كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور
| |
اين يك بخش از موضوع . . : : \ داستانهاي كوتاه / : : . . است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعهي بخشهای عمومی است: جقدر داستانهات اموزنده و زيباست...
| ثبت نام | پست جدید | All Albums | Blogs | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| | ||||||||
| اطلاعيههاي سايت |
|
| LinkBack | ابزارهای موضوع |
| | #61 | |||||||||||
| مدير سابق بخش دانشجويان و بخش ادبيات ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: July 5th, 2006 محل سکونت: خرابات
نوشته ها: 943
سطح دانش: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 65 / 657 Thanks: 212
Thanked 458 Times in 334 Posts
قدرت اعتبار: 4 | جقدر داستانهات اموزنده و زيباست
__________________ . . . . . تاریخچه قوانین مکانیک به بزرگانی همچون ارشمیدس ، گالیله ،کپلر و نیوتن بازمی گردد که هیچ رشته ایی چنین تاریخ پر افتخاری نداشته و نخواهد داشت و به تعبیر لئوناردو داوینچی ؛ مکانیک ، بهشت ریاضیات است ---------------------------------------------------------- همیشه دو درس را در زندگی خود به یاد داشته باشید 1- جسارت در بیان عقیده 2- جرأت در پذیرش اشتباه | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to sk1382 For This Useful Post: | Barat (Thursday 29 November 2007)
|
| | #62 | ||
| عضو جديد ![]() ![]() ![]() ![]() | واقعا دست همتون درد نکنه | ||
| |
| | #63 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | به سرعت وضو ساخت و راهى مسجد شد . اگر امروز به نماز جماعت صبح نرسد، نخستين بار است كه نمازى در مسجد، از او فوت شده است . هميشه پيش از اذان صبح راه مى افتاد و چون به مسجد مى رسيد، آن قدر نمازهاى مستحبى مى خواند تا مردم يك يك حاضر شوند ونماز جماعت برپا گردد . اما امروز، دير كرده است . شتابان از خانه بيرون زد. كوچه ها را يكى پس از ديگرى ، پشت سر مى گذاشت .نمى داند آيا به جماعت مى رسد يا نه ؛ اما سعى خود را مى كند و يك لحظه از شتاب و سعى خود نمى كاهد. بالاخره به كوچه مسجد مى رسد. از دور مسجد نمايان است ؛ اما دريغا كه مردم نه در حال داخل شدن به مسجد، كه در حال بيرون آمدن اند . دريغ و حسرت ، بر جانش چنگ مى زنند و آب در چشمانش جمع مى شود. پيش * خود مى گويد: خوشا به حال اين مردم كه امروز، نماز صبح خود را به پيامبر (ص ) اقتدا كردند و واى بر من كه از اين فيض بزرگ محروم شدم . يك لحظه ترديد مى كند: شايد اينان براى كارى ديگر بيرون مى آيند!شايد هنوز نماز جماعت برقرار است !شايد پيامبر (ص ) هنوز سلام نماز را نداده است . پيش تر مى رود. جلو مردى را كه از مسجد بيرون مى آيد، مى گيرد و مى پرسد: آيا نماز، تمام شده است ؟ مرد نمازگزار به علامت تاءييد، سر خود را پايين مى آورد . آهى سرد از سينه بيرون مى دهد . آه او چنان بود كه گويى همه خاندان و دارايى اش را يكجا از دست داده است . در ميان نمازگزارانى كه شاهد اين گفت و گو بودند، مردى قدم به پيش * مى گذارد و به او كه همچنان در حال تاءسف و تحسر بود، مى گويد: من از جمله كسانى هستم كه نمازم را پشت سر پيامبر (ص ) اقامه كردم و بابت اين توفيق خداى را سپاس گزارم . آيا حاضرى ثواب اين نماز را كه در اين صبح با پيامبر (ص ) گزاردم به تو دهم و در عوض ، تو پاداش فضيلت اين آهى را كه الان كشيدى به من دهى ؟ پذيرفت و به اين معامله تن داد؛ اما همچنان غمگين بود و نمى دانست كه بر فوت كدام ثواب ، حسرت خورد: حسرت نمازى كه از دست داده است يا آهى كه آن را فروخت و با آن ، ثواب نماز جماعت صبح را خريد؟ به خانه برگشت و روز را در همين انديشه گذراند. شب كه تن خويش را به بستر خواب سپرد، در عالم رؤ يا ديد كه كسى به او مى گويد: نماز را از تو پذيرفتم و آه را از او . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007)
|
| | #64 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | مورچه اى بر صفحه كاغذى مى رفت . از نقش ها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد . آيا اين نقش ها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است ؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت . مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان ديگر رفت و گفت : مرا حقيقت آشكار شد . گفتند: كدام حقيقت ؟ گفت : بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است . ما چون سر به زير داريم ، فقط صفحه مى بينيم ؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم ، قلمى روان خواهيم ديد كه مى چرخد و نقش و نگار مى آفريند . در ميان مورچگان ، يكى خنديد . سبب را پرسيدند . گفت : اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم ؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات ، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مى چرخاند و به هر سوى مى گرداند . انصاف بده كه كشف من ، عظيم تر و شگفت تر است . همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند. چه ، تاكنون مى پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقش ها، نه كاغذ و نه قلم است ؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرى اند . اين بار، مورى ديگر گريست . موران ، سبب گريه اش را پرسيدند . گفت : عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مى زند نه كاغذ . اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است ، نه امير . ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مى گرداند، به واقع امير است ، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران ، كى به اميرى مى رسند كه او را امير نيست | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007)
|
| | #65 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | شاه شجاع كرمانى از بزرگان اهل معرفت در قرن سوم بود . علت شهرت او به شاه آن بود كه پدرش از اميران كرمان بود . درگذشت وى به سال 270ه .ق اتفاق افتاد . نقل است كه چهل سال نخفت . شبى بعد از چهل سال بخفت . خداى جل جلاله را در خواب ديد، گفت : بار خدايا، من تو را در بيدارى مى جستم ، در خواب يافتم . فرمود كه اى فلان !ما را در خواب به بركت آن بيدارى ها يافتى . اگر آن بيدارى ها نبود، چنين خوابى نمى ديدى . بعد از آن هر جا كه مى رفت ، بالشى مى نهاد و مى خفت و مى گفت : اميد است كه يك بار ديگر، چنان خوابى ببينم . عاشق خواب شده بود و مى گفت : يك ذره از آن خواب ، به بيدارى همه عالم ندهم . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Monday 17 December 2007)
|
| | #66 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | معروف بن فيروز كرخى ، مشهور به معروف كرخى ، از زاهدان و صوفيان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله كرخ بغداد بود و به دست امام هشتم ، على بن موسى الرضا(ع ) توبه كرد و به مقامات بالاى عرفانى رسيد .به نيكوكارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در سال 200 هجرى قمرى درگذشت . نقل است كه روزى با جمعى مى رفت . جماعتى از جوانان فاسد و گنه كار را ديدند . وقتى به لب دجله رسيدند، ياران گفتند يا شيخ دعا كن تا خداوند اين جوانان را كه در فساد غرق اند، در دجله غرق كند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد . معروف كرخى گفت : دست هاى خود را بالا بريد تا دعا كنم و آمين گوييد . ياران دست هاى خود را بالا بردند تا دعاى شيخ را عليه آن جوانان تبه كار، آمين گويند . شيخ گفت : الهى !چنان كه اين جوانان را در اين جهان ، عيش و خوشى دادى ، در آن جهان نيز در عيش و خوشى در آر. اصحاب حيرت كردند و گفتند: يا شيخ !اين چه دعايى است كه مى كنى ؛ ما سر آن را ندانيم . گفت : بايستيد تا بر شما آشكار شود. چون گذر جوانان بزه كار بر شيخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جام هاى شراب را شكستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمين نهادند . سپس بر جمله آنان گريه غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه كردند. شيخ رو به اصحاب كرد و گفت : دعاى من در حق آنان ، مستجاب شد . اگر بر همين توبه از دنيا روند، عيش آن جهانى آنان ، تاءمين است و تضمين . آيا اين بهتر از آن نبود كه شما مى خواستيد؟ | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007)
|
| | #67 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | سرى سقطى ، صوفى و عارف مشهور بغداد است . نود و هشت سال عمر كرد و در سال 251 ه .ق درگذشت . در طريقت او، محبت و شوق بسيار مهم و كارساز است . جنيد بغدادى ، عارف نامدار اسلامى و خواهر زاده او، وصيت كرده بود كه او را در قبر سرى سقطى دفن كنند. نقل است كه يك بار، يعقوب عليه السلام را به خواب ديد . گفت : اى پيغمبر خدا!اين چه شور است كه از بهر يوسف در جهان انداخته اى ؟ چون تو را محبت به خدا، كامل است ، حديث يوسف را از ياد ببر. ندايى به درون او رسيد كه باش تا بنگرى . و جمال يوسف (ع ) را به او نماياندند . نعره اى زد و بى هوش افتاد . سيزده شبانروز بى عقل افتاده بود و چون به عقل باز آمد، گفتند: اين جزاى آن كس است كه عاشقان را ملامت كند . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 18 December 2007)
