برد.
ديگر تا خانه شيخ راهى نمانده بود . پير همچنان در فكر بود و خود نمى دانست كه چه شده است .به خانه شيخ رسيديم . وارد شديم .ابوسعيد، گوشه اى نشسته بود . پير طنبور زن ، بى درنگ به دست و پاى شيخ افتاد و همان دم توبه كرد. ابوسعيد گفت : اى جوانمرد!يك امشب را براى خدا زدى و خواندى ، خداوند رحمت تو را ضايع نكرد و بندگانش را فرمان داد كه تو را دريابند و پناه دهند . طنبور زن ، آرام گرفت . ابوسعيد، روى به من كرد و گفت : بدان كه هيچ كس در راه خدا، زيان نمى كند. حاجت تو نيز برآورده خواهد شد .
يك روز گذشت ، شيخ از منبر و مجلس فارغ شده بود. در همان مجلس ، كسى آمد و دويست دينار به من داد و گفت : اين را نزد ابوسعيد ببر. وقتى به خدمت شيخ رسيدم ، گفت : اين دينارها را بردار و طلبكارانت را درياب
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post:
panda_419 (Wednesday 14 November 2007), يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Friday 9 November 2007, 11:36 AM   #42
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض خوشبويى نام

بشر بن حارث ، به اصل از مرو بود و به بغداد نشستى . وفاتش آن جا بود. و سبب توبه وى آن بود كه اندر راه كاغذى يافت كه بسم الله بر او نوشته ، و پاى بر وى همى نهادند . كاغذ را برگرفت و با درهمى كه داشت ، غاليه خريد و آن كاغذ را مطيب گردانيد و اندر شكاف ديوارى نهاد.
به خواب ديد كه هاتفى آواز داد كه يا بشر!نام من خوشبو كردى و حرمت نهادى ، و ما نيز نام تو معطر كنيم در دنيا و آخرت و تو را بزرگ خواهيم داشت آن چنان كه تو نام ما را بزرگ داشتى .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post:
panda_419 (Wednesday 14 November 2007), يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Friday 9 November 2007, 11:40 AM   #43
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض چاه خون !

روزى پيغمبر (ص ) با لشكريان خويش در محلى فرود آمد . آن حضرت ، گروهى از همراهان خود را فرمود تا از چاهى آب برآورند .
مردى از لشكريان باز آمد و گفت : يا رسول الله !از چاه ، آب سرخ بيرون مى آيد!
رسول (ص ) فرمود: آن ، آب سرخ نيست ، خون است .
گفتند: خون در چاه ، از كجا آمده است ؟ پيغمبر خدا (ص ) فرمود: گويا على با اين چاه ، سخن گفته و اسرار خود را در آن ريخته است .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Friday 9 November 2007, 11:44 AM   #44
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض عشق بازى با نام دوست

نشسته بود، و گوسفندانش پيش چشم او، علف هاى زمين را به دهان مى گرفتند و مى جويدند . صدها گوسفند، در دسته هاى پراكنده ، منظره كوهستان را زيباتر كرده بود . پشت سرش ، چند صخره و كوه و كتل ، به صف ايستاده بودند . ابراهيم ، به چه مى انديشد؟ به شماره گوسفندانش ؟ يا عجايب خلقت و پرودگار هستى ؟
نگاهش به خانه اى مى ماند كه در هر گوشه آن ، چراغى روشن است . گويى در حال كشف رازى يا حل معمايى بود . نه گوسفندان ، و نه ماه و خورشيد و ستارگان ، جايى در قلب شيفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بيش از همه جا بود.
گوسفندان مى رفتند و مى آمدند، و ابراهيم از انديشه پروردگار خود، بيرون نمى آمد . ناگهان ، صدايى شنيد؛ صدايى كه او ساليان دراز در آرزوى شنيدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى ، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهيم را به گوش او مى رساند.
يا قدوس !(اى خداك پاك و بى عيب و نقص )
ابراهيم از خود بى خود شد و لذت شنيدن آن نام دل انگيز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را ديد كه بر صخره بلندى ايستاده است . گفت : اى بنده خدا!اگر يك بار ديگر، همان نام را بر زبان آرى ، دسته اى از گوسفندانم را به تو مى دهم . همان دم ، صداى يا قدوس دوباره در كوه و دشت پيچيد . ابراهيم در لذتى دوباره و بى پايان ، غرق شد .شوق شنيدن نام دوست ، در او چنان اثر كرد كه جز شنيدن دوباره و چند باره ، انديشه اى نداشت .
دوباره بگو، تا دسته اى ديگر از گوسفندانم را نثار تو كنم .
- يا قدوس !
باز هم بگو!
يا قدوس !
...
ديگر براى ابراهيم ، گوسفندى ، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنيدن نام مبارك خداوند، بود . ناگهان ، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرينى كه بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوينده ناشناس * خواست كه باز بگويد و عطايى ديگر بگيرد . مرد ناشناس يك بار ديگر، صداى يا قدوس را روانه كوه ها كرد و ابراهيم بار ديگر به وجد آمد. اكنون ، ديگر چيزى براى ابراهيم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهيم ، پايان نپذيرفته بود، اما چيزى براى نثار كردن در بساط خود نمى يافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرين دارايى را نيز به او پيشنهاد كرد .
اى بنده خوب خدا!يك بار ديگر آن نام دلنشين را بگوى تا جان خود را نثار تو كنم .
مرد ناشناس ، تبسمى زيبا در صورت خود ظاهر كرد و نزد ابراهيم آمد . ابراهيم در انتظار شنيدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گويى سخن ديگرى با ابراهيم داشت .
من جبرئيل ، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان ها سخن تو در ميان بود و فرشتگان از تو مى گفتند؛ تا اين كه همگى خداى خويش را ندا كرديم و گفتيم : بارالها!چرا ابراهيم كه بنده خاكى تو است به مقام خليل الهى رسيد و ما را اين مقام نيست . خداوند، مرا فرمان داد كه به نزد تو بيايم و تو را بيازمايم . اكنون معلوم گشت كه چرا تو خليل خدا هستى ؛ زيرا تو در عاشقى ، به كمال رسيده اى .اى ابراهيم !گوسفندان ، به كار ما نمى آيند و ما را به آن ها نيازى نيست . همه آن ها را به تو باز مى گردانم .
ابراهيم گفت : شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نيست كه چيزى را به كسى ببخشند و سپس بازگيرند . من آن ها را بخشيده ام و باز پس نمى گيرم . جبرئيل گفت : پس آن ها را بر روى زمين مى پراكنم ، تا هر يك در هر كجاى صحرا و بيابان كه مى خواهد، بچرد . پس ، تا قيامت ، هر كه از اين گوسفندان ، شكار كند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Friday 9 November 2007, 11:47 AM   #45
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض ناخلف باشم اگر من ...

چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آن ها، جز توكل زاد و توشه اى همراه خود نداشت . در آخرين حج خود، در مكه ، سگى را ديد كه از ضعف مى ناليد و گرسنگى ، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شيخ كه مردم او را نصر آبادى خطاب مى كردند، نزديك سگ رفت و چاره او را يك گرده نان ديد . دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت . آهى كشيد و حسرت خورد كه چرا لقمه اى نان ندارد تا زنده اى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و فرياد كشيد: كيست كه ثواب چهل حج مرا، به يك گرده نان بخرد؟ يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه را به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ايستاده بود و كار شيخ را نظاره مى كرد . پس از آن كه سگ ، جانى گرفت و رفت ، آن مرد نزد شيخ آمد و گفت : اى نادان !گمان كرده اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است ؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شكوه و جلالش ، به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن رهگذر گرفتى ، هزاران دانه گندم است .
شيخ ، چون اين سخن را شنيد، از شرم به گوشه اى رفت و سر در كشيد .
حافظ، اين مضمون را در چند جاى ديوان خود آورده است ؛ از جمله :

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت .............. ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم

فروختن بهشت به دو گندم : اشاره به خوردن حضرت آدم (ع ) و همسرش * حوا (س ) از درخت گندم در بهشت دارد . آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه ، از كف دادند . اين حكايت كه در همه كتب آسمانى آمده است ، دستمايه شاعران شده است تا بدين وسيله ، به مردم هشدار دهند كه نبايد همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند كه بسيارى از جمله آدم و حوا بهشت را به كمترين بها، رها كردند و دل بدان نبستند . حافظ در جايى ديگر از ديوانش گفته است :

نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس..............پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post:
jungle_boy (Monday 17 December 2007), يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Friday 9 November 2007, 11:51 AM   #46
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض فرمان شگفت

ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى ، معروف به شيخ كبير، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است . وى عمرى دراز يافت .سخنان و روايات منسوب به او در آثار صوفيان اهميت بسيار دارد. هميشه در سير و سفر بود و پدرش مدتى بر فارس حكومت مى كرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اكنون مزار او در يكى از ميدان هاى شيراز است .
او را دو مريد بود كه هر دو احمد نام داشتند . يكى را احمد بزرگ تر مى گفتند و ديگرى را احمد كوچك تر . شيخ به احمد كوچك تر، توجه و عنايت بيش ترى داشت . ياران ، از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مى بردند .نزد شيخ آمده ، گفتند: احمد بزرگ تر، بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است ، چرا او را دوست تر نمى دارى ؟ شيخ گفت : آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود.
روزى احمد بزرگ تر را گفت : يا احمد!اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر .
احمد بزرگ تر گفت : يا شيخ !شتر بر بام چگونه توان برد؟ شيخ گفت : از آن در گذر، كه راست گفتى .
پس از آن احمد كوچك تر گفت : اين شتر بر بام بر .احمد كوچك تر، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانست . شيخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت : آنچه مى خواستم ، ظاهر شد . اصحاب گفتند: آنچه بر شيخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است .
شيخ گفت : از آن دو، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما . ديگرى به فرمان ما انديشيد، نه به توان خود . بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد، نه به زحمت و رنج آن . خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام ، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان برده اند و سزاوار صواب اند؛ اگر چه از عهده برنيايند . و البته خداوند به ناممكن فرمان ندهد.
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post:
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Friday 9 November 2007, 11:53 AM   #47
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض همان كس

كافرى ، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمى كرد . روزى سحرگاه ، غلام را گفت : طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت :اى خواجه !اجازت مى فرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم . خواجه گفت : برو؛ ولى چون نمازت را خواندى ، به سرعت باز گرد. من همين جا مى ايستم و تو را انتظار مى كشم .
نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند . اما خواجه هر چه مى گشت ، غلام خود را در ميان آن ها نمى يافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى . گفت : نمى گذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمى گذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس ، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمى گذارد تو بيرون آيى . غلام گفت : همان كس كه تو را نمى گذارد كه به داخل آيى .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post:
panda_419 (Wednesday 14 November 2007), يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Friday 9 November 2007, 12:00 PM   #48
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض آفتاب و مهتاب

پيرى ، از مريدان خود پرسيد: هيچ كارى و اثرى از شما سر زده است كه سودى براى ديگرى داشته باشد؟ يكى گفت : من امير بودم . گدايى به در خانه من آمد. چيزى خواست . من جامه خود و انگشتر ملوكانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درويشان پيوستم .
ديگرى گفت : از جايى مى گذشتم . يكى را گرفته بودند و مى خواستند كه دستش را ببرند. من دست خود فدا كردم و اينك يك دست ندارم .
پير گفت : شما آنچه كرديد در حق دو شخص معين كرديد. مؤ من چون آفتاب و مهتاب است كه منفعت او به همگان مى رسد و كسى از او بى نصيب نيست . آيا چنين منفعتى از شما به خلق خدا رسيده است ؟
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post:
panda_419 (Wednesday 14 November 2007), يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Friday 9 November 2007, 12:04 PM   #49
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض چه كنم با شرم ؟

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله !گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟ پيامبر (ص ) فرمود: آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى .
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص )رفت . مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :
يا رسول الله !آن هنگام كه معصيت مى كردم ، خداوند، مرا مى ديد؟
پيامبر (ص ) فرمود: آرى ، مى ديد مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى پوشاند؛ چه كنم با شرم آن ؟ در دم نعره اى زد و جان بداد .
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post:
panda_419 (Wednesday 14 November 2007), يه دوست (Sunday 25 November 2007)
قدیمی Friday 9 November 2007, 12:10 PM   #50
ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT
 
Barat آواتار ها
 

تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125

سطح دانش: 52 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 510 / 1276
قابليت: 1708 / 13004
ميزان تجربه: 5%

Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 Barat is on a distinguished road
پیش فرض چنان مباش !

خواجه عبدالكريم كه خادم خاص شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت : روزى ، كسى از من خواست تا از حكايت هاى شيخ چيزى براى او بنويسم . مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت : تو را شيخ مى خواند . رفتم . چون نزد شيخ رسيدم ، گفت : عبدالكريم !در چه كارى ؟ گفتم : درويشى ، چند حكايت از حكايت هاى شيخ خواست . در كار نوشتن آن حكايات بودم .
شيخ گفت : اى عبدالكريم !حكايت نويس مباش ؛ چنان باش كه از تو حكايت كنند.
View Barat's Photo Album Barat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post:
panda_419 (Wednesday 14 November 2007), يه دوست (Sunday 25 November 2007)
پاسخ

برچسب ها
كوتاه , داستانهاي

ابزارهای موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال



اکنون ساعت 07:21 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.

Skin developed by: ParsDVB


نقل مطالب سايت با ذکر منبع (http://drdvb.com) و نام نويسنده مجاز است. مسئوليت پستها بر عهده نويسنده آن است و سايت parsdvb به هيچ عنوان در قبال نوشته‌های ديگران مسئوليتی ندارد.
 

تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد

website monitoring service check web page

    

100
Search 2

parsdvb satdw skynet skynet جدید skystar3 tps.bin vplug vplug جدید vpnمجانی zeeaflam آموزش لب گرفتن استارست اموزش لب گرفتن انتخاب رشته مجازي ترانه ی مادری ثبت نام فيات ثبت نام فیات حسین استیری دانلود نرم افزار ویروس ساز دانلود ويروس ساز رضایا ساسي مانكن ساسی مانکن سریال ترانه ی مادری عکس دختر عکس لب عکس لب گرفتن فركانس شبكه هاي استاني فركانس ماهواره فرکانس فرکانس شبکه های استانی فرکانس ماهواره فرکانسهای ماهواره فيات فيات سينا فیات فیات سینا لب لب گرفتن مجله تپش منصور حیدری مولتی ویژن همسر خسرو شكيبايي همسر خسرو شکیبایی پخش افتتاحیه المپیک پخش المپیک پخش زنده ماهواره پوریا شکیبایی کانالهای پخش المپیک یاسر محمودی ... powered by Search 2
Google
جستجو در گوگل جستجو درانجمنهای آموزشی پارس