كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور
| |
اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعهي بخشهای عمومی است: از منبر پايين آمد و مردم ، مجلس را ترك مى گفتند . شيخ ابوسعيد ابوالخير امشب چه شورى برپا كرد!همه حاضران ، محو سخنان او بودند و او با هر جمله كه مى گفت : نهال شوق در دل ها مى كاشت . اما من هنوز نگران قرضى بودم ...
| ثبت نام | پست جدید | All Albums | Blogs | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| | ||||||||
| اطلاعيههاي سايت |
|
| LinkBack | ابزارهای موضوع |
| | #41 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | از منبر پايين آمد و مردم ، مجلس را ترك مى گفتند . شيخ ابوسعيد ابوالخير امشب چه شورى برپا كرد!همه حاضران ، محو سخنان او بودند و او با هر جمله كه مى گفت : نهال شوق در دل ها مى كاشت . اما من هنوز نگران قرضى بودم كه بايد مى پرداختم . وام سنگينى برعهده داشتم و نمى دانستم كه چه بايد كرد . پيش خود گفتم كه تنها اميدى كه مى توانم به آن دل ببندم ، ابوسعيد است . او حتما به من كمك خواهد كرد . شيخ ، گوشه اى ايستاده بود و مردم گرد او حلقه زده بودند .ناگهان پيرزنى پيش آمد. شيخ به من اشاره كرد . دانستم كه بايد نزد پيرزن روم و حاجتش را بپرسم . پيرزن گفت : كيسه اى زر كه صد دينار در آن است ، آورده ام كه به شيخ دهم تا ميان نيازمندان تقسيم كند . او را بگو كه در حق من دعايى كند . كيسه را گرفتم و به شيخ ابوسعيد سپردم . پيش خود گفتم كه حتما شيخ حاجت من را دانسته و اين كيسه زر را به من خواهد داد . اما ابوسعيد گفت : اين كيسه را بردار و به گورستان شهر ببر. آن جا پيرى افتاده است ؛ سلام ما را به او برسان و كيسه زر را به او ده و بگوى : اگر خواستى ، نزد ما آى تا باز تو را زر دهيم . شبانه به گورستان رفتم . بين راه با خود مى انديشيدم كه اين مرد كيست كه ابوسعيد از حال او خبر دارد، اما نياز من را نمى داند و بر نمى آورد . وقتى به گورستان رسيدم ، به همان نشانى كه شيخ داده بود، پيرى را ديدم كه طنبورى (51) زير سر نهاده و خفته است .به او سلام كردم و سلام شيخ را نيز رسانيدم . اما ترس و وحشت ، پير را حيران كرده بود . سخت هراسيد . خواست كه بگويد تو كيستى كه من كيسه زر را به او دادم و پيغام ابوسعيد را نيز گفتم . پير همچنان متحير و ترسان بود . كيسه را گشود و دينارهاى سرخ را ديد . نخست مى پنداشت كه خواب است ، اما وقتى به سكه هاى طلا دست كشيد و آن ها را حس كرد، دانست كه خواب نمى بيند . لختى به دينارها نگريست ، سپس سر برداشت و خيره خيره به من نگاه كرد . ناگهان به حرف آمد و گفت : مرا نزد شيخ خود ببر. گفتم برخيز كه برويم . بين راه همچنان متحير و مضطرب بود . گفتم : اگر از تو سؤ الى كنم ، پاسخ مى دهى ؟ سر خود را به پايين انداخت . دانستم كه آماده پاسخگويى است . گفتم : تو كيستى و در گورستان چه مى كردى و ابوسعيد، اين كيسه زر، به تو چرا داد؟ آهى كشيد و غمگينانه گفت : مردى هستم فقير و وامانده از همه جا. پيشه ام مطربى است و وقتى جوان بودم ، مردم مرا به مجالس خود مى خواندند تا طنبور زنم و آواز بخوانم و مجلس آنان را گرم كنم . در همه جاى شهر، هرگاه دو تن با هم مى نشستند، نفر سوم آنان من بودم . اكنون پير شده ام و صدايم مى لرزد و دستم آن هنر و توان را ندارد كه از طنبور، آواز خوش برآرد . كسى مرا به مجلس خود دعوت نمى كند و به هيچ كار نمى آيم . زن و فرزندم نيز مرا از خود رانده اند . امشب در كوچه هاى شهر مى گشتم . هر چه انديشيدم ، ندانستم كه كجا مى توانم خوابيد و امشب را سر كنم . ناچار به گورستان آمدم و از سردرد و شكسته دلى ، گريستم و با خداى خود مناجات كردم و گفتم : خدايا!جوانى و توش و توانم رفته است . جايى ندارم . هيچ كس مرا نمى پذيرد . عمرى براى مردم طنبور زدم و خواندم و محفل آنان را آراستم و اكنون به اين جا رسيدم . امشب را مى خواهم براى تو بنوازم و مطرب تو باشم . تا ديرگاه مى نواختم و مجلسى را كه در آن خود و خدايم بود، گرم مى كردم . مى خواندم و مى گريستم تا اين كه خوابم برد. ديگر تا خانه شيخ راهى نمانده بود . پير همچنان در فكر بود و خود نمى دانست كه چه شده است .به خانه شيخ رسيديم . وارد شديم .ابوسعيد، گوشه اى نشسته بود . پير طنبور زن ، بى درنگ به دست و پاى شيخ افتاد و همان دم توبه كرد. ابوسعيد گفت : اى جوانمرد!يك امشب را براى خدا زدى و خواندى ، خداوند رحمت تو را ضايع نكرد و بندگانش را فرمان داد كه تو را دريابند و پناه دهند . طنبور زن ، آرام گرفت . ابوسعيد، روى به من كرد و گفت : بدان كه هيچ كس در راه خدا، زيان نمى كند. حاجت تو نيز برآورده خواهد شد . يك روز گذشت ، شيخ از منبر و مجلس فارغ شده بود. در همان مجلس ، كسى آمد و دويست دينار به من داد و گفت : اين را نزد ابوسعيد ببر. وقتى به خدمت شيخ رسيدم ، گفت : اين دينارها را بردار و طلبكارانت را درياب | |||||||||||
| |
| | #42 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | بشر بن حارث ، به اصل از مرو بود و به بغداد نشستى . وفاتش آن جا بود. و سبب توبه وى آن بود كه اندر راه كاغذى يافت كه بسم الله بر او نوشته ، و پاى بر وى همى نهادند . كاغذ را برگرفت و با درهمى كه داشت ، غاليه خريد و آن كاغذ را مطيب گردانيد و اندر شكاف ديوارى نهاد. به خواب ديد كه هاتفى آواز داد كه يا بشر!نام من خوشبو كردى و حرمت نهادى ، و ما نيز نام تو معطر كنيم در دنيا و آخرت و تو را بزرگ خواهيم داشت آن چنان كه تو نام ما را بزرگ داشتى . | |||||||||||
| |
| | #43 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | روزى پيغمبر (ص ) با لشكريان خويش در محلى فرود آمد . آن حضرت ، گروهى از همراهان خود را فرمود تا از چاهى آب برآورند . مردى از لشكريان باز آمد و گفت : يا رسول الله !از چاه ، آب سرخ بيرون مى آيد! رسول (ص ) فرمود: آن ، آب سرخ نيست ، خون است . گفتند: خون در چاه ، از كجا آمده است ؟ پيغمبر خدا (ص ) فرمود: گويا على با اين چاه ، سخن گفته و اسرار خود را در آن ريخته است . | |||||||||||
| |
| | #44 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | نشسته بود، و گوسفندانش پيش چشم او، علف هاى زمين را به دهان مى گرفتند و مى جويدند . صدها گوسفند، در دسته هاى پراكنده ، منظره كوهستان را زيباتر كرده بود . پشت سرش ، چند صخره و كوه و كتل ، به صف ايستاده بودند . ابراهيم ، به چه مى انديشد؟ به شماره گوسفندانش ؟ يا عجايب خلقت و پرودگار هستى ؟ نگاهش به خانه اى مى ماند كه در هر گوشه آن ، چراغى روشن است . گويى در حال كشف رازى يا حل معمايى بود . نه گوسفندان ، و نه ماه و خورشيد و ستارگان ، جايى در قلب شيفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بيش از همه جا بود. گوسفندان مى رفتند و مى آمدند، و ابراهيم از انديشه پروردگار خود، بيرون نمى آمد . ناگهان ، صدايى شنيد؛ صدايى كه او ساليان دراز در آرزوى شنيدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى ، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهيم را به گوش او مى رساند. يا قدوس !(اى خداك پاك و بى عيب و نقص ) ابراهيم از خود بى خود شد و لذت شنيدن آن نام دل انگيز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را ديد كه بر صخره بلندى ايستاده است . گفت : اى بنده خدا!اگر يك بار ديگر، همان نام را بر زبان آرى ، دسته اى از گوسفندانم را به تو مى دهم . همان دم ، صداى يا قدوس دوباره در كوه و دشت پيچيد . ابراهيم در لذتى دوباره و بى پايان ، غرق شد .شوق شنيدن نام دوست ، در او چنان اثر كرد كه جز شنيدن دوباره و چند باره ، انديشه اى نداشت . دوباره بگو، تا دسته اى ديگر از گوسفندانم را نثار تو كنم . - يا قدوس ! باز هم بگو! يا قدوس ! ... ديگر براى ابراهيم ، گوسفندى ، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنيدن نام مبارك خداوند، بود . ناگهان ، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرينى كه بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوينده ناشناس * خواست كه باز بگويد و عطايى ديگر بگيرد . مرد ناشناس يك بار ديگر، صداى يا قدوس را روانه كوه ها كرد و ابراهيم بار ديگر به وجد آمد. اكنون ، ديگر چيزى براى ابراهيم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهيم ، پايان نپذيرفته بود، اما چيزى براى نثار كردن در بساط خود نمى يافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرين دارايى را نيز به او پيشنهاد كرد . اى بنده خوب خدا!