كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور
| |
اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعهي بخشهای عمومی است: روزى ، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت اى شيخ !آمده ام تا از اسرار حق ، چيزى به من بياموزى . شيخ گفت : بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت ، شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بكردند و ...
| ثبت نام | پست جدید | All Albums | Blogs | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| | ||||||||
| اطلاعيههاي سايت |
|
| LinkBack | ابزارهای موضوع |
| | #51 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | روزى ، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت اى شيخ !آمده ام تا از اسرار حق ، چيزى به من بياموزى . شيخ گفت : بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت ، شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بكردند و سر آن محكم ببستند . ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت :اى شيخ آنچه ديروز وعده كردى ، امروز به جاى آرى . شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت : مبادا كه سر اين حقه باز كنى . مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت : آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است ؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند . چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت . مرد، پيش شيخ آمد و گفت : اى شيخ !من از تو سر خداى تعالى خواستم ، تو موشى به من دادى ؟! شيخ گفت : اى درويش !ما موشى در حقه به تو داديم ، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم ؟ | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #52 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | ابوسعيد را گفتند: كسى را مى شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى رود . شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند. گفتند: فلان كس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد. گفتند: فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود . گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. اين چنين چيزها، چندان مهم و قيمتى نيست . مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد. | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #53 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | شيخ ابوسعيد، يكبار به طوس رسيد، مردمان از شيخ خواستند كه بر منبر رود و وعظ گويد . شيخ پذيرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مى آمدند و در جايى مى نشستند .چون شيخ بر منبر شد، كسى قرآن خواند. جمعيت ، همچنان ازدحام مى كردند تا آن كه ديگر جايى براى نشستن نبود. شيخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن . كسى برخاست و فرياد برآورد: خدايش بيامرزد هر كسى را كه از جاى خود برخيزد و يك گام فراتر آيد . شيخ چون اين بشنيد، گفت : و صلى الله على محمد و آله اجمعين . و از منبر فرود آمد . گفتند: يا شيخ !جمعيت از دور و نزديك آمده اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترك منبر مى گويى ؟ گفت : هر چه ما مى خواستيم كه بگوييم و آنچه پيامبران گفتند، همه را آن مرد به صداى بلند گفت . مگر جز اين است كه همه كتب آسمانى و رسالت پيامبران و سخن واعظان ، براى اين است كه مردم ، يك گام پيش نهند؟ آن روز، بيش از اين نگفت . | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #54 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | شيخ ابوسعيد ابوالخير، با مريدان از جايى مى گذشت . چاه خانه اى را تخليه مى كردند . كارگران با مشك و خيك ، نجاسات را از اعماق چاه بيرون مى كشيدند و در گوشه اى مى ريختند . شاگردان شيخ ، خود را كنار مى كشيدند و لباس خود را جمع مى كردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مى گريختند . ابوسعيد، آنان را صدا زد و گفت : بايستيد تا بگويم اين نجاسات ، به زبان حال ، با ما چه مى گويند . مى گويند: ما همان طعام هاى خوشبو و خوش طعميم كه شما ديروز، ما را به قيمت هاى گزاف مى خريديد و از بهر ما جان و مال خود را نثار مى كرديد و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مى كرديد. ما را كه طعام هايى خوش طعم و بو بوديم ، به خانه هايتان آورديد و به يك شب كه با شما هم صحبت و هم نشين شديم ، به رنگ و بوى شما در آمديم . حال از ما مى گريزيد؟!بر ما است كه از شما بگريزيم . | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #55 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | گويند: كافرى از ابراهيم (ع ) طعام خواست . ابراهيم گفت : اگر مسلمان شوى ، تو را مهمان كنم و طعام دهم . كافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد كه اى ابراهيم !ما هفتاد سال است كه اين كافر را روزى مى دهيم و اگر تو يك شب ، او را غذا مى دادى و از دين او نمى پرسيدى ، چه مى شد؟ ابراهيم در پى آن كافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . كافر گفت : چه شد كه از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برايم سفره گستردى ؟ ابراهيم (ع ) ماجرا را بازگفت . كافر گفت : اگر خداى تو چنين كريم و مهربان است ، پس دين خود را بر من عرضه كن تا ايمان بياورم و مسلمان شوم . | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #56 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | دزدى به خانه احمد خضرويه رفت و بسيار بگشت ، اما چيزى نيافت كه قابل دزدى باشد . خواست كه نوميد بازگردد كه ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت :اى جوان !سطل را بردار و از چاه ، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چيزى از راه رسيد، به تو بدهم ؛ مباد كه تو از اين خانه با دستان خالى بيرون روى !دزد جوان ، آبى از چاه بيرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند. روز شد . كسى در خانه احمد را زد . داخل آمد و 150 دينار نزد شيخ گذاشت و گفت اين هديه ، به جناب شيخ است . احمد رو به دزد كرد و گفت : دينارها را بردار و برو؛ اين پاداش يك شبى است كه در آن نماز خواندى . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضايش افتاد. گريان به شيخ نزديك تر شد و گفت : تاكنون به راه خطا مى رفتم . يك شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم ، خداوند مرا اين چنين اكرام كرد و بى نياز ساخت . مرا بپذير تا نزد تو باشم و راه صواب را بياموزم . كيسه زر را برگرداند و از مريدان شيخ احمد گشت . | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #57 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | حبيب عجمى از عارفان نخست اسلامى است . در عرفان و تصوف ، مقامى بلند دارد و در درس حسن بصرى حاضر مى شد . به گفته عطار نيشابورى در كتاب تذكرة الاولياء: روزى حبيب عجمى ، پوستين خود را در بيرون خانه در آورد و كنارى گذاشت و داخل خانه شد تا وضويى بسازد . در خانه بود كه حسن بصرى به در خانه او رسيد . پوستين حبيب را ديد و شناخت . از بيم آن كه مبادا جامه پوستين حبيب را ببرند، ايستاد و منتظر شد تا حبيب از خانه بيرون آيد . حبيب از خانه بيرون آمد و حسن بصرى را ديد كه بر در سراى او ايستاده است . سلام كرد . حسن پاسخ گفت . حبيب پرسيد: چرا اين جا ايستاده اى ؟ حسن گفت : اين پوستين را به اعتماد چه كسى اين جا گذاشته اى و رفته اى ؟ حبيب گفت : به اعتماد خدايى كه گذر تو را به اين جا انداخت تا بايستى و پوستين مرا مواظبت كنى . | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #58 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | اگر انسان در طول زندگى خود، صدها دوست بيابد و بهترين دوستان و ياران را داشته باشد، هيچ يك جاى دوستان دوران كودكى را نمى گيرد . دوستى هاى كودكانه و رفيقان آن ايام ، هميشه در خاطر انسان باقى مى مانند و ياد و خاطره آنان ، نشاط آفرين و شادى بخش است . يوسف (ع ) آن گاه كه به فرمانروايى مصر رسيد و بر مسند حكومت و نبوت تكيه زد، روزى يكى از دوستان قديمى و دوران كودكى اش را كه از راه دور آمده بود، ديد و بسى خوشحال شد . آن دوست ، يوسف را به ياد كنعان و آن روزهاى مهر و مهربانى مى انداخت . سال ها بود كه همديگر را نديده بودند . يار ديرين ، شنيده بود كه يوسف به فرمانروايى مصر رسيده است . او نيز براى تجديد خاطرات و ديدار دوست خوبش ، راهى مصر شد . يوسف ، او را در كنار خود نشاند و با او مهربانى ها كرد . او نيز آنچه از دوستى و محبت در دل داشت ، نثار يوسف كرد و گفت : از راهى دور آمده ام و شكر خدا را كه توفيق يافتم و تو را ديدم . يوسف از آن روزها مى گفت و او درباره حوادث زندگى يوسف مى پرسيد . از ماجراى برادرانش ، دوران بردگى اش ، سال هايى كه در زندان بود و رويدادهايى كه منجر به حكومت يوسف بر مصر شد و ... پس از چندى گفت و گو و احوالپرسى ، يوسف (ع ) به دوست ديرينش روى كرد و گفت : اكنون كه پس از سال ها نزد من آمده اى و راهى دراز را تا اينجا پيموده اى ، بگو آيا براى من هديه اى نيز آورده اى ؟ دوست قديمى ، شرمنده و خجل سر خود را پايين انداخت .درنگى كرد .سپس سر برداشت و گفت : از آن هنگام كه عزم ديدارت را كردم ، در همين انديشه بودم كه تو را چه آورم كه در خور تو باشد. هر چه بيش تر فكر مى كردم ، كم تر چيزى را مى يافتم كه سزاوار تو باشد . مى دانستم كه از مال دنيا بى نيازى و رغبتى به عطاياى دنيوى ندارى . همين سان در انديشه بودم كه ناگاه دانستم كه چه بايد بياورم . اين جملات شوق انگيز را گفت و دست در كيسه اى كرد كه همراهش بود. از ميان آن كيسه ، آيينه اى را بيرون كشيد و با دو دست خود، آن را به يوسف تقديم كرد . در همان حال افزود: پيش خود گفتم تو را جز تو لايق نيست . پس آيينه اى آوردم تا در خود بنگرى و جمال و جلالى را كه خداوند عطايت كرده ، ببينى . اين آينه ، تو را به تو مى نماياند و اين بهترين هديه به تو است ؛ زيرا ديدن روى تو، ارزنده ترين ارمغان است و آينه ، روى تو را به تو مى نماياند . تا ببينى روى خـوب خود در آن................اى تو چون خورشيد، شمع آسمان آينه .. آوردمت .. اى ..روشنى................تا چو بينى روى خود، يادم كنى | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #59 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | گويند شغالى ، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خويش را آراست و به ميان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها زدند . شغال از ميان آنان گريخت و به جمع همجنسان خود بازگشت ؛ اما گروه شغالان نيز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مى گرداندند . شغالى نرمخوى و جهانديده ، نزد شغال خودخواه و فريبكار آمد و گفت : اگر به آنچه بودى و داشتى ، قناعت مى كردى ، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مى آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مى انگيختى . آن باش كه هستى و خويشتن را بهتر و زيباتر و مطبوع تر از آنچه هستى ، نشان مده كه به اندازه بود، بايد نمود. | |||||||||||
| |
| The Following 3 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| | #60 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى گفت : من در همه عمر، خدا را نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ام . اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس * چرا ما را كيفرى و عذابى نمى رسد!؟ در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت : خداوند، مى فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود نمى دانى !آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكرده ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ايم ؟ عذابى بزرگ تر و سهمگين تر از اين مى خواهى ؟ نيست در عالم ز هجران تلخ *تر..................هر چه خواهى كن و ليكن آن مكن | |||||||||||
| |
| The Following 4 Users Say Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007),
panda_419 (Wednesday 14 November 2007),
sk1382 (Wednesday 14 November 2007),
يه دوست (Sunday 25 November 2007)
|
| برچسب ها |
| كوتاه , داستانهاي |
| ابزارهای موضوع | |
| |
تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد