كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور
| |
اين يك بخش از موضوع توصیف مرگ از زبان آنهایی که مردند و زنده شدند است كه در انجمن بخش ادبيات مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعهي بخشهای عمومی است: اين تايپيك اختصاص دارد به خاطرات كساني كه لحظاتي را در مرگ بوده اند و مرگ حقيقي را تجربه كردند و در اثر يك سري از اتفاقات دوباره به اين دنيا برگشتند ، تمامي مطالب اين تايپيك بر گرفته از مجله روزهاي زندگي است . لقمه اول صبحانه را كه ...
| ثبت نام | پست جدید | All Albums | Blogs | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| | ||||||||
| اطلاعيههاي سايت |
|
| LinkBack | ابزارهای موضوع |
| | #1 | |||||||||||
| مدير ميکس و مونتاژو بخش اخبار ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: April 20th, 2006
نوشته ها: 723
سطح دانش: 24 [ ]سابقه در سایت: 58 / 584 Thanks: 2,857
Thanked 1,295 Times in 537 Posts
قدرت اعتبار: 4 |
![]() اين تايپيك اختصاص دارد به خاطرات كساني كه لحظاتي را در مرگ بوده اند و مرگ حقيقي را تجربه كردند و در اثر يك سري از اتفاقات دوباره به اين دنيا برگشتند ، تمامي مطالب اين تايپيك بر گرفته از مجله روزهاي زندگي است . لقمه اول صبحانه را كه در دهان گذاشتم ، مادرم مثل چهار ماه قبل حرفش را تكرار كرد : _ بهنام خودت ميدوني كه پدر خدا بيامرزت از يك ماه قبل از مرگش - انگار كه بهش الهام شده بود سفر آخرت رو بايد بره - با همه حسابش را صاف كرد . آقا جبار ميوه فروش سر چهار راه در مجلس هفتم پدرت ميگفت ، آقاي قومي يك هفته قبل از مرگش آمد توي مغازه و يك تراول صد هزار توماني به من داد و گفت ، آقا جبار من نزديك سي سال هر وقت خواستم ازت ميوه بخرم ، اول يك دونه اش را چشيدم ، يك دانه گيلاس ، يك حبه انگور ، يك عدد خيار يا سيب و يا توت و ... خلاصه هر مرتبه يه ناخنك زدم و بعد خريد كردم ، اين پول را بابت همه ناخنكهايي كه زدم از من بپذير و حلالم كن تا مديونت نباشم . آقا جبار ميگفت هر قدر من گفتم راضي هستم قبول نكرد تا پول رو گرفتم .... حرف مادر را قطع كردم و گفتم : " چشم مادر ... ميرم و محمد حسين رو راضي ميكنم ... " مادر سكوت كرد ، اما ميدانستم ول كن نيست . قضيه مربوط ميشد به قولي كه پدرم به سرايدار هميشگي خانه هاي نوسازش داده بود . محمد حسين تقريبا از 20 سال قبل كارگر پدرم بود . پدرم بساز و بفروش بود و از همان سالها كه به آپارتمان سازي روي آورد ، از محمد حسين و زن و بچه هايش به عنوان سرايدار هميشگي آپارتمانهاي مختلف استفاده ميكرد . اين مرد روستايي آنقدر پاك و صادق بود كه پدر ول كن اش نبود . تا اينكه حدود دو ماه قبل از مرگش به سرايدارش ميگويد : « محمد حسين اين آخرين آپارتمان من و آخرين سرايداري تو هست ... انشاءالله همين روزها ميريم محضر و همين واحد طبقه اول رو كه داخلش نشستي به نامت ميكنم » پدر پاي حرفش ايستاد و چند مرتبه به او گفته بود : « بلند شو بريم محضر » اما محمد حسين آنقدر نجيب بود كه هر بار ميگفت انشاءالله فردا. بعد از مرگ پدرم به مادرم گفت كه « ميترسيدم كه آقا فكر كنه منتظر مرگش هستم و روم نميشد باهاش برم » واين گونه بود كه درست دو ساعت قبل از 10صبح روز 14آذر كه قرار بود سرايدارش را به محضر ببرد نفس آخر را كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد . پس از مرگ پدر و از فرداي مراسم چهلم ، مادر هر روز ميگفت : " روح پدرت ناراحته ، برو اين سند را به اسم محمد حسين بزن " من هم واقعا قصد اين كار را داشتم ، اما صعود ناگهاني قيمت خانه ديو طمع را در وجودم بيدار كرد تا به خود بگويم : " واسه چي يك واحد 95 متري را در شميران به نامش بكنم ؟ پدرم قول يك خونه رو به محمد حسين داده ، منم يك خونه كوچك در جنوب شهر برايش ميخرم .... " اين تصميم را به مادرم هم نگفتم ، اما او كه احساس كرده بود فكري در سر دارم ، هر روز به من ميگفت و ميگفت تا بالاخره در روزه هيجده فروردين به سراغ محمد حسين رفتم . او مشغول آب دادن به باغچه بود . وقتي به او گفتم برويم به محضر خيلي خوشحال شد ، اما وقتي فهميد قرار است سند طبقه چهارم يك آپارتمان هفتاد متري و كلنگي را به نامش بزنم ، چشمانش پر از اشك شد و گفت : من كه چاره اي ندارم آقا مهدي ، اما واي به روزي كه قرار باشه جواب پس بدي ! از شنيدن اين حرف طوري عصباني شدم كه تصميم گرفتم كمي او را بترسانم ، لذا با عصبانيت گفتم : " دندان اسب پيشكشي را نميشمارند " و بدون اينكه پشت سرم را نگاه كنم پريدم اون طرف جوي آب و پا گذاشتم توي خيابان و... فرياد محمد حسين آخرين فريادي بود كه شنيدم : يك موتور كوبيد به بدنم و روي هوا پرواز كردم و با سر به جدول كنار خيابان خوردم ... روايت لحظات پس ازمرگ آنقدر سردم بود كه احساس كردم دارم منجمد ميشوم . اصلا متوجه نبودم كجا هستم و چه اتفاقي برايم افتاده است . به اطرافم كه نگاه ميكردم احساس كردم همه چيز دور سرم ميچرخد ، اما خوب كه دقت كردم ديدم دارم به طرف بالا حركت ميكنم ، آن هم باسرعتي غير قابل وصف ! تازه متوجه علت سرما شدم . درست حالت كسي را داشتم كه سوار بر موتور بوده و در حال حركت است ، اما به خاطر سرعت زياد دچار سرما شده و ... همينكه ياد موتور افتادم همه چيز برايم تداعي شد و صحنه تصادفم را ديدم ، دقيقا مانند روزهايي كه براي ديدن مسابقات فوتبال به ورزشگاه آزادي ميرفتم و برحسب اتفاق چهره خودم را در مانيتور بزرگ استاديوم ميديدم ; خودم را ديدم كه با موتور تصادف كردم و به جدول سيماني كنار خيابان خوردم و ... آن موقع بود كه مردنم را باور كردم و از روي استيصال زدم زير گريه و در همين لحظه خودم را در جايي ديدم كه هرگز مانندش را نديده بود : پشت سرم خالي خالي بود . يك فضاي وسيع و بيكران ، اما تهي از شي و موجود زنده . پيش رويم منطقه اي قرار داشت مانند يك مزرعه سرسبز كه خورشيد در فاصله نيم متري درختها قرار گرفته بود . خواستم جلو بروم و پا در آن منطقه بگذارم ، اما چيزي مانند يك ديوار شيشه اي - به وسعت تمام طول وعرض مكاني كه پيش رويم بود -مقابلم قرار داشت كه مانع رفتنم ميشد و ... ناگهان ديدم يك نقطه نوراني در آن سوي شيشه ظاهر شد و كم كم بزرگ شد و شكل گرفت . پدرم بود كه با ديدنش از خوشحالي فرياد زدم : " پدر كمكم كن ! " اما پدر در حالي كه لباسي به رنگ آسمان تنش بود ، از روي تاسف سر تكان داد و گفت : " بي معرفت مگه تو به من كمك كردي ... نگاه كن ! و سپس پايين پايم را نشان داد و محمد حسين را ديدم كه گويي فرزند خودش را از دست داده ، اشك ميريخت و بر سر ميكوبيد و ميگفت تقصير من بود ... منو ببخش .... سرم را كه بالا بردم ديگر پدرم را نديدم ، اما صدايش را شنيدم : " ديدي چيزي از مال دنيا با خودت نياوردي ! وقتي احساس كردم پدرم دارد ميرود خودم را به آن ديوار شيشه اي كوبيدم و ... روايت لحظات بعد از زنده شدن محمد حسين - بعدها ميگفت - " موقعي كه ديدم انگشتانت تكان خورد ، بي اختيار و بدون اينكه دليلش را بفهمم اشك ريختم و گفتم** ، دستت درد نكنه آقاي قومي .. خدا روحت را شاد كنه ... ! آري آنطور كه مردم گفتند و دكترها تشخيص دادند ،من نزديك به 25 دقيقه در مرگ كامل بودم و هيچ آثاري از حيات در وجود ديده نشده بود .اما خدا خواست كه عمرم به دنيا باشد ! مطمئنا لطف خدا به خاطر پدرم بود كه من كارش را نيمه رها كرده بودم و چون خدا نميخواست پدر مديون كسي باشد ، مرا به زندگي برگرداند ! من نيز بعد از آن اتفاق نگاهم به زندگي تغيير كرد و باورم شد كه در روز حساب و كتاب بايد به خيلي از كارها حساب پس داد . منبع/تماس با ارواح | |||||||||||
| |
| The Following 4 Users Say Thank You to Safi For This Useful Post: | Ako25 (Friday 25 July 2008),
amir66 (Friday 25 July 2008),
behnam_sr66 (Thursday 7 August 2008),
ProgReza (Friday 25 July 2008)
|
| | #2 | |||||||||||
| مدير ميکس و مونتاژو بخش اخبار ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: April 20th, 2006
نوشته ها: 723
سطح دانش: 24 [ ]سابقه در سایت: 58 / 584 Thanks: 2,857
Thanked 1,295 Times in 537 Posts
قدرت اعتبار: 4 | حدود دو سال قبل من و برادرم و پدر و پدر بزرگم و چند نفر از هم ولايتي هايمان ، تفنگ شكار به دست راهي منطقه شكارخيز پشت باغ پدر بزرگم شديم تا چند شكار بزنيم . مخصوصا كه زنهاي فاميلمان كه همگي در باغ پدر بزرگ جمع شده بودند ، اعلام كرده بودند كه ناهار بايد با گوشت شكار مردها تهيه شود ! به همين دليل ما جوانها براي اينكه كم نياوريم ، خيلي دلمان ميخواست شكار را ما بزنيم . به منطقه شكار خيز كه رسيديم بزرگترها از ما جدا شدند و من و برادرم و پسر دايي ام تنها شديم كه البته زنبوري نيز همراهمان بود . زنبوري سگ شكاري و با وفاي خانواده ما بود كه بر خلاف اسمش جثه اي بسيار بزرگ داشت و در حقيقت بيشتر شبيه به يك ببر بود تا زنبور ! و البته ما از بودن زنبوري در كنارمان خرسند بوديم ، چرا كه او يك سگ آموزش ديده مخصوص شكار بود ، به شكلي كه وقتي شكارچي يك هدف را ميديد كه دور از تيررس است ، كافي بود حيوان را به او نشان دهد وبگويد زنبوري برو ، و بقيه كار را خود سگ بلد بود ، سعي ميكرد از پشت به هدف نزديك شود تا او در تيررس شكارچي قرار بگيرد و ... همين طور كه به آرامي جلو ميرفتيم ، ناگهان حدود 200 متر جلوتر از ما ، يك آهو را ديديم ، در اين لحظه برادرم بدون معطلي گفت : « زنبوري برو » كه در نتيجه سگ شكاري مان طبق غريزه و آموزشي كه ديده بود ، براي اينكه بتواند شكار را دور بزند ، سعي ميكرد از سمت چپ او برود و براي رفتن از آن مسير از كنار من رد بشود ، اما چون من درست در همان لحظه يك قدم به طرف راست برداشتم ، در نتيجه زنبوري در طرفه العيني با آن جثه ببر مانندش به من برخورد و تصادف كرد . به خاطر ضربه سنگيني كه خوردم روي هوا بلند شدم و... كه در همان لحظه متوجه شدم كه اگر بادست به زمين فرود بيايم از آن جايي كه انگشتم روي ماشه بود ، بعيد نيست تيري به طرف اطرافيانم شليك شود و يا حداقل با صداي گلوله شكار را فرار بدهم ، به همين خاطر سعي كردم بدون دست و با كمر و پهلو فرود بيايم و همين كار را نيز كردم ، اما چون ضربه خيلي شديد بود به محض اينكه كمرم با زمين برخورد كرد ، درد شديدي در ناحيه ستون فقرات و پشت قلبم احساس كردم ، حتي يك لحظه توانستم خودم را از روي زمين بلند كنم و اما، ناگهان احساس خفگي پيدا كردم و چشمانم سياهي رفت و ... ديگر چيزي حس نكردم. روايت لحظات پس از مرگ لحظه اي كه به خودم آمدم ، بدون اينكه دردي را در كمرم و سراسر بدنم احساس بكنم ، اولين چيزي كه برايم عجيب بود لختي و بي وزن بودنم بود ! طوري كه احساس ميكردم همانند يك پر بي وزن و سبك هستم . چشمانم را كه باز كردم آسمان بالاي سرم را آبي تر و شفاف تر از هميشه ديدم . احساس كردم حتي نفس كشيدنم به شكلي متفاوت است ، انگار اكسيژني را وارد بدنم ميشد احساس ميكردم . گويي همزمان با استنشاق هوا ، مزه شيرين اكسيژن را كه بعد از آن ديگر چنين طعمي را تجربه نكردم نيز ميچشيدم . آنقدر از اين حالت خلسه آور لذت ميبردم كه يك حس ناخود آگاه به من ميگفت : « هر قدر بالاتر و به طرف آسمان بروي اين حس زيباتر و قشنگ تر ميشود ... ! » به همين خاطر نيز بودن اراده و بي آنكه بدانم كه ميتوانم ، مانند يك هلي كوپتر و درجا « بي آنكه دست و پايم را تكان دهم » به سوي آسمان بالا رفتم و بالاتر و... و در يك لحظه به خودم آمدم و با خود گفتم : « من كجا هستم ؟ و سپس كه پايين تر را نگاه كردم ، خود را حدود بيست متر بالاتر از سطح زمين ديدم ! اصلا به اين قضيه توجه نكردم و خواستم پرواز خود را ادامه دهم كه چيز ديگري توجهم را جلب كرد ، در پايين و روي زمين ، در گوشه اي برادرم را ديدم كه در بالاي سر يك نفر « كه روي زمين افتاده بود » نشسته و اشك ميريزد ، و كمي آن طرف تر پسر دايي ام را ميديدم كه اشك ميريخت اما در عين حال تفنگ شكاري اش را به طرف زنبوري گرفته بود و در حالتي مردد ، يك لحظه تصميم گرفت كه سگ باوفايمان را بكشد و لحظه اي ديگر منصرف ميشد و درعوض با قنداق تفنگ ، زنبوري را ميزد ! اگرچه در آن لحظه اصلا دلم نميخواست كه چيزي مانع پروازم و آن حالت نشاط آورم شود وقتي ديدم پسر دايي ام دارد زنبوري را ميزند و ميخواهد او را بكشد ، منصرف شدم و دوباره همچون يك پر بي وزن به پايين آمدم و بالاي سر پسر دايي ام ايستادم و سراو فرياد زدم : « چيكار به اين زبان بسته داري ؟ » وقتي دوباره اين جمله را گفتم و ديدم او توجه نميكند ، خواستم تفنگش را بگيرم اما.. انگار دستم را از ميان سايه تفنگ رد ميكردم ! مثل اينكه دست من نور بود كه به تفنگ ميرسيد ، اما آنرا لمس نميكرد ، حتي وقتي خواستم پسر دايي ام را تكان دهم باز هم همين اتفاق افتاد ! لذا با حيرت زياد به سوي برادرم رفتم و باخشونت زياد به او گفتم : « چرا جلوي پسر دايي را نميگيري ؟ » اما برادرم نيز متوجه من و صداي من نشد و ... وتازه آن لحظه خودم را ديدم كه روي زمين دراز كشيدم و تكان نميخورم و... آنوقت باور كردم كه مرده ام . در حالتي كه دوگانه بودم ، هم دلم نميخواست از آن حالت بيرون بيايم ، هم دلم براي خودم كه مرده بودم ميسوخت ! و در اين لحظه بي اختيار گفتم : « خدا ... كه به محض بيان اين اسم جلاله ، همه چيز به هم ريخت و دوباره درد كمر را احساس كردم و بي اختيار گفتم آخ ، كه يك مرتبه برادرم فرياد زد « « خدايا شكرت ، داداشم زنده شد ! » و بلافاصله مرا به بيمارستان بردند و آنجا بعد از اينكه پزشكان تشخيص دادند كه قلب ونبض من حدود هفت دقيقه كار نميكرده ، برادرم و پسر دايي ام نيز قسم ميخوردند كه چيزي حدود هفت دقيقه ، من يك مرده كامل بودم ! منبع/تماس با ارواح | |||||||||||
| |
| | #3 | |||||||||||
| مدير ميکس و مونتاژو بخش اخبار ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: April 20th, 2006
نوشته ها: 723
سطح دانش: 24 [ ]سابقه در سایت: 58 / 584 Thanks: 2,857
Thanked 1,295 Times in 537 Posts
قدرت اعتبار: 4 | شانزده ساله بودم كه راهي اروپا شدم . در آن زمان پدرم تازه فوت كرده بود و از آنجايي كه قبل از مرگش نيز يك كارگر ساده بود ، لذا بعد از رفتنش من ومادر خيلي بيشتر طعم فقر را چشيديم . آن روزها من تازه دبيرستان را شروع كرده بودم و يا اينكه جزو بهترين شاگردان مدرسه محسوب ميشدم ف مجبور بودم درسم را نيمه كاره رها كنم . بيچاره مادر اشك ميريخت و ميگفت : من حاضرم نان خالي بخورم ولي تو درست را ادامه دهي و به دانشگاه بروي ! اما اين كار ممكن نبود ، چرا كه ما حتي نان خالي هم نداشتيم ! لذا به عنوان فروشنده در يك مغازه مشغول به كار شدم ، اما يك مسافر مسير زندگيم را عوض كرد ، دختر خاله مادرم كه در دوران كودكي انيس و مونس هم بودند ، پس از سالها از اروپا به ايران برگشت و موقعي كه از وضع زندگي ما با خبر شد مانند يك فرشته نجات به دادمان رسيد ، مادر را به خانه خودش برد و مرا هم - وقتي فهميد شاگرد ممتاز بوده ام - به اروپا فرستاد تا كنار برادرش كه مقيم آنجا بود درس بخوانم . تا دو سال در كنار مجيد زندگي خوب و راحتي داشتم ، اما از هنگامي كه راهي كالج شدم و اجبارا از مجيد دور شدم و به شهري ديگر رفتم ، با زندگي ديگري آشنا شدم . در كالج با يكي از همكلاسي هايم كه فرزند يك خانواده ثروتمند اهل روماني بود آشنا شدم . همه چيز " ميلر " خوب بود جز اعتقادش ! يعني در رفاقت سنگ تمام ميگذاشت و حاضر بود تمام مخارج زندگي دانشجويي مرا تامين كند ، فقط به اين دليل كه از لحاظ جسمي ضعيف بود و من بارها و بارها از او در مقابل ديگران حمايت كرده بودم . اين طوري براي من هم بهتر بود ، زيرا ديگر لازم نبود براي تامين مخارج تحصيلم كار كنم . در اين ميان فقط يك تفاوت ميان من و او وجود داشت ، " ميلر " يك ماترياليست ضد خدا بود و من هم كه تازه داشت شخصيتم شكل ميگرفت ، ناخواسته تحت تاثير القائات او قرار گرفتم و ... به خود كه آمدم يك بي خداي كامل بود و ..و 17 سال گذشت ! خبر عين صاعقه بود وخشكم كرد ، " مادرت دچار ناراحتي كبد شده و چون در اينجا نميتوانند عملش كنند ، داره مياد پيش تو تا جراحي بشه " ناگفته نماند من در آن روزها تحصيلات دانشگاهيم را تمام كرده بودم و در يك شركت قطعه سازي اتومبيل به عنوان مهندس مشغول كار بودم و حقوق خوبي هم داشتم . كما اينكه از حدود پنج سال قبل نيز هر ماه مقدار پول براي مادرم به ايران ميفرستادم تا ديگر حتي به دختر خاله مهربانش هم نياز مالي نداشته باشد . به اين ترتيب مادرم به آنجا آمد و تازه آن موقع بود كه من يادم آمد كه بيش از نصف عمرم را دور از مادرم بوده ام . در اين چند سال آخر ناراحتي هاي مادر بابت دوري من باعث بيماري اش شده بود ، اما چون نميخواست مانع خوشبختي من شود حتي از بيماريش نيز بهم حرفي نزده بود ! و اما سخت ترين لحظه زندگيم موقعي بود كه قبل از جراحي مادر ، پرشك جراح گفت : " بعيد ميدانم مادرت از اتاق عمل زنده بياد بيرون ، ضمنا اگر جراحي هم نكنه ميميره !* و اينگونه بود كه مادر راهي اتاق عمل شد ، اما قبل از اينكه داخل اتاق شود ، كيف دستي اش را بهم داد و با روحيه اي بالا گفت : " لازم نيست از من پنهان كني ، خودم ميدونم كه دكترها نميتوانند كاري برايم بكنند ، اما يادت باشد كه همه چيز دست خداست ! در ضمن اگر برنگشتم ، جا نماز و مهر و تسبيحم را كه داخل كيفمه ، بده به يك آدم مومن كه لااقل موقع نماز خواندن برايم يك فاتحه بخونه ! " وقتي فهميدم مادرم حتي از لامذهب شدن من هم خبر ندارد ، از شرم نتوانستم توي چشمانش نگاه كنم و او راهي اتاق عمل شد ! بر خلاف پيش بيني دكتر ، كار جراحي بيشتر از يك ساعت طول كشيد و موقعي كه من داشتم كم كم نگران ميشدم پزشك جراح به سراغم آمد و گفت : من كاري رو كه بايد انجام بدهم انجام دادم ، يعني اگه از زير بيهوشي بيرون بياد ديگه مشكل كبد نخواهد داشت ، اما من بعيد ميدونم به هوش بياد ... مگر اينكه يه معجزه رخ بده ! نميدانم چرا با شنيدن كلمه معجزه از زبان يك خارجي آنطور تنم لرزيد ؟ اما هر چه بود حرف آقاي دكتر باعث شد يا حرف مادرم در دوران كودكي بيفتم كه هميشه ميگفت : كسي كه نماز ميخونه خدا هم به حرفش گوش ميده . به همين خاطر بدون اينكه از نگاههاي متعجب خارجيهاي جا بخورم ، جا نماز مادر را همان جا وسط راهرو و جلو اتاق عمل پهن كردم و خواستم كه نماز بخوانم كه ناگها بغضم گرفت ، زيرا نماز خواندن را فراموش كرده بودم ! اينجا بود كه بي اختيار اشك ريختم : خدايا اگه منو قبول نداري لااقل به خاطر مادرم گناههاي منو ببخش ... خدايا ميدونم بنده پر از گناهي بودم ... اما منو ببخش خدايا ... خدايا بهت قول ميدم اگه مادرم زنده بمونه ديگه نمازم را ترك نكنم ... خدايا اين بنده رو سياهت را ببخش و ... در همين حال عرفاني بودم كه همان دكتر به سراغم آمد و در حالي كه از فرط هيجان نميتوانست درست حرف بزند گفت : بگذار حقيقتي رو بهت اعتراف كنم ، چند دقيقه قبل كه بهت گفتم شايد مادرت بميره در حقيقيت مرده بود ، ولي من ميخواستم كه تو كم كم اين حقيقت رو بپذيري و ... اما الان يك معجزه باور نكردني رخ داد ، مادرت كه قلب ونبضش از كار افتاده بود و ما هم تمام دستگاهها را از بدنش باز كرده بوديم ، يك مرتبه زنده شد ... ميفهمي چي ميگم پسر ؟ مادرت زنده شد ... اين باور نكردنيه ! دكتر ميخنديد و من اشك ميريختم ، آري براي دكتر اين امر باور نكردني بود ، اما من ميدانستم كه خدا به حرفم _ به حرف يك بيخدا _ نيز گوش داده است ! روايت لحظات پس از مرگ و اما اوج معجزه آنجا بود كه مادر سه روز پس از جراحي به من گفت : در آن حالتي كه دكترها ميگن من مرده بودم ، خودم رو توي آسمانها ديدم كه زير پايم ابر بود و من هم داشتم ميرفتم بالا ، اما در اين لحظه يك مرتبه تو رو ديدم كه يك گوشه ايستادي و داري نماز ميخواني ... من از اين بابت خيلي خوشحال شدم پسرم نماز خوان شده ،* اما ناگهان با سرعت نور از آسمانها به پايين آمدم و ... چشم كه باز كردم خود را روي تخت ديدم ... مادر آن روز وقتي از زبان من شنيد كه چگونه براي او اشك ريخته و چگونه برايش نماز خوانده ام گفت : پس تو منو به زندگي برگردانده اي ؟! امروز كه دارم اين خاطره را برايتان مينويسم ، سالهاست كه در ايران همراه مادرم و زن و فرزندانم زندگي ميكنم نو ... در ضمن حتي يك ركعت نمازم نيز ترك نشده است ! منبع/تماس با ارواح | |||||||||||
| |
| | #4 | |||||||||||
| مدير ميکس و مونتاژو بخش اخبار ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: April 20th, 2006
نوشته ها: 723
سطح دانش: 24 [ ]سابقه در سایت: 58 / 584 Thanks: 2,857
Thanked 1,295 Times in 537 Posts
قدرت اعتبار: 4 | دختر شاد و سرحالي بودم و دقيقا به خاطر دارم كه شانزده سال و دو روز سن داشتم كه اين خاطره در زندگيم ثبت شد ، زيرا دو روز قبل توسط مادرم - كه عاشق جشن تولد گرفتن براي بچه ها بود - يك مهماني درست و حسابي به مناسبت تولد من بر پا شده بود كه باعث شد دو تا از دايي هايم نيز از تهران به شهر ما (* كه نزديك تهران بود ) بيايند و اتفاقا علت مردن و زنده شدن من نيز همان آمدن خانواده دايي ام بو د، در حقيقت آمدن دختردايي ها ! اجازه دهيد ماجراي آن روز را از صبح برايتان تعريف كنم . قرار بود آن روز صبح ، پس از اينكه دايي رسول و دايي رحيم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند ، اما صبح كه از خواب بيدار شديم زن دايي رحيم كه خيلي مادر شوهرش - يعني مادر بزرگ من - را دوست داشت گفت ديشب خواب مادر بزرگ خدا بيامرز را ديده ، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سري به قبرستان بزنند و براي مادر بزرگ فاتحه اي بخوانند . همگي به راه افتاديم و با ماشين دو تا دايي ها به قبرستان رفتيم و پس از اينكه فاتحه خوانديم ، من طبق يك عادت دو ساله ، موقع برگشتن نزديك به صد متر راهم را دور كردم و خود را به مزار شهيد گمنامي كه از دو سال قبل در شهر ما آرميده بود ، رساندم ، فاتحه اي برايش خواندم و سپس به بقيه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتاديم . ناگفته نماند كه من هر بار به قبرستان شهرمان ميرفتيم ، بي آنكه كسي بهم گفته باشد ، به سراغ آن شهيد گمنام ميرفتم و فاتحه اي برايش ميخواندم ، علت اين كار را نميدانستم ، شايد غربت آن بزرگوار باعث ميشد كه اين كار را بكنم ! علي اي حال ، آن روز نيز فاتحه اي بر سر مزار آن شير شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر ماشين دايي رحيم به طرف خانه راه افتاديم . در طول مسير اما ، دوباره شوخي هاي من و دو تا دختر دايي ام ، كه در ماشين پدرشان دايي رسول نشسته بودن شروع شد . در حقيقت من و مهري و سودابه در تمام ايامي كه آنها پيش ما بودند يا خانواده ما به تهران ميرفتند ، مدام و بيست و چهار ساعته با هم شوخي ميكرديم البته گاهي اوقات شوخي هايمان خطرناك هم ميشد ، درست مثل آن روز كه مهري كه از داخل ماشين پدرش به من اشاره كرد برايم يك نامه نوشته ! و من كه در صندلي عقب نشسته بودم ، سعي ميكردم دور از چشم بقيه يك لحظه بدنم را از پنجره ماشين بيرون بياورم و نامه را از دست مهري ( كه او نيز همين كار را كرده بود ) بگيرم ، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود كه براي اين كار خطرناك حتي از دايي رحيم نيز اجازه نگرفتم ! همه چيز در عرض چند ثانيه رخ داد ، من كه ديدم دستم نميرسد بدنم را بيشتر از پنجره بيرون آوردم و اين كار توام شد با جيغ مادر و دايي رحيم كه نميدانست در رديف عقب چه خبر است ، به طور غريزي كوبيد روي ترمز و همين اتفاق باعث شد من - در حالي كه ماشين با سرعت هفتاد كيلومتر در حركت بود - دچار حالت گريز از مركز بشوم و مانند يك موشك از پنجره به بيرون پرتاب شوم و درست از ناحيه سر روي آسفالت سقوط كنم و ... آخرين چيزي كه به ياد دارم صداي پي در پي ترمز ماشين ها بود و صداي فريادهاي خانواده ام و ... و بعد از اينكه دردي شديد در ناحيه مغزم احساس كردم ديگر هيچ نفهميدم ... روايت لحظات پس از مرگ آنچه را در عالم مرگ ديدم ، فقط ميتوانم به فيلمي تشبيه كنم كه هرازگاهي پخش ميشد و بعد قطع ميشد . اولين چيزي كه ديدم آن بود كه سرم پر از خون است و روي زانوي مادرم هستم و او اشك ميريزد ... صحنه بعد موقعي بود كه يك پزشك معاينه ام ميكرد و به پدرم گفت : « متاسفم ... دير شده ... » و موقعي كه ديدم پدرم ضجه زد ،هر چه سعي كردم به آنها بفهمانم كه اشتباه ميكنند و آن كسي كه روي تخت خوابيده من نيستم و من بالاي سر آنها - نزديك به سقف - در حال پروازم ، آنها متوجه نميشدند . البته در آن لحظات خودم هم نفهميده بودم كه مردم ! تا اينكه آخرين صحنه مربوط به لحظه اي بود كه در سرد خانه بودم و داشتم ميديدم كساني كه در اطرافم هستند ، اما كاري از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود كه متوجه شدم مرده ام . اما عجيب بود اصلا احساس ترس و نگراني نكردم ، بعد به سمت قبرستان حركت كردم ، و بي اختيار به مزار آن شهيد گمنام نگاه كردم ، ولي همين كه تصميم گرفتم به سوي آن بزرگوار حركت كنم ، ناگهان مشاهده كردم از داخل مزار آن شهيد گمنام نوري بسيار تابناك و زيبا و قشنگ - درست مانند قوس وقزح - به بيرون تابيده شد . سپس بعد از چند لحظه كه آن نور پر حجم ساكن بود ، به طرف من حركت كرد ، اما گويي هر يك قدم كه به من نزديك ميشد ، شاخه اي از آن نور تبديل به يك فرشته ميشد . فرشته هايي كه بال داشتند و پر ميكشيدند ، اما صورتشان پيدا نبود و به جاي چشم و لب و دهان ، فقط به صورت نوري خوشرنگ مشاهده ميشدند و ... اما نه ، چهره يك نفرشان را ميتوانستم ببينم كه درست ميان آنها و حدود يك متر بالاي سرشان قرار گرفته بود . وقتي كنار من رسيد بهم لبخند زد و من نيز پرسيدم: تو كي هستي ؟ او ابتدا به مزار آن شهيد گمنام اشاره كرد و با همان لبخند گفت : « تو كه بارها به ديدنم آمده اي مرا نميشناسي ؟ » و آن موقع بود كه متوجه شدم او همان شهيد گمنام است كه بارها برايش فاتحه خواندم ! لذا از او پرسيدم : « اينها كي هستند ؟ » و او با همان تبسم زيبا به آسمان اشاره كرد و گفت : « فرشته ها » ! و بعد نگاهش را به بالاي آسمان دوخت و چيزي شبيه گردبادي نوراني را كه به سويم در حركت بود نشان داد و گفت : « اتفاقا چند تا از آنها دارند به سوي تو مي آيند » با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم كه بايد به همراه او بروم ، اما اين بار چهره او درهم كشيد و گفت : « نه ... تو هنوز خيلي جووني .. تازه پدر و مادرت چه ميشوند ؟ ... » از شنيدن نام آنها گريه ام گرفت ، آن شهيد بزرگوار گفت :« باز هم به سراغ من بيا ! » اين را گفت و همين كه تبسم كرد همه چيز در يك ثانيه تمام شد و او رفت و نورها ناپديد شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز كنم كه ... به خودم آمد متوجه شدم دستم تكان ميخورد و فرياد اطرافيان را شنيدم : « زنده شده ! » آري من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم . وقتي آنچه را ديدم به خانواده ام تعريف كردم ، پدرم گفت « اون شهيد گمنام مهرباني هاي تو را جواب داد » و اينك كه پنج سال از آن روزها ميگذرد ، من هر شب جمعه به ديدار آن بزرگوار ميروم ، شهيدي گمنام كه شايد براي همه گمنام باشد ، اما براي من نه .... | |||||||||||
| |
| The Following 2 Users Say Thank You to Safi For This Useful Post: | Prime.Angel (Friday 15 August 2008),
ProgReza (Saturday 9 August 2008)
|
| | #5 | |||||||||||
| مدير ميکس و مونتاژو بخش اخبار ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: April 20th, 2006
نوشته ها: 723
سطح دانش: 24 [ ]سابقه در سایت: 58 / 584 Thanks: 2,857
Thanked 1,295 Times in 537 Posts
قدرت اعتبار: 4 | از همان دوران كودكي دچار اين مشكل بودم كه در خواب راه ميرفتم . خدا بيامرز پدر و مادرم چقدر تلاش ميكردند اين مشكل من برطرف شود ، از پدرم كه مرا پيش چند دكتر روانشناس برد ، تا مادرم وقتي ديد پزشكها نتوانستند مشكلم را درمان كنند ، به سراغ آينه بين و دعانويس و ... رفت . البته بگويم خوابگردي من آنقدر حاد نبود كه غير قابل مهار باشد ، چرا كه شايد در طول يك تا دو ماه ، يكبار اين اتفاق مي افتاد ، آنهم در شرايطي كه در طول روز قبل به لحاظ مسائل عاطفي ، روحيه ام تحت فشار قرار ميگرفت . مثلا در ايام نامزدي ام با قباد - شوهر مهربانم - كه او را خيلي دوست داشتم اين اتفاق چند بار رخ داد . يا بعدها كه صاحب سه فرزند شديم ، هر وقت ذهنم درگير مسائل آنها ميشد ( چه شادي چه ناراحتي ) شب كه ميشد در خواب راه ميرفتم و... اما قسمت مشكل ماجرا همين جا بود ، يعني اگر كسي متوجهم نميشد و بيدارم نميكرد ، در همان حالت خواب توي حياط ميرفتم ، به پشت بام قدم ميگذاشتم و... اما خوشبختانه چون بعد از پدر ومادرم ، با مردي مسوليت پذير ازدواج كردم و از آنجايي كه قباد خيلي مرا دوست ميداشت و با مشكلم كاملا آشنا بود به همين خاطر اكثر شب ها اولا در اتاق را قفل ميكرد و كليد را زير سرش ميگذاشت ، ثانيا سعي ميكرد هوشيار بخوابد تا با اولين حركت من او هم برخيزد . *** دو سالي ميشد همراه چند خانم ديگر كه با آنها در مجالس روضه خواني آشنا شده بودم ، به عنوان اعضاي هيات مديره يك پرورشگاه خصوصي انجام وظيفه ميكردم . آنجا توسط چند مرد و زن خير اداره ميشد . آنها به هزينه شخصي و به كمك بهزيستي ، از دختران خردسالي كه هيچ كس را نداشتند در يك خانه مسكوني مراقبت ميكردند . من فقط براي رضاي خدا اين مسوليت را پذيرفته بودم و از درآمد اندك شوهرم - با رضايت او - برايشان خرج ميكردم . يكي ديگر از كارهايم آن بود كه معمولا در شبهاي شهادت ائمه معصومين (س ) به آن خانه ميرفتم و براي كودكان معصوم جلسات قران و عزاداري بر پا ميكردم . البته قباد و فرزندانم كه حالا كوچكترينشان 27 ساله بود، فقط در شرايطي اجازه ميدادند من به آن خانه بروم كه دو خانمي كه مراقب دائمي دختر ها بودند هم در خانه باشند ، چرا كه آن دو بانوي بزرگوار از مشكل من خبر داشتند . تا اينكه يك سال قبل در شب شهادت حضرت زينب " س" ، طبق روال گذشته به آنجا رفتم تا كنار بچه ها باشم ، اما انگار تقدير بود كه من آن شب مرگ را درك كنم ، چرا كه هر دو خانم با اين تصور كه ديگري كنار من خواهد ماند ، رفتند تا در مجلس عزاداري شركت كنند . البته من ميتوانستم به نفر دوم بگويم كه نفر اول نمي آيد ، اما دلم نيامد مانع حضور او در مسجد شودم و با اين اميد كه اتفاقي نمي افتد بي آنكه خانواده ام بدانند شب در آنجا ماندم ! تا نزديك نيمه شب دعا خواندم و كنار آن دختركان معصوم و بي پناه براي حضرت زينب " س " اشك ريختم و حدود 12 شب ، در حالي كه احساساتم كاملا برانگيخته شده بود به خواب رفتم ، حدود ساعت سه نيمه شب از جا برخاستم ، از اتاق بيرون آمدم ، داخل حيات شدم ، رفتم توي كوچه ، وارد خيابان شدم و -آنطور كه ديگران ميگويند -راننده بيچاره يك وانت كه آن موقع شب داشت راهي ميدان تره بار ميشد ، يك مرتبه مرا جلوي ماشينش ميبيند و ... روايت لحظات مرگ من شايد تنها مرده زنده شده اي باشم كه اصلا يادم نيست چه اتفاقي افتاد و چگونه مردم ؟ چرا كه كاملا در خواب بودم ! و اما لحظات مرگ : ناگهان احساس كردم كه انگار داخل آسانسور ، ولي به صورت مدور و محيطي بسيار بزرگتر هستم و دارم با سرعتي سرسام آور به طرف بالا حركت ميكنم و در همين حال بر در و ديوار آن آسانسور ، تصاويري از پيش چشمم رد ميشد كه تمام دوران زندگي مرا نمايش ميداد ، از كودكي تا آن روز . همين طور بالا رفتم و بالاتر و ... پس از اينكه احساس كردم همه ستاره ها زير پايم هستند ، در مكاني فرود آمدم كه بيابان لم يزرع بود ، اما همين كه پايم را روي زمين گذاشتم ، ناگهان همه جا سبز و خرم شد . نكته جالب آن بود كه كاملا ميدانستم كه مرده ام ، اما اصلا ناراحت نبودم و اشتياق هم داشتم ! در همين لحظه متوجه شدم كه در گوشه اي از چمنزار ، تعداد زيادي خانم جوان ايستاده اند كه باديدن من مدام سوال ميكردند : " ياسمن چطوره ؟ " نسترن چه خوشگل شده ؟ بيتا چرا لباس گرم نميپوشه ؟ به ساغر بگين به من سر بزنه ! چرا النا نميره ديدن مادر بزرگش ؟ و... " ( همه اسامي كه نام بردم اسم دختران خردسالي بود كه من شب كنارشان مانده بودم ) ناگهان در يك لحظه يكي از همان خانمها با صداي بلند گفت : " بانو ميگن كه نفيسه خانم ميخواد بياد پيش ما " با شنيدن اين حرف ، آن زنهاي جوان شروع كردند گريستن و خواهش كردن كه ، " نه ... خواهش ميكنيم نيا ... بچه هاي ما تنها هستند ... بچه ها ميترسند ... " همان طور كه من گيج ومنگ آنها را نگاه ميكردم ، دوباره همان زن اولي رو به من گفت : بانو ميگن كه شما بايد برگردين" و من تا خواستم حرفي بزنم همه جا تاريك شد ... روايت لحظات پس از زنده شدن به هوش كه آمدم ، پرستار جواني كه بالاي سرم بود با خوشحالي فرياد زد : برگردين آقاي دكتر .. زنده شد ... و لحظه اي بعد پزشكي جوان كه بالبخندي كنار تختم ايستاده بود گفت : حتما بايد به عنوان كسي كه چند دقيقه اون دنيا رو ديده بايد گفتني هاي جالبي داشته باشي . من ترديد ندارم كه آن زنها مادران بهشت رفته آن بچه ها بودند و آن بانو كه اذن برگشت مرا داد ، حضرت زينب " س " بود كه نخواست دل آن بچه ها بشكند ... منبع/تماس با ارواح
__________________ | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Safi For This Useful Post: | speeed (Friday 15 August 2008)
|
| | #6 | |||||||||||
| مدير ميکس و مونتاژو بخش اخبار ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: April 20th, 2006
نوشته ها: 723
سطح دانش: 24 [ ]سابقه در سایت: 58 / 584 Thanks: 2,857
Thanked 1,295 Times in 537 Posts
قدرت اعتبار: 4 | از 14 سال قبل كه در آن كارخانه بزرگ اما خصوصي مشغول كار شدم ، بزرگترين آرزويم اين بود كه اسمم از داخل آن گلدان سبز كه سالي يكبار در اتاق رئيس كارخانه براي رفتن به مكه قرعه كشي ميشد بيرون بيايد ، اما انگار خدا خوب ميدانست من لياقتش را ندارم كه كمكم نمي كرد ! مدير عامل كارخانه يك مهندس تحصيلكرده و بسيار مومن بود . از آن بچه هاي پاك و خالص جنگ كه پس از برگشتن از جبهه ، با پولي كه از پدرش به ارث برده بود اين كارخانه را راه اندازي كرد . به ياد دارم روز اول كه 27 ساله بودم ، به عنوان كارگر نيمه متخصص در آنجا استخدام شدم ، اما مهندس كه مي ديد دلسوزانه كار ميكنم ، شرايط رشد و ترقي ام را فراهم كرد تا جايي كه پس از چهارده سال سركارگر خط توليد شدم ، يعني نفر دوم خط توليد ! و اما همانطور كه گفتم :" مهندس محمديان " مدير عامل كارخانه در كنار مزاياي ديگر ، هر سال به قيد قرعه سه تا از پرسنل را همراه همسرشان به مكه ميفرستاد . من از دوران مجردي حسرت مكه را داشتم ، اما از نه سال قبل كه با " حوري ازدواج كردم ، او كه زني مومنه بود با اطلاع از اين امتياز كارخانه ، هر شب دعا ميكرد كه سال بعد نوبت من بشود ، اما نميشد ! كم كم عشق مكه طوري وجودم را مال خود كرد كه تصميم گرفتم به كمك تقلب ، حاجي شوم !* *** از بچه ها شنيده بودم اگر دم " آقا نجف " را كه رئيس تداركات كارخانه بود ، ببيني ميتواند اسمت را از گلدان خارج كند ، چرا كه مهندس هر كاغذي را كه از گلدان بيرون مي آورد به او ميدهد تا نجف نام را بخواند . و قتي با نجف صحبت كردم و فهميدم در جواني " تردستي " و شعبده بازي مي كرده ، آن وقت خيالم راحت شد كه او ميتواند و به اين ترتيب " يك سكه تمام بهار آزادي " را به او هديه كردم تا نامم از گلدان خارج شد ! بعدازظهر كه زودتر داشتم از كارخانه خارج ميشدم تا حوري را خوشحال كنم ، بي اختيار از آقا نجف پرسيدم :" راستي اسم كي از گلدان در آمده بود؟ و او خنديد و گفت :" نيما ... نيما اكبري كه در قسمت اداري كار ميكنه . - رضا نميدونم چرا اين حج با همه آرزويي كه داشتم به دلم نمي چسبه ؟ اين حرف را حوري در ده ، دوازده روز اول دست كم چهار پنج بار تكرار كرده بود ! مي دانستم چيزي نميداند ، اما شايد چون ذات شوهرش را خوب ميشناخت و شايد هم به اين دليل كه مرا مدام در فكر ميديد ، اين حرف را ميزد ! چند دفعه اول عصباني هم شدم ، اما آن روز همان طور كه داشتيم توي بازار قدم ميزديم ، همين كه اين حرف را تكرار كرد ، درست مثل كسي كه بخواهد وجدانش را راحت كند گفتم :" شايد به اين خاطر كه اين حج حق " نيما اكبري " و زنش بود نه حق من و تو ! اين را گفتم حوري خشكش زد و از جايش تكان نخورد . زل زده بود به من و انگار نفس هم نميكشيد . من كه چند گام جلوتر از او بودم يكي ، دو بار صدايش زدم ،اما گويي نميشنيد و فقط نگاهم ميكرد . تا اينكه به طرفش آمدم تا حرفي بزنم كه او يك مرتبه بالاي سرم را نگاه كرد و فرياد كشيد :" مواظب باش رضا " رد نگاهش را تعقيب كردم و سرم را بالا گرفتم و ديدم كه از بالاي يك خانه در حال ساخت يك آجر به طرف سرم در حال سقوط است و ... اما نتوانستم خودم را كنار بكشم و ناگهان دردي غير قابل وصف ابتدا در ناحيه سرم و بعد در تمام بدنم احساس كردم و ديگر هيچ چيز نفهميدم ! لحظات پس از مرگ چشم كه باز كردم خودم را در منظقه اي عجيب ديدم ، در محيطي كه حالت يك استوانه داشت . سقفش كوتاه و زمينش نزديك بود ، اما طرف چپ و راستم تا بي نهايت ادامه داشت . حالت عجيب ديگر اين بود كه در آن مكان درجه حرارت هوا مدام به حداكثر و حداقل ميرسيد ، يك لحظه از سرما به حالت انجماد در مي آمدم و بلافاصله از شدت گرما پوستم مي سوخت . در عين حال سر وصداهاي عجيبي مانند " زوزه گرگ " غرش حيوانات وحشي ، صداي ناله و گريه و... نيز به گوش ميرسيد ، طوري كه از خودم پرسيدم : " اينجا چرا اينطوري ؟ كه يك مرتبه گربه اي كه آن طرفتر بود به زبان آدم ميزاد گفت :" درست شبيه جهنمه ... درسته ؟ ! همين كه كلمه جهنم را زبان آورد ، ناگهان درختها و محيط اطرافم همه تبديل شدند به اژدها و مار و آتش و... بعد زير پايم جويي از آتش مذاب روان شد كه نيرويي ناخودآگاه مرا به آن سو ميكشيد و به درون آتش ميبرد و ... يك مرتبه " نيما اكبري " را ديدم كه انگار خودش در آسمان ايستاده و دستش را پايين آورده تا مرا نجات بدهد كه باديدن او زدم زير گريه و گفتم :" نيما من به تو خيلي بدي كردم و... " اما او خنديد و گفت :" هيس ... ديگه اين حرف را تكرار نكن ..." و بعد مرا با يك فشار از قعر جهنم بيرون كشيد ، انگار با سرعت صوت حركت ميكردم و دنيا را درمينورديدم ، اما عجيب بود كه با همين سرعت نيز تمام گناهها و خطاهاي زندگي چهل ساله ام را به چشم ميديدم ! لحظات پس از زنده شدن من هفت ساعت مرده بودم ، ضربه مغزي جانم را گرفته بود و اگر " حاج مصطفي " رئيس كاروانمان به بالا و پايين رفتن قلبم در سردخانه دقت نميكرد و ... ! چند ساعت بعد كه در بيمارستان بستري بودم ، و حالم كمي بهتر شده بود ، حوري گفت : وقتي توي حالت مرگ و زندگي بودي ،با موبايلم به كارخانه زنگ زدم و با " نيما اكبري " صحبت كردم و همه چيز را گفتم و موقعي كه برات حلاليت طلبيدم ، گريه كرد و گفت : " به خدا من حلالش ميكنم .. به همان مكه حلالش كردم ..." پس راز دوباره زنده شدن من اين بود كه نيما حلالم كرده بود ! و اما بشنويد از ديدار من و نيما در كارخانه ، وقتي او را بغل كردم واشك ريختم و گفتم : من بهت بد كردم ...! اوگفت : هيس ديگه اين حرف را تكرار نكن ! و اين همان جمله اي بود كه نيما در عالم مرگ نيز به من گفت !!! منبع/تماس با ارواح
__________________ | |||||||||||
| |
| The Following User Says Thank You to Safi For This Useful Post: | Ako25 (Friday 22 August 2008)
|
| برچسب ها |
| مرگ , مردند , و , که , آنهایی , از , توصیف , زنده , زبان , شدند |
| ابزارهای موضوع | |
| |
| ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| آیه ولایت | Ako25 | بخش قرآن | 0 | Friday 18 July 2008 09:24 PM |
| هارد دیسک | momeni | مقايسهي قطعات سختافزاري | 0 | Wednesday 19 September 2007 10:31 AM |
| نحوه راه اندازي Isp قسمت سوم | Kamran1358 | سخت افزار | 0 | Sunday 11 March 2007 04:30 PM |
| نحوه راه اندازي يك Isp | Kamran1358 | سخت افزار | 1 | Friday 23 February 2007 10:06 PM |
| بررسی حرفه ایی و كامل P990 سونی اریکسون | Magic-Power | Sony Ericsson | 0 | Tuesday 30 January 2007 05:38 PM |
تمامي قوانين اين سايت از جمهوري اسلامي ايران پيروي مي کند و هرگونه مطالب مخالف قوانين ايران و بنر يا لينک مستهجن در اين سايت جايي ندارد