|
| | #68 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | گفت : سى سال است كه استغفار مى كنم از گناه يك شكر گفتن . گفتند: چرا؟ گفت : روزى مرا خبر دادند كه بازار بغداد سوخت ، اما دكان تو در آن بازار، سالم ماند و از آتش ، گزندى نديد. همان دم گفتم : الحمدلله . ناگاه به خود آمدم و خجلت بردم ، از شرم آن كه خود را بهتر از برادرانم در بازار بغداد، شمردم و مصيبت آنان را در نظر نگرفتم . اين الحمدلله در آن وقت ، يعنى مرا با سود و زيان برادران دينى ام ، كارى نيست . همين كه مال من از آسيب آتش ، در امان مانده است ، كافى است !پس بر آن شكر بى جا، سى سال طلب مغفرت مى كنم ! | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 22 January 2008)
|
| | #69 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | ابو زكريا يحيى بن معاذ،واعظ و زاهد نامدار، در بلخ زيست و به سال 258 ه .ق در نيشابور درگذشت . بيش تر بر مسلك اميد بود تا طريقت بيم . در وعظ و منبر، بيانى مؤ ثر و نافذ داشت و سخنش ، بسيارى از مردم را به راه صواب كشاند. برخى گفته اند: خداوند، دو يحيى داشت : يكى از انبيا و يكى از اوليا . يحيى ، برادرى داشت كه براى عبادت و اعتكاف به مكه رفته بود، از مكه نامه اى براى يحيى نوشت ؛ بدين شرح : برادر!من ، سه آرزو داشتم كه از آن ها، دو تا اجابت شده و يكى مانده است : نخست اين كه از خداوند، خواسته بودم كه مرگ مرا در مكانى مقدس قرار دهد و اكنون در مكه هستم و مى مانم تا بميرم . دوم آن كه هميشه از خدا مى خواستم كه كنيزى شايسته نصيب من كند تا وسايل عبادت مرا فراهم سازد و به من در اين راه ، خدمت كند . اكنون به چنين كنيزى دست يافته ام و او مرا در اين راه ، بسيار كمك و خدمت مى كنم . آرزوى سوم آن است كه پيش از مرگ ، تو را ببينم . اميدم آن است كه به اين آرزو نيز برسم . يحيى در پاسخ برادر، نوشت : نوشته بودى كه آرزو دارى در بهترين مكان باشى و در همان جا، دعوت حق را لبيك گويى . تو بهترين خلق خدا شو، در هر جا كه مى خواهى باش و هر جا كه خواهى ، مرگ را به استقبال برو . مكان به انسان عزيز مى شود، نه انسان به مكان . نيز گفته بودى كه تو را خادمى است كه آرزوى آن را داشتى . اگر تو را فتوت و جوانمردى بود، خادم حق را خادم خود نمى كردى و از خدمت حق باز نمى داشتى . جوانمردان ، آرزو مى كنند كه خادم باشند، نه آن كه ديگران خادم آنان باشند . بنده ، بايد بندگى كند، نه رئيسى . اما آرزوى سوم تو اين بود كه مرا ببينى . اگر تو را از خداى عزوجل خبرى بود، از من تو را ياد نمى آمد . آن جا كه تو هستى ، مقام ابراهيم است ؛ يعنى جايى است كه پدر، پسر را به مسلخ برد تا سر ببرد؛ تو آرزوى برادر مى كنى ؟!اگر آن جا خدا را يافتى ، من به چه كار تو مى آيم ، و اگر نيافتى ، از من تو را چه سود؟ و السلام . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 22 January 2008)
|
| | #70 | |||||||||||
| ناظم سايت و مدير بخش گالري تصاوير و بخش IT ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 5,125
سطح دانش: 52 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 510 / 1276 Thanks: 121
Thanked 1,292 Times in 1,034 Posts
قدرت اعتبار: 9 | ابوحنيفه از عالمان بزرگ و نامى اهل سنت است و يكى از چهار امام آنان . در سال 80 هجرى به دنيا آمد و هفتاد سال بعد، يعنى در سال 150 هجرى درگذشت . وى مؤ سس مذهب حنفى ، يكى از مذاهب چهارگانه اهل سنت در فقه است . نوشته اند: روزى از جايى مى گذشت . كودكى را ديد كه پا در گل فرو كرده و ايستاده است . ابو حنيفه به آن كودك گفت : مراقب باش كه در گل فرود نيايى و نيفتى . كودك گفت : افتادن من چندان مهم نيست ، كه اگر بيفتم ، فقط خوود را گلى و خاك آلود خواهم كرد . اما تو خود را نگه دار كه اگر پاى تو بلغزد و بيفتى ، مسلمانان نيز بلغزند و بيفتند و گناه همه بر تو است . ابوحنيفه از زيركى آن كودك به شگفت آمد و بگريست . | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Barat For This Useful Post: | jungle_boy (Tuesday 22 January 2008)
|
| برچسب ها |
| كوتاه , داستانهاي |
| ابزارهای موضوع | |
| |
تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد