كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور

فروشگاه سايت

تبليغات

آخرين ارسالي‌هاي بخش ادبيات

اطلاعات لطفاً

اين يك بخش از موضوع اطلاعات لطفاً است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعه‌ي بخشهای عمومی است: وقتی خيلی کوچک بودم اولين خانواده ای که در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمی و گوشی سياه و براق تلفن که به ديوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولی هر وقت که مادرم با ...

 

بازگشت   انجمن های آموزشی پارس > بخشهای عمومی > بخش ادبيات


اطلاعيه‌هاي سايت

 

لطفاً پيش از فعاليت در سايت، قوانين سايت را مطالعه نماييد

كليه‌ي كاربراني كه توانايي مديريت هر يك از بخش‌هاي سايت را دارند، با كليك روي اين لينك به مديريت سايت اطلاع دهند


پاسخ

 

LinkBack ابزارهای موضوع
قدیمی Monday 21 January 2008, 11:20 PM   #1
عضو جديد
 
goleroze آواتار ها
 

تاریخ عضویت: November 16th, 2006
نوشته ها: 3

سطح دانش: 1 [♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 0 / 2
قابليت: 1 / 20
ميزان تجربه: 10%

Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
قدرت اعتبار: 0 goleroze is on a distinguished road
Wink اطلاعات لطفاً


وقتی خيلی کوچک بودم اولين خانواده ای که در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمی و گوشی سياه و براق تلفن که به ديوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف ميزد می ایستادم و گوش ميکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادويی زندگی می کند که همه چيز را می داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پيدا میکرد .
بار اولی که با اين موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاری پدرم بازی ميکردم که با چکش کوبيدم روی انگشتم.
دستم خيلی درد گرفته بود ولی انگار گريه کردن فايده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداريم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همين طور که ميمکيدمش دور خانه راه می رفتم . تا اينکه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و يک چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدايی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا يکی بود که حرف هايم را بشنود ، اشکهايم سرازير شد .
پرسيد مامانت خانه نيست ؟
گفتم که هيچکس خانه نيست .
پرسيد خونريزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبيدم روی انگشتم و حالا خيلی درد دارم .
پرسيد : دستت به جا يخی ميرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو يک تکه يخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
يک روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدايی که ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسيدم تعمير را چطور می نويسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسيدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای رياضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که بايد به قناريم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهايی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گويند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زيبا که خيلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اينست که به يک مشت پر در گوشه قفس تبديل میشوند ؟
فکر ميکنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون که گفت : عزيزم ، هميشه به خاطر داشته باش که دنيای ديگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتيم . دلم خيلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی ديوار بود و من حتی به فکرم هم نميرسيد که تلفن زیبای خانه جديدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگير می شدم ، يادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنيت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نيرویش را صرف يک پسر بچه ميکرد .
***
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک ميکردم ، هواپيمايمان در وسط راه جايی نزديک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگويید تعمير را چگونه می نويسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنيدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خنديدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برايم مهم بودی ؟
گفت : تو هم ميدانی تماسهايت چقدر برايم مهم بود ؟ هيچوقت بچه ای نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم .
به او گفتم که در اين مدت چقدر به فکرش بودم . پرسيدم آيا می توانم هر بار که به اينجا می آيم با او تماس بگيرم .
گفت : لطفآ اين کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .
***
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
يک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .
پرسيد : دوستش هستيد ؟
گفتم : بله يک دوست بسيار قديمی .
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نيمه وقت کار می کرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يک ماه پيش درگذشت .
قبل از اينکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنيد ، ماری برای شما پيغامی گذاشته ، يادداشتش کرد که اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش .
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنيای ديگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .
View goleroze's Photo Album goleroze آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قدیمی Monday 21 January 2008, 11:41 PM   #2
کاربر طلایی
 
Ako25 آواتار ها
 

تاریخ عضویت: May 15th, 2006
نوشته ها: 6,514

سطح دانش: 56 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه در سایت: 832 / 1386
قابليت: 2171 / 12738
ميزان تجربه: 47%

Thanks: 6,186
Thanked 4,623 Times in 3,090 Posts
قدرت اعتبار: 10 Ako25 is on a distinguished road
پیش فرض پاسخ : اطلاعات لطفاً

این واقعی بود
__________________
هرگاه گرفتار شدی شکیبا باش

امام علی (ع)

View Ako25's Photo Album Ako25 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
لطفاً , اطلاعات

ابزارهای موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه

موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
پشتیبان*گیری از اطلاعات در لینوکس jamshid لینوکس 0 Tuesday 15 January 2008 10:54 AM
هارد دیسک momeni مقايسه‌ي قطعات سخت‌افزاري 0 Wednesday 19 September 2007 10:31 AM
نگاهي فني به Vpn king-cmpu بخش Internet 0 Thursday 12 April 2007 01:51 AM
معرفی مهندسی فناوری اطلاعات و ارتباطات sassanp3006 فناوری اطلاعات (IT) 0 Saturday 3 March 2007 10:58 AM
پشتیبان*گیری از اطلاعات در لینوکس atn_1366 مباحث لینوکس (Linux) 0 Wednesday 23 August 2006 02:25 AM


اکنون ساعت 04:10 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin
Copyright ©2000 - 2009, Jelsoft Enterprises Ltd.

Skin developed by: ParsDVB


نقل مطالب سايت با ذکر منبع (http://drdvb.com) و نام نويسنده مجاز است. مسئوليت پستها بر عهده نويسنده آن است و سايت parsdvb به هيچ عنوان در قبال نوشته‌های ديگران مسئوليتی ندارد.
 

تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد

website monitoring service check web page

    

100
Search 2

parsdvb satdw skynet skynet جدید skystar3 tps.bin vplug vplug جدید vpnمجانی zeeaflam آموزش لب گرفتن استارست اموزش لب گرفتن انتخاب رشته مجازي ترانه ی مادری ثبت نام فيات ثبت نام فیات حسین استیری دانلود نرم افزار ویروس ساز دانلود ويروس ساز رضایا ساسي مانكن ساسی مانکن سریال ترانه ی مادری عکس دختر عکس لب عکس لب گرفتن فركانس شبكه هاي استاني فركانس ماهواره فرکانس فرکانس شبکه های استانی فرکانس ماهواره فرکانسهای ماهواره فيات فيات سينا فیات فیات سینا لب لب گرفتن مجله تپش منصور حیدری مولتی ویژن همسر خسرو شكيبايي همسر خسرو شکیبایی پخش افتتاحیه المپیک پخش المپیک پخش زنده ماهواره پوریا شکیبایی کانالهای پخش المپیک یاسر محمودی ... powered by Search 2
Google
جستجو در گوگل جستجو درانجمنهای آموزشی پارس