يك بار ديگر آن نام دلنشين را بگوى تا جان خود را نثار تو كنم . مرد ناشناس ، تبسمى زيبا در صورت خود ظاهر كرد و نزد ابراهيم آمد . ابراهيم در انتظار شنيدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گويى سخن ديگرى با ابراهيم داشت . من جبرئيل ، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان ها سخن تو در ميان بود و فرشتگان از تو مى گفتند؛ تا اين كه همگى خداى خويش را ندا كرديم و گفتيم : بارالها!چرا ابراهيم كه بنده خاكى تو است به مقام خليل الهى رسيد و ما را اين مقام نيست . خداوند، مرا فرمان داد كه به نزد تو بيايم و تو را بيازمايم . اكنون معلوم گشت كه چرا تو خليل خدا هستى ؛ زيرا تو در عاشقى ، به كمال رسيده اى .اى ابراهيم !گوسفندان ، به كار ما نمى آيند و ما را به آن ها نيازى نيست . همه آن ها را به تو باز مى گردانم . ابراهيم گفت : شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نيست كه چيزى را به كسى ببخشند و سپس بازگيرند . من آن ها را بخشيده ام و باز پس نمى گيرم . جبرئيل گفت : پس آن ها را بر روى زمين مى پراكنم ، تا هر يك در هر كجاى صحرا و بيابان كه مى خواهد، بچرد . پس ، تا قيامت ، هر كه از اين گوسفندان ، شكار كند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #45 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آن ها، جز توكل زاد و توشه اى همراه خود نداشت . در آخرين حج خود، در مكه ، سگى را ديد كه از ضعف مى ناليد و گرسنگى ، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شيخ كه مردم او را نصر آبادى خطاب مى كردند، نزديك سگ رفت و چاره او را يك گرده نان ديد . دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت . آهى كشيد و حسرت خورد كه چرا لقمه اى نان ندارد تا زنده اى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و فرياد كشيد: كيست كه ثواب چهل حج مرا، به يك گرده نان بخرد؟ يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه را به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين مهم از دست او بر آمد. آن جا مردى ايستاده بود و كار شيخ را نظاره مى كرد . پس از آن كه سگ ، جانى گرفت و رفت ، آن مرد نزد شيخ آمد و گفت : اى نادان !گمان كرده اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است ؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شكوه و جلالش ، به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن رهگذر گرفتى ، هزاران دانه گندم است . شيخ ، چون اين سخن را شنيد، از شرم به گوشه اى رفت و سر در كشيد . حافظ، اين مضمون را در چند جاى ديوان خود آورده است ؛ از جمله : پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت .............. ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم فروختن بهشت به دو گندم : اشاره به خوردن حضرت آدم (ع ) و همسرش * حوا (س ) از درخت گندم در بهشت دارد . آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه ، از كف دادند . اين حكايت كه در همه كتب آسمانى آمده است ، دستمايه شاعران شده است تا بدين وسيله ، به مردم هشدار دهند كه نبايد همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند كه بسيارى از جمله آدم و حوا بهشت را به كمترين بها، رها كردند و دل بدان نبستند . حافظ در جايى ديگر از ديوانش گفته است : نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس..............پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت | |||||||||||
| |
| The Following 2 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #46 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى ، معروف به شيخ كبير، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است . وى عمرى دراز يافت .سخنان و روايات منسوب به او در آثار صوفيان اهميت بسيار دارد. هميشه در سير و سفر بود و پدرش مدتى بر فارس حكومت مى كرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اكنون مزار او در يكى از ميدان هاى شيراز است . او را دو مريد بود كه هر دو احمد نام داشتند . يكى را احمد بزرگ تر مى گفتند و ديگرى را احمد كوچك تر . شيخ به احمد كوچك تر، توجه و عنايت بيش ترى داشت . ياران ، از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مى بردند .نزد شيخ آمده ، گفتند: احمد بزرگ تر، بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است ، چرا او را دوست تر نمى دارى ؟ شيخ گفت : آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود. روزى احمد بزرگ تر را گفت : يا احمد!اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر . احمد بزرگ تر گفت : يا شيخ !شتر بر بام چگونه توان برد؟ شيخ گفت : از آن در گذر، كه راست گفتى . پس از آن احمد كوچك تر گفت : اين شتر بر بام بر .احمد كوچك تر، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانست . شيخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت : آنچه مى خواستم ، ظاهر شد . اصحاب گفتند: آنچه بر شيخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است . شيخ گفت : از آن دو، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما . ديگرى به فرمان ما انديشيد، نه به توان خود . بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد، نه به زحمت و رنج آن . خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام ، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان برده اند و سزاوار صواب اند؛ اگر چه از عهده برنيايند . و البته خداوند به ناممكن فرمان ندهد. | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #47 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | كافرى ، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمى كرد . روزى سحرگاه ، غلام را گفت : طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت :اى خواجه !اجازت مى فرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم . خواجه گفت : برو؛ ولى چون نمازت را خواندى ، به سرعت باز گرد. من همين جا مى ايستم و تو را انتظار مى كشم . نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند . اما خواجه هر چه مى گشت ، غلام خود را در ميان آن ها نمى يافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى . گفت : نمى گذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمى گذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس ، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمى گذارد تو بيرون آيى . غلام گفت : همان كس كه تو را نمى گذارد كه به داخل آيى . | |||||||||||
| |
| | #48 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | پيرى ، از مريدان خود پرسيد: هيچ كارى و اثرى از شما سر زده است كه سودى براى ديگرى داشته باشد؟ يكى گفت : من امير بودم . گدايى به در خانه من آمد. چيزى خواست . من جامه خود و انگشتر ملوكانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درويشان پيوستم . ديگرى گفت : از جايى مى گذشتم . يكى را گرفته بودند و مى خواستند كه دستش را ببرند. من دست خود فدا كردم و اينك يك دست ندارم . پير گفت : شما آنچه كرديد در حق دو شخص معين كرديد. مؤ من چون آفتاب و مهتاب است كه منفعت او به همگان مى رسد و كسى از او بى نصيب نيست . آيا چنين منفعتى از شما به خلق خدا رسيده است ؟ | |||||||||||
| |
| | #49 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله !گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟ پيامبر (ص ) فرمود: آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى . مرد حبشى از نزد پيامبر (ص )رفت . مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت : يا رسول الله !آن هنگام كه معصيت مى كردم ، خداوند، مرا مى ديد؟ پيامبر (ص ) فرمود: آرى ، مى ديد مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى پوشاند؛ چه كنم با شرم آن ؟ در دم نعره اى زد و جان بداد . | |||||||||||
| |
| | #50 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | خواجه عبدالكريم كه خادم خاص شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت : روزى ، كسى از من خواست تا از حكايت هاى شيخ چيزى براى او بنويسم . مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت : تو را شيخ مى خواند . رفتم . چون نزد شيخ رسيدم ، گفت : عبدالكريم !در چه كارى ؟ گفتم : درويشى ، چند حكايت از حكايت هاى شيخ خواست . در كار نوشتن آن حكايات بودم . شيخ گفت : اى عبدالكريم !حكايت نويس مباش ؛ چنان باش كه از تو حكايت كنند. | |||||||||||
| |
| برچسب ها |
| كوتاه , داستانهاي |
| ابزارهای موضوع | |
| |
تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد